سایت شعرناب محیطی صمیمی و ادبی برای شاعران جوان و معاصر - نقد شعر- ویراستاری شعر - فروش شعر و ترانه اشعار خود را با هزاران شاعر به اشتراک بگذارید

منو کاربری



عضویت در شعرناب
درخواست رمز جدید

معرفی شاعران معاصر

پر نشاط ترین اشعار

انتشار ویژه ناب

محل انتشار اشعار شاعران دارای اشتراک

تبلیغات متنی

♪♫ صدای شاعران ♪♫

تقویم روز

شنبه 25 مرداد 1399
    26 ذو الحجة 1441
      Saturday 15 Aug 2020
        چه زیباست هنگامی که در اوج نشاط و بی نیازی هستی دست به دعا برداری . جبران خلیل جبران

        شنبه ۲۵ مرداد

        پست های وبلاگ

        شعرناب
        داستان
        ارسال شده توسط

        مصطفی رضائی

        در تاریخ : دوشنبه ۹ دی ۱۳۹۸ ۰۵:۱۸
        موضوع: آزاد | تعداد بازدید : ۳۶۶ | نظرات : ۱

        قسمت اول .
         سینا  ساک به دست وارد خانه ی پدری شد . لحظه ی ورود ، پدر سینا را در آغوش گرفت و بوئید و بوسید و به او خیر مقدم گفت و خوشحال از آمدنش، دستش رو گرفت و کشید تو اتاق نشیمن. شاد و خندان برای پسر چائی ریخت و در حالی که جلوش شکلات میگرفت احوال رویا و سپیده  رو پرسید . سینا مکث مشکوکی کرد و به طوری نا مفهوم چند کلمه ای بر زبان راند و حرف رو عوض کرد:
        - بابا اون گلدون چقدر خوب گرفته و من همه جا گفتم بابام تیستو سبز انگشتیه (1) و هر چی بکاره زود سبز میشه و خوب رشد میکنه. راستی اون کتاب تیستو سبز انگشتی رو هنوز داری ؟
        --نمیدونم . باید تو کتابخونه رو بگردم . نگفتی بچه ها چطورن؟ چرا با خودت نیاوردیشون. 
        سینا بدون اینکه چائیش رو بخوره، ساکش رو برداشت و برد تو اتاق خواب گوشه ای.
        - بابا میتونم تو اتاق خودم یه کمی استراحت کنم. حرفامون برای بعد.
        -- آره. برو . خنده ی تلخی کرد و ادامه داد : چون بوی تو رو میده، هیچکس حاضر نیست تو اون اتاق بمونه و رو تختت بخوابه. 
        آقای اسدی بازنشسته ی یک اداره دولتی بود. سوغات 32 سال کار دولتی و 7 صبح رفتن و 3 بعداز ظهر برگشتنش، همین خونه ی قدیمی بود و یک ماشین مدل 15 سال پیش. خونه ای بزرگ با حیاطی تمیز و زیبا، باغچه و آلاچیق و سایبان ماشین و حوض کوچک، با یک زیر زمینی با دیوارهای آجری. ماشینش هم یک تویوتای کرولای قهوه ای رنگ بود که آرام و محجوب که انگار از زیر سایبان  داشت شما رو می پائید. همیشه تمیز و شسته شده . با این احوال  هر دو طالب و مشتری خاص خودشون رو داشت. 
        خانم آقای اسدی،( مادر سینا) به  دلیل بیماری از دنیا رفته بود و اسدی تنها تو این خونه زندگی میکرد و با حقوق بخور و نمیر بازنشستگی میساخت و سرگرمیش رسیدن به خونه و گلدوناش بود. همه این دو کار آقای اسدی رو تحسین میکردن و خانمای فامیل همیشه سرکوفت شخصیت و رفتار و مسئولیت پذیریش رو تو سر شوهراشون میزدن. 
