سایت شعرناب محیطی صمیمی و ادبی برای شاعران جوان و معاصر - نقد شعر- ویراستاری شعر - فروش شعر و ترانه اشعار خود را با هزاران شاعر به اشتراک بگذارید

منو کاربری



عضویت در شعرناب
درخواست رمز جدید

معرفی شاعران معاصر

پر نشاط ترین اشعار

انتشار ویژه ناب

♪♫ صدای شاعران ♪♫

تقویم روز

پنجشنبه 28 شهريور 1398
    21 محرم 1441
      Thursday 19 Sep 2019
        امام حسين (ع) فرمود: «شيعه ما كسى است كه دلش از هرگونه خيانت و نيرنگ و مكرى پاك است».

        پنجشنبه ۲۸ شهريور

        پست های وبلاگ

        شعرناب
        فریضه
        ارسال شده توسط

        ابراهیم هداوند

        در تاریخ : يکشنبه ۲ تير ۱۳۹۸ ۰۲:۲۴
        موضوع: آزاد | تعداد بازدید : ۲۷۳ | نظرات : ۱

        با احترام به ساحت بلند شعر و ادب ایران زمین
        و با درود به همه ی عزیزانی که میخوانند.
        واجب است بر هر ایرانی که لااقل یکبار بخواند با تامل و تعقل. نه عرایض این کمترین را بلکه قصیده ی افضل الدین بدیل خاقانی شروانی را. 
        گرچه زبان شعر خاقانی زبان نسبتا دشواری است اما این دشواری در سایه ی محتوای بسیار ارزنده و عبرت آمیز این قصیده و عظمت و عمق آن و همچنین مضامین عالی با پشتوانه ی فرهنگی و آرایه های زیبا محو می شود. 
        خاقانی این قصیده را در سفر دوم خود به مکه و هنگام گذر از شهر مدائن و مشاهده ی شکوه و عظمت بر خاک نشسته ی(طاق کسری) می سراید.
        شما عزیزان را دعوت میکنم به خواندن این شاهکار:
        🌹🌹🌹
        هان ای دلِ عبرت بین، از دیده نظر کن هان
        ایوانِ مدائن را آیینهٔ عبرت دان
         
        یک ره ز لبِ دجله منزل به مدائن کن
        وز دیده دوم دجله، بر خاکِ مدائن ران
         
        خود دجله چنان گرید، صد دجلهٔ خون گویی
        کز گرمیِ خونابش، آتش چکد از مژگان
         
        بینی که لبِ دجله، کف چون به دهان آرد
        گوئی ز تَفِ آهش، لب آبله زد چندان
         
        از آتشِ حسرت بین، بریان جگرِ دجله
        خود آب شنیدستی، کاتش کُندَش بریان!
         
        بر دجله‌ گِری نونو، وز دیده زَکاتش ده
        گرچه لب دریا هست، از دجله زکات استان
         
        گر دجله درآموزد، بادِ لب و سوزِ دل
        نیمی شود افسرده، نیمی شود آتش‌دان
         
        تا سلسلهٔ ایوان، بگسست مدائن را
        در سلسله شد دجله، چون سلسله شد پیچان
         
        گه‌گه به زبانِ اشک، آواز ده ایوان را
        تا بو که به گوشِ دل، پاسخ شنوی ز ایوان
         
        دندانهٔ هر قصری، پندی دهدت نو نو
        پندِ سرِ دندانه، بشنو ز بنِ دندان
         
        گوید که تو از خاکی، ما خاک توایم اکنون
        گامی دو سه بر ما نِه، وَ اشکی دو سه هم بفشان
         
        از نوحهٔ جغد الحق، مائیم به دردِ سر
        از دیده گلابی کن، دردِ سرِ ما بنشان
         
        آری چه عجب داری، کاندر چمنِ گیتی
        جغد است پیِ بلبل، نوحه است پیِ الحان
         
        ما بارگَهِ دادیم، این رفت ستم بر ما
        بر قصرِ ستم‌کاران، تا خود چه رسد خذلان
         
        گوئی که نگون کرده است ایوانِ فلک‌وَش را
        حکمِ فلکِ گردان، یا حکمِ فلک گردان؟!
         
        بر دیدهٔ من خندی، کاینجا ز چه می‌گرید
        گریند بر آن دیده، کاینجا نشود گریان
         
        نی زالِ مدائن کم، از پیر زنِ کوفه
        نه حجرهٔ تنگِ این، کمتر ز تنور آن
         
        دانی چه مدائن را با کوفه برابر نه
        از سینه تنوری کن، وز دیده طلب طوفان
         
        این است همان ایوان، کز نقشِ رخِ مردم
        خاک در او بودی، دیوارِ نگارستان
         
        این است همان درگه، کو را ز شهان بودی
        دیلم مَلِکِ بابل، هندو شَهِ تُرکستان
         
        این است همان صفه، کز هیبتِ او بردی
        بر شیرِ فلک حمله، شیرِ تنِ شادُروان
         
        پندار همان عهد است، از دیدهٔ فکرت بین
        در سلسلهٔ درگه، در کوکبهٔ میدان
         
        از اسب پیاده شو، بر نطعِ زمین رخ نه
        زیرِ پیِ پیلش بین، شه مات شده نعمان
         
        نی نی که چو نعمان بین، پیل افکن شاهان را
        پیلانِ شب و روزش، گشته به پیِ دوران
         
