سایت شعرناب محیطی صمیمی و ادبی برای شاعران جوان و معاصر - نقد شعر- ویراستاری شعر - فروش شعر و ترانه اشعار خود را با هزاران شاعر به اشتراک بگذارید

منو کاربری



عضویت در شعرناب
درخواست رمز جدید

معرفی شاعران معاصر

پر نشاط ترین اشعار

انتشار ویژه ناب

تبلیغات متنی

♪♫ صدای شاعران ♪♫

تقویم روز

چهارشنبه 26 تير 1398
    16 ذو القعدة 1440
      Wednesday 17 Jul 2019
        هر چه بیشتر به کسی عشق میورزیم ، بیشتر در اسرار هر چیز نفوذ می کنیم . مولانا

        چهارشنبه ۲۶ تير

        پست های وبلاگ

        شعرناب
        بیا بــــــــرویم .....
        ارسال شده توسط

        ســــــتوده

        در تاریخ : دوشنبه ۱۷ ارديبهشت ۱۳۹۷ ۱۰:۳۱
        موضوع: آزاد | تعداد بازدید : ۷۱۱ | نظرات : ۳۴

        بـیا برویم به قـــدیم تر ها.....
        یڪ جایے بینِ همان ڪوچه هاے باریڪِ نمِ باران خوردهـ...
        ڪمے قبل تر از تولد من و تو ...
        نہ براے این ڪہ ڪوچه هاے باریڪ هنوز صمیمے ترند ..... نــہ !
        بیا برویم سرِهمان ڪوچه اے ڪہ حــواے زندگےِ پدرمان ... از ڪنارش رد شده بود....
        و تــمام انارهـاے سـُـرخ ریخت توے جـــوبِ وسطِ ڪوچه و قِـل خــــورد تا جـــلوے پاے پـــدر....
        نـمـے دانمـ انار بود یا ســـیب ....
        این را هــیچ وقت از مادرم نپرسیدم ...
        ولـے مــدت هاست، پدرم، عاشــــقِ انار اسـت !
        اصـــلاً چـه فرقـے مے کند ..
        مہم اینـست ڪہ تو باشے و مـَن با یک لباسِ بلندِ گُلگُلی ڪه شاید روے شانه هایش 2 تیــڪہ ابر هــم داشته باشـد... چــند لحظه اے قـل خوردنِ انار را دنبال ڪنم و برسم به چــــشم هاے تــــو ....
        بیا برویم به خـیلـــی قـــدیم تر ها...
        درست همان حـــدود که پدر و مادرمان عاشقِ هم شدند...
        حــــوالے دهــه ی 60 و 70 !!
        همان وقت ها ڪہ توی پناه گاهِ سرِ ڪوچـــہ مـرا می بینے و بے هـــوا عاشقم مے شوے....!
        قـــول مے دهــم از سُـرخ شدن هایت....
        از نگاه هایے که خشڪشان مے زند...
        و دست و پا گم ڪردن هایت بفهمم.... ولے به روے خــودم نیـاورم !
        اصلاً دوســـت دارم عاشقِ همـین ســادگی هایت شـــوم...
        شاید یـڪ روز، با یک لــندور سرمه اے و تـیپ بســیجے از راه برسے؛ســرت را بیندازے پایین و بگویے ڪه مدت هاســت مے خـــواهے چــیزے را به مــن بگویے اما نمے توانے!!
        اصلاً قـــول مے دهـــم آن روز .... درست قبل از اینڪه صــدایت بلرزد ... یا برسے به ((دوســـتت دارم)) ے که وا مانده اے از گُفتنش...
        خــــودم سرم را بیندازم پایین،چـــادر مشــڪے ام را بیاورم جلوتر... و آرام بگویم (( مــن هم همین طور!)).... و تــو با چـهره سرخ شده ات یڪ لبخند ریز بزنے...
        بــعدش خودم آرام مے روم خــانه و ساعــــت ها به تــو فڪر مے ڪنم ....
        قــــول مے دهــم دلم شــور بزند براے دوباره دیدنت ...
        بــراے نامه هایت ...
        براے آن لحظه هایے ڪه با سنگ مے زنے به شیشه اتاقم، سرت را از خجالت مے اندازے پایین و آرام ڪوچــه را مے پایے ....
        و بد تر از همـــہ ...
         برای وقتے ڪہ مے گویے ، مے خـــواهے بروے به جنگ ....
        قـــول مے دهـــم تا همــشه منتظرت بمانم....
        قــــول مے دهــم هـــرروز براے آمدنت دعـــا ڪنم ....
        راستش... این روزها هیــچ عاشقانه اے را باور ندارم....
        شایــد مَرد هاےمــرد...!
        لاے همان روز ها ، نسلشان مــنقرض شده باشــد...
        بینِ این همه گرد و غــبار و شلوغــی ...
        وقتے دلم مے گیرد از دوست داشتن هاے قابلِ ویرایش...
        فقط دلم مے خــواهد بروم به قدیم تر ها....
        دلم میخواهد لباسم یڪ آستینِ پف پفـے داشته باشـد و یڪ جوراب مشکے ضخیم...
        دلم میخواهد ... با همان لباسِ گل گلیِ که تا پایین زانوم آمده.... مو هاے بلندم را ببافم و وقتی خسته از راه رسیدے با یڪ چادر گل گلے بیایم در را برایت وا کنم....
        اصلا اے ڪاش گل هاے دامنم به جاے عطر همیشگے ، همیشه بوے قرمه سبزےِ تازه بدهد .... آن روز ها....
         