        آقای اسدی غیر از سینا، یک پسر دیگر به نام سامان و یک دختر به نام مینا داشت. سامان دانشجوی رشته ی مهندسی نرم افزار تو اصفهان بود و مینا ازدواج کرده بود و با همسرش که افسر نیروی هوائی ارتش بود، در شیراز زندگی میکرد. فک و فامیل خیلی سعی کردن آقای اسدی رو دوباره وادار به ازدواج کنن، ولی اون دم لای تله نداد و راضی نشد خلوتش رو به هم بزنه و مانده ی عشق و محبتش رو بین بچه هاش با کس دیگری قسمت کند. 
        رفت تو آشپزخانه و دست به کار درست کردن ناهار شد. سینا عاشق ماهی هائی بود که باباش میپخت. ماهی رو از تو فریزر در آورد. تو ذهنش حساب کرد و برای خودش ، سینا، رویا و نوه ی قشنگش ، سه پیمانه برنج خیس کرد. به یخچال سرکی کشید و برای خرید آروم از خونه خارج شد. 
        --سینا بلند شو بابا ناهار حاضره. 
        - وای بابا چه بوهای خوبی راه انداختین . حتما سبزی پلو ماهی ... به به ..به به 
        -- چرا رویاجان  و سپیدجان نیومدن؟ بدو، جستی بزن  تا میز رو میچینم بیارشون که دو رهم غذا بخوریم.
        سینا من و منی کرد :
        - رویا و سپیده با مادر بزرگشون ناهار  دعوتن و نمیتونن بیان... وای که چقدر گرسنه ام و از کی بوده که هوس این سبزی پلو ماهی رو داشتم. بابا چرا خدا همیشه  به این زودی آرزوهای کوچک و خصوصا شکمی آدم رو برآورده میکنه؟
        ناهار رو در آرامش خوردند. پدر از نحوه ی خوردن پسر فهمید که یه چیزی فکر اونو مشغول داره. سینا وقتی که خودش بود، با حوصله ماهی رو رو پلو خرد میکرد و یک ببخشید میگفت و با دست شروع میکرد خوردن. ولی اون روز انگار تو دادگاه و جلوی قاضی میخواست غذا بخوره.
        اسدی هیچی نگفت .طبق معمول میز رو خودش جمع کرد . مانده ی غذا رو داخل یخچال گذاشت و ظرف ها رو شست. سینا پای تلویزیون داشت کانالای ماهواره رو یکی یکی عوض میکرد که اون رفت اتاقش یه چرتی بزنه.
        - بابا از عمو عمه ها چه خبر؟
        -- خوبن . منم مدتیه ندیدیمشون ولی با هم تماسی داریم. 
        در اتاق خواب رو که بست، آروم شماره رویا رو گرفت. بهانه گرفت دلش برای سپیده تنگ شده و میخواد صداش رو بشنوه . کمی با رویا بچگی کرد و از رویا احوال مادرش رو پرسید. رویا خونه بود و جائی مهمانی نرفته بود. فهمید که خبرائی هست. 
        -- رویا جان میای اینجا بابا؟ بیام دنبالتون؟
        --- مرسی بابا . امروز گرفتارم ولی در اولین فرصت چشم، خودم میام . سپیده هم بهانه شما رو خیای میگیره و میگه میخوام برم گلدونای باباجون رو آب بدم. میگه اگه نرم باباجون غصه میخوره و گلدونا هم گریه میکنن. 
        از زنگ صدای رویا، خیلی چیزا دستگیرش شد. بارها این وضعیت پیش آمده بود ولی هیچ وقت نشده بود که سینا خونه رو ول کنه و با ساک لباساش  بزنه بیرون.
        -- بابا به من نمیگی چی شده؟ چرا تنها اومدی ؟ چرا بچه ها رو نیاوردی؟ چرا ساک لباساتو آوردی؟ 
        - ما میخوایم از هم جدا بشیم.( خیلی خودخواهانه این رو گفت)
        --اینکه گفتی رو غلط میکنی. 
        -ما دو تائی با هم به این نتیجه رسیدیم . برای سپیده هم خوبه.