        ای بس پشه پیل افکن، کَافکند به شه پیلی
        شطرنجیِ تقدیرش، در ماتگه حرمان
         
        مست است زمین زیرا، خوردَه است بجای می
        در کاسِ سرِ هُرمز، خون دلِ نوشِروان
         
        بس پند که بود آنگه، بر تاجِ سرش پیدا
        صد پندِ نوَست اکنون، در مغز سرش پنهان
         
        کسری و ترنج زر، پرویز و بهِ زرین
        بر باد شده یکسر، با خاک شده یکسان
         
        پرویز به هر بزمی، زرین تره گستردی
        کردی ز بساط زر، زرین تره را بستان
         
        پرویز کنون گم شد، زان گمشده کمتر گو
        زرین تره کو برخوان، رو کم تَرکوا برخوان
         
        گفتی که کجار رفتند آن تاجوران اینک
        ز ایشان شکم خاک است آبستنِ جاویدان
         
        بس دیر همی زاید، آبستن خاک آری
        دشوار بُوَد زادن، نطفه سِتَدَن آسان
         
        خونِ دلِ شیرین است، آن می که دهد رَزبن
        ز آب و گِلِ پرویز است، آن خم که نهد دهقان
         
        چندین تن جباران، کاین خاک فرو خورده است
        این گرسنه چشم آخر، هم سیر نشد ز ایشان
         
        از خون دل طفلان، سرخاب رخ آمیزد
        این زالِ سپید ابرو، وین مامِ سیه پستان
         
        خاقانی ازین درگه، دریوزهٔ عبرت کن
        تا از درِ تو زین پس، دریوزه کند خاقان
         
        امروز گر از سلطان، رندی طلبد توشه
        فردا ز درِ رندی، توشه طلبد سلطان
         
        گر زاده رهِ مکه، تحقه است به هر شهری
        تو زاد مدائن بر، سبحه ز گل سلمان
         
        این بحرِ بصیرت بین، بی‌شربت ازو مگذر
        کز شط چنین بحری، لب تشنه شدن نتوان
         
        اخوان که ز راه آیند، آرند ره‌آوردی
        این قطعه ره‌آورد است، از بهرِ دلِ اخوان
         
        بنگر که در این قطعه، چه سِحر همی راند
        مهتوکِ مسیحا دل، دیوانهٔ عاقل جان

        ارسال پیام خصوصی اشتراک گذاری : | | | | |
        این پست با شماره ۹۳۲۳ در تاریخ يکشنبه ۲ تير ۱۳۹۸ ۰۲:۲۴ در سایت شعر ناب ثبت گردید

        آموزش و نقد شعر

        نظرات

        مشاعره

         محمد جانی نژاد (علی مهدوی) مرامی دارد این سنیه پر از عشق و محبت او ااااا به رسم عشق می خواند نه در فکر خیانت او
        ترانه ماندگار تو با اغیار پیش چشم من می در سبو کردی کن از بیم شماتت گریه پنهان در گلو کردم
        مسعود میناآباد ( مسعود م ) تا تو نگاه میکنی کار من آه کردن است جان به فدای چشم تو این چه نگاه کردن است
         محمد جانی نژاد (علی مهدوی) رهایی خواهد این سینه ولی افسوس یاری نیست ااا به زیرِ تیغم و پردرد خدایا رستگاری چیست
        زهرا حکیمی بافقی (الهه ی احساس) تو شعرت را بگو شاعر وَ روزت هم گرامی باد من از گیراییِ شعرت هماره می‌شوم دلشاد زلالِ سینه‌ی تو ارج دلرد چون به زیبایی کنی حقّ و عدالت را در امواج دلت فریاد فراموشی نگیری از بیان جوششِ احساس تو را باشد به پیوسته صفای شور دل در یاد نکو حال و نکو سیرت تویی تو چون که آتش‌وار بسوزانی تو با شعرت سرای ظالم از بنیاد سرود مهر را می‌خوانَد احساست به وقتِ خود سرودی که از اعماق دل و اندیشه‌ی تو زاد درودی را سرودم بهر تو من با تمام دل به پایان باز هم می‌گویم این روزت گرامی باد زهرا حکیمی بافقی بداهه در مشاعره گروهی سایت ادبی شعر ناب یست و هفت شهریورماه نودوهشت روز شعر و شاعری گرامی باد سپاسگزارم از استاد فکری ارجمند برای تشکیل این سایت ادب پرور

        کاربران اشتراک دار

        محل انتشار اشعار شاعران دارای اشتراک
        کلیه ی مطالب این سایت توسط کاربران ارسال می شود و انتشار در شعرناب مبنی بر تایید و یا رد مطالب از جانب مدیریت نیست .
        استفاده از مطالب به هر نحو با رضایت صاحب اثر و ذکر منبع بلامانع می باشد . تمام حقوق مادی و معنوی برای شعرناب محفوظ است.
        0