         
        #سـُـٺوده غــلامے 
        هــفدهم اردیبعشقِ هــزار و سیـصـــد و نود و هـــفٺ

        ارسال پیام خصوصی اشتراک گذاری : | | | | |
        این پست با شماره ۸۷۵۷ در تاریخ دوشنبه ۱۷ ارديبهشت ۱۳۹۷ ۱۰:۳۱ در سایت شعر ناب ثبت گردید

        نقدها و نظرات
        م فریاد(محمدرضا زارع)
        دوشنبه ۱۷ ارديبهشت ۱۳۹۷ ۱۱:۵۹
        سلام خانم ستوده گرامی خندانک
        چقدر ساده!
        چقدر روون!
        چقدر با صفا!
        چقدر صمیمی!
        و چقدر زیبا و دلنشین خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک
        تبریک میگم به شما بخاطر این قلم جادویی که خدا نصیبتون کرده... و بخاطر این حس ناب و این اندیشه ی ظریف خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک
        بسرائید بسرائید
        بنویسید بنویسید
        و بدونید که انسانهای مستعد و توانا فقط به خودشون تعلق ندارن خندانک
        و بدونید که شکوفا کردن استعداد، بهترین نوع سپاسگزاری از خالق است. خندانک
        روزی در آسمان شعر و ادب با اقتدار خواهید درخشید خندانک
        مومنانه پیش برید بدون تزلزل خندانک
        باغ آرزوهاتون پرمیوه خندانک
        ســــــتوده
        ســــــتوده
        دوشنبه ۱۷ ارديبهشت ۱۳۹۷ ۱۴:۱۹
        سلام استاد زارع عزیز خندانک
        دوباره ممنونم که تو نظراتون این قدر به آرایه ی اغراق بها می دین خندانک خندانک
        واقعاً نظرتون خستگی درس و کنکور و نوشتن این متن رو ی جا از تنم در آورد خندانک صبح که داشتم مینوشتمش دوست داشتم بخونیدش شمام خندانک
        ان شالله زیر سایه استادی مث شما حالا حالا ها درس یاد بگیرم و ی روز مثل شما ناب و دلنشین تر بنویسم خندانک
        ممنونم برای این حس خوبی که تو همه پیاماتون بهم هدیه می دین جناب خندانک
        ارسال پاسخ
        ابوالفضل رمضانی  (ا تنها)
        دوشنبه ۱۷ ارديبهشت ۱۳۹۷ ۱۲:۵۵
        سلام
        نوستالژیک و هنرمندانه،مصور و قابل لمس.
        اتوپیای زیبایی رو ترسیم کردید.
        احسنت
        ســــــتوده
        ســــــتوده
        دوشنبه ۱۷ ارديبهشت ۱۳۹۷ ۲۱:۳۷
        سلام جناب رمضانی
        ممنونم که خوندید
        بی شک زیبایی هم اگر بوده باشه ، در نگاه شماست خندانک
        ارسال پاسخ
        یدالله عوضپور    آصف
        دوشنبه ۱۷ ارديبهشت ۱۳۹۷ ۱۴:۲۵
        بانوی ارجمند
        سرکارخانم غلامی
        درودها برشما
        نگاه اندیشمندانه اتان ستودنی ست
        اما با این پاراگراف !
        شایــد مَرد هاےمــرد...!
        لاے همان روز ها ، نسلشان مــنقرض شده باشــد...
        ازمتن بسیار زیبایتان اندکی ناموافقم
        هرچند کیمیاست وجود مردان مرد
        اما هنوز نسلشان منقرض نشده.
        هستند قلیلی که همچنان تاری از سبیلشان سند اعتبار آنان باشد
        مع الوصف گریزتان به گذشته بسیار دلنشین است
        آفرین ها برشما
        خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک
        ســــــتوده
        ســــــتوده
        دوشنبه ۱۷ ارديبهشت ۱۳۹۷ ۲۱:۴۲
        سلام استاد عزیز
        لطف تون قابل ستایشه خندانک
        اما جناب منظورم اصلا این نبوده که بی شک هیچ انسان شریفی روی زمین نیست!!!
        مگه نه از کلمه شاید استفاده نمی کردم جناب آصف خندانک
        فقط تو این دوره دیگه کلمه (( دوست دارم )) یا شاید عشق ارزش و قرب اون وقت هارو نداره خندانک
        و اگر هم بخوایم الگو مرد رو تو ذهنمون زنده کنیم شاید فقط یاد پدرمون بیفتیم که ایشونم از نسل مرد های همون دورن خندانک
        تار سیبیلم که فرمودید باز تار سیبیل مردان همون دورس .... نه پسرای این دوره که سیبیلشونو لیزر کردن و با موچین افتادن به جـون ابرو هاشون خندانک
        البته بندم معتقدم هنوز هستن مرد های مرد !!!!
        ولی در خطر انقراضن....
        اینارو نمی شه تو اینجور داستانی باز کرد....
        خندانک خندانک خندانک
        ممنونم از حضورتون خندانک
        مانا باشید خندانک خندانک
        ارسال پاسخ
        عمادالدین صفائی(صاد)
        دوشنبه ۱۷ ارديبهشت ۱۳۹۷ ۱۶:۰۸
        بانوی هنرمند...
        سلام ودرود...
        از زمان ارسال این پست،آن را چند بار خواندم...
        و بسیار پیگیر نظرات بودم...(منتظر نظر یک شخص...)
        اساتیدم نظراتشان کارشناسی است ولی حرف های من بر اساس ...