        -- هر دوتاتون غلط میکنین. چی شده حالا؟ چطور به این نتیجه رسیدین که بدون پدر یا بدون مادر،  بزرگ شدن برای سپیده خوبه؟
        سینا خیلی محکم و با افتخار گفت که عاشق شده و مدتیه یک خانم رو دوست داره و باهم رابطه دارن و رویا متوجه شده و مثل زنای امل سرو صدا راه انداخته و گفته نمیتونم ببخشمت .
        - ببین بابا، بهش میگم عشق من به اون خانم ، هیچی از محبتم به تو و سپیده کم نمیکنه . اون جای خودش و شما جای خودتون، ولی درک نمیکنه . من نیاز به تنوع روحی دارم . شما باید منو درک کنین ..................
        حالم داشت به هم میخورد. یعنی این همون سینا بود که من بزرگش کرده بودم. خدایا کوتاهی کردم؟ اشتباه کردم؟ کج رفتم؟ چرا ؟
        --ببین سینا این اراجیف که گفتی بدرد خودت میخوره . من رویا رو مقصر میدونم که خودش رو خیلی دلبسته تو نشون داد. با نداریا و کمبودات ساخت . هم همسرت بود و هم همکار و شریک سختی هات . به نوعی خودش رو خیلی پیش تو شکونده که تو توهم خلاء برات پیش اومده و میخوای اون خلاء رو با کسی دیگه پر کنی. الان بلند میشی و ساکت رو بر میداری و از خونه من میری  و تا شب با خونوادت میاین و این آخرین باره که تا زنده هستم، ازت این چیزا رو بینم و بشنوم.
        - منو از خونه ات بیرون میکنی بابا؟ 
        -- آره . من  به خاطر شما و دل خودم ،خلاء وجود مادرت رو با هیچی و هیچکس پر نکردم دوست ندارم بچه هام اینجور باشن و من شاهد این رفتارا ازشون باشم.
        سینا بلند شد و جلوی من ایستاد. خیره تو چشام نیگا میکرد. تا حالا هیچ وقت اینجور ندیده بودمش.
        -
        --نمیدونم مشاوره چی گفته ولی اگه این نسخه رو داده ، منظورش نبوده که تو جای خالی خانمت رو با دوست دخترت پر کنی . منظورش این بوده دوتائی در شرایطی مساوی به گذشته و حال و آیندتو فکر کنین و بعد تصمیم بگیرین. اصلا حالا که اینجوریه، اجازه بده برای رویا هم دوست پسری بگیریم تا  اونم مثل تو برای تفکر و تصمیم گیری بهش کمک کنه.
        سینا عصبانی در خونه رو محکم به هم زد و رفت. اسدی احساس بیچارگی میکرد. لحظاتی به خودش پیچید. مونده بود چیکار کنه. 
        ادامه دارد....

        ارسال پیام خصوصی اشتراک گذاری : | | | | |
        این پست با شماره ۹۶۳۳ در تاریخ دوشنبه ۹ دی ۱۳۹۸ ۰۵:۱۸ در سایت شعر ناب ثبت گردید

        نقدها و نظرات
        محمد قنبرپور(مازیار)
        سه شنبه ۱ بهمن ۱۳۹۸ ۱۴:۱۵
        خندانک
        تنها کابران عضو میتوانند نظر دهند.



        ارسال پیام خصوصی

        آموزش و نقد کامل شعر یا اثر

        نظرات

        مشاعره

        کاربران اشتراک دار

        کلیه ی مطالب این سایت توسط کاربران ارسال می شود و انتشار در شعرناب مبنی بر تایید و یا رد مطالب از جانب مدیریت نیست .
        استفاده از مطالب به هر نحو با رضایت صاحب اثر و ذکر منبع بلامانع می باشد . تمام حقوق مادی و معنوی برای شعرناب محفوظ است.
        0