سایت شعرناب محیطی صمیمی و ادبی برای شاعران جوان و معاصر - نقد شعر- ویراستاری شعر - فروش شعر و ترانه اشعار خود را با هزاران شاعر به اشتراک بگذارید

منو کاربری



عضویت در شعرناب
درخواست رمز جدید

معرفی شاعران معاصر

پر نشاط ترین اشعار

انتشار ویژه ناب

تبلیغات متنی

♪♫ صدای شاعران ♪♫

تقویم روز

يکشنبه 27 مرداد 1398
    18 ذو الحجة 1440
    • عيد سعيد غديرخم، 10 هـ ق
    Sunday 18 Aug 2019
      هر چه بیشتر به کسی عشق میورزیم ، بیشتر در اسرار هر چیز نفوذ می کنیم . مولانا

      يکشنبه ۲۷ مرداد

      پست های وبلاگ

      شعرناب
      در باغ ِ رزان ِ شیراز ِ دل
      ارسال شده توسط

      احمد پناهنده

      در تاریخ : پنجشنبه ۱۱ بهمن ۱۳۹۷ ۰۳:۴۱
      موضوع: آزاد | تعداد بازدید : ۱۱۴ | نظرات : ۰

      در باغ ِ رزان شیراز ِ دل
      خواب دیدم که در باغی هستم و شیراز است
      به هر سو که نگاه می کردم، درختان ِ رزان، شاخه گسترده بودند، پر بار و بر
      و وزان بودند خوشه های انگور
      رنگارنگ
      چون شرابی سپید و صورتی و ارغوانی و ناب
      در حسرت ِ به دندان کشیدن دانه هایی چند، از این انگورهای شکربار بودم که دیدم:
      زنی کوزه بدوش، با موهایی افشان و چشمانی نافذ و سیاه، با صورتی مخملین بسویم می آید
      ذوب کرد چشمانم را در چشمش
      و هر گونه حرکتی را از من ربود
      در خیال ِ به دندان کشیدن میوه ی رزان بودم که او
      بی آنکه کلامی به من بگوید، دستم را گرفت و در باغ، راه رفت
      تا رسیدیدم به جویباری که آبش، چون آینه، زلال بود
      ماهی های شیطون و جسور
      در تندی آب
      برای نشان دادن زیبایی و رعنایی اندامشان
      از آب به هوا می پریدند و ما را در رقص شکوهمندشان محو تماشا کرده بودند
      نشستیم و او پای برهنه اش را در آب فرو برد
      و از کوزه اش
      شرابی ناب در دو جام ریخت
      تعارف کرد که بنوشیم
      گفتم، تو کیستی
      و من در کجای این جهان هستم؟
      گفتا بنوش
      تا بگویم کی هستم و تو در کجای این کره خاکی هستی
      نوشیدم و نوشید
      سرم گرم شد
      عجب شرابی بود
      در حالی که با پایش در آب طنازی می کرد و دل و جان و جهانم را می ربود
      گفتا
      تو در یکی از باغهای شیراز هستی
      همانجایی که سالها پیش
      با دوستانت در اینجا می آمدی و لبی تر می کردی
      و می دانم گمشده ای را در این باغ و دیار به یادگار گذاشتی
      چند شبی است که تو بخوابم می آیی و هربار با من، از گمشده ات سخن می گویی
      تا اینکه امشب من به خوابت امدم تا بگویم
      من همان گمشده ای هستم که تو دنبالش بودی و هستی
      و برای پیدا کردن من
      جای جای جهان را پیمودی
      خطر مرگ را به جان خریدی
      ذره ذره آب شدی
      و جوانی ات را مایه گذاشتی
      و اینک می بینی، من خودم بسویت آمدم
      تا بدانی من هم تو را در جستجو بودم
      نگاهی در چشم سیاهش انداختم
      دستی در موهای افشانش بردم
      جام ها را با هم بالا بردیم
      در چشم هم نگاه کردیم و گفتیم به سلامتی پیدا شدن گمشده تو و گم شده من
      و بسلامتی همه ی گم شدگانی که پیدا شده اند
      همینکه شراب را در دهان ریختم
      در گلویم پرید که مرا به سرفه آورد
      وقتی بیدار شدم
      دیدم
      باز من هستم و غربت و دوری از وطن و یاران و همزبانان و دوستان
      عجب خوابی
      عجب شرابی
      عجب زنی
      ای کاش بشود او را در عالم واقع دید و دستش را فشرد
      در چشمش نگاه کرد
      دست در موهایش برد
      و بوسه ای از او گرفت
      احمد پناهنده، الف. لبخند لنگرودی

      ارسال پیام خصوصی اشتراک گذاری : | | | | |
      این پست با شماره ۹۱۰۵ در تاریخ پنجشنبه ۱۱ بهمن ۱۳۹۷ ۰۳:۴۱ در سایت شعر ناب ثبت گردید

      نقدها و نظرات
      تنها کابران عضو میتوانند نظر دهند.



      ارسال پیام خصوصی

      آموزش و نقد شعر

      نظرات

      مشاعره

      کاربران اشتراک دار

      محل انتشار اشعار شاعران دارای اشتراک
      کلیه ی مطالب این سایت توسط کاربران ارسال می شود و انتشار در شعرناب مبنی بر تایید و یا رد مطالب از جانب مدیریت نیست .
      استفاده از مطالب به هر نحو با رضایت صاحب اثر و ذکر منبع بلامانع می باشد . تمام حقوق مادی و معنوی برای شعرناب محفوظ است.
      0