        برای من این متن یک متن اعتراضی ست...(شاید به خاطر فضای لطیفی که دارد و بیانگر علاقه مندی ها در گذشته باشد اینگونه حس نشود)اعتراض به چه؟
        عاشقانه های دورغین امروز...
        برای عاشقانه های دروغین حرف زیاد است...همه هم حرف زدند...ولی من دیگر سکوت می کنم...
        شاید در سکوت به دنبال عاشقانه ای واقعی بگردم...(گاهی اوقات با خودم فکر میکنم کاش ماشین زمان بود...)
        اینکه در جامعه امروز عاشقانه واقعی وجود دارد یا نه را نمی دانم...
        یک جمله در این متن بود که خیلی زیاد درگیر آن شدم!!...:شایــد مَرد هاےمــرد...!
        لاے همان روز ها ، نسلشان مــنقرض شده باشــد...
        مشابه تعبیر شما را درباره یک موضوع دیگر در کتاب"دروغ و نقش آن در دین و دنیای ما"از مهندس بازرگان خواندم...آنجایی که گفته بود وقتی دروغ در جامعه علنی شد و جهان مردمی(در آنجا منظور ایران بود) را به دروغگویی شناختند،عرصه بر راستگویان سخت میشود...چرا که آنان دو رنج می کشند:۱_باید خود را از دروغگویی تبرئه کنند۲_نمی توانند به کسی اعتماد کنند...
        و اینجاست که باید زندگی مان را در جامعه دروغ سرپا کنیم(به گونه ای که حتی در چینش افکار ما،معیار های اخلاقی و جهان بینی مان تاثیر می گذارد...)
        با خودتان نگویید این حرف ها به متن من چه ربطی دارد!!
        دروغ دروغ است و مربوط به علوم انسانی(عاشقی هم از کنش های اجتماعی انسان است)حالا این را در کل ابعاد زندگی بسط بدهید و بدبختانه عشق!!و بدبخت تر از همه ما عاشقی که بخواهد عشقش را ثابت کند!(اگر در جامعه امروز پیدا شود...)
        واما...
        در چند متنی که از شما خواندم زبان صمیمی و راحتی دارید...این زبان صمیمی برای نوشته های کوتاه بسیار خوبست.اما اگر درآینده تصمیم به نوشتن های طولانی داشتید به نظرم موضوع آن اثر(فیلمنامه.رمان یا...) مطابق با سبک نوشتن تان باشد...
        تخیل خوبی هم دارید که می توانید از این تخیل استفاده کنید...
        با بعضی جملات مخاطب را سوپرایز(شگفت زده!!)می کنید(در همین متن جمله ی بالا و "وقتے دلم مے گیرد از دوست داشتن هاے قابلِ ویرایش..."مرا غافلگیر کرد) این ویژگی هم بسیار کارامد است برای اینکه یکنواختی را از اثرتان دور کنید...
        پراکنده گویی و پرحرفی ام را ببخشید....
        با آرزوهای خوب...




        ســــــتوده
        ســــــتوده
        دوشنبه ۱۷ ارديبهشت ۱۳۹۷ ۲۱:۵۹
        (منتظر نظر یک شخص...)!!!
        نظرشونو دادن یا هنوز منتظرین؟بخشید شرمندتونم تو ی وقت مناسب می خونم جواب می دم .... درست متوجه نشدم منظور و نقدتونو
