سایت شعرناب محیطی صمیمی و ادبی برای شاعران جوان و معاصر - نقد شعر- ویراستاری شعر - فروش شعر و ترانه اشعار خود را با هزاران شاعر به اشتراک بگذارید

منو کاربری



عضویت در شعرناب
درخواست رمز جدید

معرفی شاعران معاصر

پر نشاط ترین اشعار

انتشار ویژه ناب

♪♫ صدای شاعران ♪♫

تقویم روز

پنجشنبه 30 خرداد 1398
  • انفجار در حرم حضرت امام رضا عليه السلام به دست ايادي آمريكا، 1373 هـ ش
18 شوال 1440
    Thursday 20 Jun 2019
      هر چه بیشتر به کسی عشق میورزیم ، بیشتر در اسرار هر چیز نفوذ می کنیم . مولانا

      پنجشنبه ۳۰ خرداد

      پست های وبلاگ

      شعرناب
      امروز بهار است...
      ارسال شده توسط

      سعید فلاحی

      در تاریخ : شنبه ۳ آذر ۱۳۹۷ ۰۲:۳۴
      موضوع: آزاد | تعداد بازدید : ۱۲۱ | نظرات : ۰

         مردی نابینا که کاری برای امرار معاش جز گدایی از دستش ساخته نبود؛ او در روزهایی که هوا خوب بود و سرما یا بارندگی او را اذیت نمیکرد برای گدایی از اطراف به شهر می آمد و سر پله های ساختمانی در یکی از خیابان های شهر می نشست و منتظر میماند که مردم به او کمک کنند.
         او در جلوی خود جعبه ای مقوایی می گذاشت تا مردم پول ها و صدقات خود را داخل آن بریزند. و بر گردنش نیز با مقداری کارتن و نخ تابلویی ساخته بود و به گردن آویخته بود. روی تابلو چنین نوشته شده بود: من کور هستم و ناتوان... لطفأ کمک کنید.
         روزهای زیادی همینجور زندگی مرد مستمند میگذشت و از گدایی به این روش بسیار کم پولی گیر می آورد. همانقدر که بتواند خرجی زندگی خود و همسر علیل اش را فراهم کند و در کنارش اجاره ی اتاقکی که اجاره داشت بپردازد و اگر میشد مسیر رفت و آمدش را با اتوبوس طی کند.
         روزی از همین روزها مرد رنجورِ نابینا در سر جایش بر روی له های ساختمان نشیت و جعبه اش را جلویش و تابلو را گردنش انداخ و منتظر ماند دست سخاوت مردم شکم او و زنش را برای امروز هم سیر کند.
         نویسنده ی خلاقی از کنار او می‌گذشت. نگاهی به او انداخت. فقط چند سکه در داخل جعبه اش بود. او نیز چند سکه داخل جعبه ای مقوایی انداخت و بدون این‌که از مرد نابینا اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت آن را برگرداند و اعلان دیگری روی آن نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و آنجا را ترک کرد.
         عصر آن روز نویسنده به آن محل برگشت و متوجه شد که جعبه ی مرد نابینا پر از سکه و اسکناس شده است.
         مرد نابینا از صدای قدم‌های او نویسنده را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که آن تابلو را نوشته، بگوید که بر روی آن چه نوشته است؟
         نویسنده جواب داد: چیز مهمی ننوشتم، فقط نوشته‌ی شما را تغییر دادم و به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد.
         مرد نابینا بعدأ از یکی از عابرهای رهگذر درخواست کرد که نوشته ی روی تابلو رو برای او بخواند. روی تابلوی او نوشته شده بود: "امروز بهار است، ولی من نمی‌توانم آن را ببینم"!.
      سعید فلاحی
      [طرح برگرفته از داستان یک نویسنده ناشناس]

      ارسال پیام خصوصی اشتراک گذاری : | | | | |
      این پست با شماره ۸۹۷۵ در تاریخ شنبه ۳ آذر ۱۳۹۷ ۰۲:۳۴ در سایت شعر ناب ثبت گردید

      آموزش و نقد شعر

      نظرات

      مشاعره

      کاربران اشتراک دار

      کلیه ی مطالب این سایت توسط کاربران ارسال می شود و انتشار در شعرناب مبنی بر تایید و یا رد مطالب از جانب مدیریت نیست .
      استفاده از مطالب به هر نحو با رضایت صاحب اثر و ذکر منبع بلامانع می باشد . تمام حقوق مادی و معنوی برای شعرناب محفوظ است.
      0