        ارسال پاسخ
        ســــــتوده
        ســــــتوده
        دوشنبه ۱۷ ارديبهشت ۱۳۹۷ ۲۲:۱۶
        سلام جـــــناب صفائی خندانک
        شاید حق با شما باشد و این متن یک اعتراض باشد به عشق های دروغین امروز....
        به نظرم دنیا پر است از بازیگر های حرفه ای که گاهی خودشان هم غرق نقششونن....
        اینقدر اعتراض آمیز بش نگاه نکردم ولی راس می گین ی اعتراض آروم زیر همه ی این عاشقانه ها موج میزنه....
        نه این که الان عشق بی ارزش شده باشه نه....
        تعددش دل خیلی هارو زده و براشون شده ی چیز روز مره خندانک
        نمونشم پسرای کوچه خیابون که همشون تو جیبشون ی کاغذه روش شماره نوشتن خندانک !!!!
        ولی عشق قبلا ماجرا ها داش.....
        نه مثل عاشقانه های زود گذر امروز خندانک
        اصلا هر چی سخت تر به دست بیاد ارزش و قربش نزد شخص بیشتره....
        بعد شما مدل عاشق شدن بعضی هارو ببین خندانک اون وقتا همه ی معشوق و معشوقه بیشتر نداشتن که
        الان دوست مجازی و اجتماعی و آجی های طرف اندازه کل آدمایی که من تا حالا از نزدیک دیدم خندانک !!!!!
        به هر حال هنوز هستند مردای باغیرت .....
        ایشالله نسلشون منقرض نشه خندانک خندانک
        متن جالبی از کتاب انتخاب کردین به فکر فرو بردم خندانک
        زیباست.....
        ممنونم از لطفتون ... نمیدونم فعلا که اونقدر شدید بش فکر نمیکنم که رمان بنویسم ... اونم کی .... منی که تو کل عمرم ی رمان خوندم فقط !!!!! اگر قسمتی بود که جوابشو نگرفتین در خدمتم
        ارسال پاسخ
        مونس ارجمندی
        دوشنبه ۱۷ ارديبهشت ۱۳۹۷ ۱۷:۱۳
        چه تصورات ساده وزیبا ودلنشیتی از عاشقی دارید بانو اما گمانم دوره این عشقهای صادقانه ومعصومانه گذشته باشد ومردان مرد نسلشان هرچند منقرض نشده اما بسیار انگشت شمار اند خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک
        ســــــتوده
        ســــــتوده
        دوشنبه ۱۷ ارديبهشت ۱۳۹۷ ۲۱:۴۷
        سلام مونس جانم خندانک
        حقیقتا موافقم که خیلی سادست و رخ داده بار ها تو طول تاریخ..... بار ها تو قصه ها خندانک نمی دونم چه اغراقی توش هست خندانک به نظر خودم ملموس ترین حس رو تو این نوشته میشه پیدا کرد......
        زندگیت مانا به عشق
        شما که بازم فرزندان اون نسلید نفرمایید بیچاره دهه 70 و 80
        ارسال پاسخ
        نیره ناصری نسب
        دوشنبه ۱۷ ارديبهشت ۱۳۹۷ ۱۷:۱۳
        درود بر بانوی بزرگوارم

        در ابتدا با خاطراتی به گذشته رفتم و گذشته ای پر از لطافت
        در امروز گاهی گذشته نداریم یا آنها را جا گذاشتیم
        بسیار زیبا بود بانوی مهربانم
        همیشه پاینده باشید خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک
        ســــــتوده
        ســــــتوده
        دوشنبه ۱۷ ارديبهشت ۱۳۹۷ ۲۱:۴۹
        سلام نیره بانوی گلمممممم خندانک
        خوشحالم یاد خاطرات این چنین ی افتادید خندانک
        راستش داشتن اینجور خاطراتی حال خوبی دارد خندانک
        دنیاتون همیشه به عشق خندانک
        ارسال پاسخ
        مینا رسولی
        دوشنبه ۱۷ ارديبهشت ۱۳۹۷ ۱۷:۴۴
        سلام و درود ستوده ی جان
        عالی بود بی اغراق
        ساده و بی الایش
        خندانک خندانک
        خندانک خندانک خندانک
        ســــــتوده
        ســــــتوده
        دوشنبه ۱۷ ارديبهشت ۱۳۹۷ ۲۱:۵۰
        سلام سلام عشق بانوی من خندانک
        عالی ای از خودته خندانک
        مـرسی خوندی
        از حضورت خیلی خوشحال شدم خندانک
        مانا باشی مهر آفرین
        ارسال پاسخ
        سینا دژآگه
        دوشنبه ۱۷ ارديبهشت ۱۳۹۷ ۱۸:۵۶
        سلام و درود بانو ستوده گرامی خندانک
        خیال انگیز و ملموس توصیف کرده اید.احسنت
        این صمیمیت نگارش ویژگی بسیار خوبیست.
        امیدوارم که موفق باشید
        ســــــتوده
        ســــــتوده
        دوشنبه ۱۷ ارديبهشت ۱۳۹۷ ۲۱:۵۶
        سلام جناب خندانک
        ممنونم که به مهر خوندید و به خط خطی هام با لطف نگاه کردین....
        امیدوارم همچنان ناب بسراید و بدرخشید
        ارسال پاسخ
        آرزو نامداری (عتیق)
        دوشنبه ۱۷ ارديبهشت ۱۳۹۷ ۲۰:۳۵
        سلام خانم ستوده عزیز خندانک
        بسیار زیبا ، ساده و پراز لطافت شما استعداد زیادی دارید موفقیتتان را آرزومندم خندانک خندانک خندانک
        ســــــتوده
        ســــــتوده
        دوشنبه ۱۷ ارديبهشت ۱۳۹۷ ۲۲:۵۶
        سلام گل بانو باغ آرزو خندانک
        ممنونم که زیبا خوندید استاد خندانک
        منم براتون عمر بلند همراه با عشق آرزو مندم خندانک خندانک خندانک
        ارسال پاسخ
        فریبا غضنفری  (آرام)
        دوشنبه ۱۷ ارديبهشت ۱۳۹۷ ۲۲:۴۸
        زیباست عزیزم
        خسته نباشی خندانک خندانک خندانک
        ســــــتوده
        ســــــتوده
        سه شنبه ۱۸ ارديبهشت ۱۳۹۷ ۰۰:۵۷
        خندانک خندانک خندانک
        ممنونم از حضورت بانو
        در مانده نباشی
        ارسال پاسخ
        رضا اسماعیلی (فریاد بیصدا)
        چهارشنبه ۱۹ ارديبهشت ۱۳۹۷ ۰۹:۴۸
        عالی بود.مثل همیشه قلمی زیبا و برانگیزنده احساس🌷
        ســــــتوده
        ســــــتوده
        چهارشنبه ۱۹ ارديبهشت ۱۳۹۷ ۱۱:۵۰
        سلامـــــ
        ممنونم که وقت گذاشتین و زیبا خوندین خندانک
        خندانک
        خندانک
        ارسال پاسخ
        محمد حسین کشاورزی
        شنبه ۲۲ ارديبهشت ۱۳۹۷ ۲۱:۰۲
        شعر زیبایی بود.اما خیلی دلم گرفت
        .اشک در چشمانم حلقه زد.آخر من در سه سالگی مادر خود را از دست داده ام.پدر و مادرم قصه های عاشقانه ای با هم داشتند.اما همه تبدیل به خاکستر شد و به هوا رفت.و حال پدرم با شخصی دگر عاشقانه هایش را بازگو میکند.بیچاره مادرم.دلم برایش میسوزد.گ آه با دیدن عاشقانه های پدرم با شخص دیگری نمی توانم جلوی اشک هایم را بگیرم.ا ما چه می شود کرد.لعنت به من و زندگی و عشق و جوانی
        ســــــتوده
        ســــــتوده
        يکشنبه ۲۳ ارديبهشت ۱۳۹۷ ۰۰:۴۹
        سلام...
        شعر نبود خب....
        ولی واقعا متاسفم موجب ناراحتیتون شد خندانک
        ارسال پاسخ
        ســــــتوده
        ســــــتوده
        يکشنبه ۲۳ ارديبهشت ۱۳۹۷ ۰۲:۱۱
        امیدوارم حال زندگیتون بهتر شه
        مانا باشید و بسرایید خندانک
        ارسال پاسخ
        محمد حسین کشاورزی
        شنبه ۲۲ ارديبهشت ۱۳۹۷ ۲۱:۰۳
        شعر زیبایی بود اما درد هایم را دوباره زنده کرد خندانک
        ســــــتوده
        ســــــتوده
        يکشنبه ۲۳ ارديبهشت ۱۳۹۷ ۰۰:۴۹
        خندانک
        ارسال پاسخ
        محمد حسین کشاورزی
        يکشنبه ۲۳ ارديبهشت ۱۳۹۷ ۰۰:۱۵
        برای من شعر بود خندانک خندانک
        ســــــتوده
        ســــــتوده
        يکشنبه ۲۳ ارديبهشت ۱۳۹۷ ۰۲:۱۷
        شاید .....
        شعر بخونیدش حرفی نیست خندانک
        ارسال پاسخ
        محمد حسین کشاورزی
        يکشنبه ۲۳ ارديبهشت ۱۳۹۷ ۰۹:۳۵
        دوستون داریم خندانک خندانک خندانک
        تنها کابران عضو میتوانند نظر دهند.



        ارسال پیام خصوصی

        آموزش و نقد شعر

        نظرات

        مشاعره

        کاربران اشتراک دار

        محل انتشار اشعار شاعران دارای اشتراک
        کلیه ی مطالب این سایت توسط کاربران ارسال می شود و انتشار در شعرناب مبنی بر تایید و یا رد مطالب از جانب مدیریت نیست .
        استفاده از مطالب به هر نحو با رضایت صاحب اثر و ذکر منبع بلامانع می باشد . تمام حقوق مادی و معنوی برای شعرناب محفوظ است.
        0