سایت شعرناب محیطی صمیمی و ادبی برای شاعران جوان و معاصر - نقد شعر- ویراستاری شعر - فروش شعر و ترانه اشعار خود را با هزاران شاعر به اشتراک بگذارید

منو کاربری



عضویت در شعرناب
درخواست رمز جدید

معرفی شاعران معاصر

پر نشاط ترین اشعار

انتشار ویژه ناب

اعضای آنلاین

تبلیغات متنی

♪♫ صدای شاعران ♪♫

تقویم روز

دوشنبه 5 فروردين 1398
    20 رجب 1440
      Monday 25 Mar 2019
        هر چه بیشتر به کسی عشق میورزیم ، بیشتر در اسرار هر چیز نفوذ می کنیم . مولانا

        دوشنبه ۵ فروردين

        پست های وبلاگ

        شعرناب
        ا.تنها!!
        ارسال شده توسط

        ابوالفضل رمضانی (ا تنها)

        در تاریخ : شنبه ۲۹ مهر ۱۳۹۶ ۰۲:۰۲
        موضوع: آزاد | تعداد بازدید : ۵۱۶ | نظرات : ۱۴


        خیلی مقامت کردم ننویسم اما ننوشتن هم خودش هنر است.
        درست آن روزی را که تخلص انتخاب کردم،یادم است در هجوم سوزناک بهمن ماه بود،انگار قرار بود برای خودم کادو بخرم،اما چه کادویی بهتر از یک تخلص...
        آرام آرام فکر میکردم..دیوانه،ابله،شاعر و خلاصه هرچه بخواهید اسم دار و درخت و برف و باران ولی باز همه ی اینها مجابم نمیکرد...
        انگار قرار بود مجاب نشوم...درست سه روز تا هجدهمین روز بهمن مانده بود و من هنوز داشتم خویش را می کاویدم.
        این جور موقع ها همیشه توی دلم ولوله می شد،دنبال یک نفر که بتواند کمکم کند میگشتم،کرخت میشدم و عصبانی،امر و نهی می کردم و دو خط نخوانده به منبر می رفتم،همه هم فقط گارد می گرفتند،انگار در تمام این کره ی خاکی یک نفر نبود حال این آدم تنها را بفهمد...
        نمی دانم اثر چه بود،شاید مال آن شبی بود که از جمع دوستانه طرد شدم،یا آن وقتی که همه می گفتند:کی آن کار را کرده که تو دومیش باشی؟
        داشتم سرسام میگرفتم،می نوشتم،پاره میکردم،حالا هم مینویسم و پاره میکنم گاهی با خودم میگویم این چرندیات دست کسی نیفتد،که بخواند..ولی باز نشرش می دهم.حتی خود من هم نمیفهمم چه مرگم شده است.
        در گیرودار همین کشمکش ها بودم،وسط زمستان روی نیمکت پارک نشسته بودم و آدم ها را می شمردم...که یک نفر از پشت سر بی مهابا حرفی پراند:هی پسر تو چرا تنهایی؟
        برگشتم به عقب...ضربان قلبم بالا رفته بود،هیبتی آشنا با کلاه زمستانی قرمزرنگ،نفسی کشیدم و القصه باقی ماجرا...
        همین شد که بعد گفتم راستی چرا اینقدر تنها؟
        دور و برم شلوغ است ولی باز تنهایم...
        آدم هایی که به چشم یک دیوانه نگاهم میکردند.می گفتند داداش خواهشا جمع را با شعر های مزخرفت خراب نکن!
        یا میگفتند،بی خیال ول کن این حرف ها را،کی از شاعری به نوایی رسیده که تو برسی!
        انگار بمب ساعتی توی سرم کار گذاشته بودند،هر لحظه شاید می ترکید و افکارم که بوی تعفنش تا فرسنگ ها می رفت فضا را پر میکرد،چهره هایی که می دیدم و چهره هایی که می شناختم...همه و همه فقط بلد بودند بگویند میشود خودت نباشی؟/
        وای چقدر من بودن سخت است میان این جماعت،وای بر من ها!
        حالم خراب شده بود،گفتند برو پیش روانپزشک حالت را خوب میکند...رفتم ولی ماحصلش یک مشت قرص های افیونی موقتی بود!
        قرص هایی که شلت میکرد،بیخیالت میکرد،از خودت بیرونت میبرد..اما همه اش موقتی بود،تا اثر بیست و چهار ساعته اش می رفت اگر یکی دیگر نمی خوردی روزگارت واویلا بود...
        گذشت و گذشت تا تنها شدم!
        از همه کس و همه چیز فراری،یک منزوی گوشه نشین...کسی که به هیچ کس اعتمادی ندارد،حتی به خودش!
        این شد که سعی می کردم اجازه دهم دیگران بایم تصمیم بگیرند،چون اگر خودم تصمیم می گرفتم و شکست می خوردم،خودم را سرزنش میکردم،آن وقت عذاب وجدان دیوانه ام میکرد...اما وقتی خواهش های دیگران در من از هم می گسیخت توی سرم آن ها را مقصر در می آوردم و بهشان لقب های نامناسب می دادم،میگفتم اگر می گذاشتند به شیوه ی خودم عمل کنم،حال این نبود!
        اما دریغ که جرئتش در این سنگ تیپا خورده ی رنجور نبود..البته هنوز هم نیست!
        همه و همه ی این اتفاقات داشت مرا آب بندی میکرد...سعی میکردم به آن ها که قلمم را مسخره میکردند،جواب محکمی بدهم،اصلا توی رویشان بایستم و بگویم لعنتی ها شما حق ندارید مرا مسخره کنید،اگر خوشتان نمی آید نخوانید،اگر حالتان بد میشود نخوانید،چرا مرا سرزنش میکنید؟
        اما باز زبان در نیام می کشیدم و در جواب حرف هایشان لبخند می زدم و می گفتم حق باشماست..هنوز خیلی کار دارد...
        گذشت تا اینکه با فضای جدیدی آشنا شدم،کلماتی به نوشته هایم اضافه شد که بوی خوبی نمی داد...از مرگ و درد گرفته تا هم قافیه هایی مثل تگرگ و سرد!
        انگار حسابی به روزگار سواری داده بودم،حال دیگر دستاویز بعدی ضدحال بودنم بود..انگار کسی حق نداشت بین آن ها حالش بد باشد!
        یعنی هر کس که بد بود،داشت خودش می گرفت..نمیدانم چرا باید به حرف های صد من یه غاز عده ای نادان لبخند ژگوند تحویل میدادم!
        من ماندم و خودم..خودی که به من اجازه می داد من باشم،خودی که نوشته هایم را می خواند،خودی که کنارم می نشست تا یک دل سیر برایش درد دل کنم،آخرش هم نمی گفت؛ بیخیال،ضد حال نزن! 
        اجازه دهید بگذرم،از هرآنچه که قبلا گذشته بود یا امشب گذشت...مجال سخنش حداقل حالا نیست...
        جمع ها را همیشه دوست نداشتم...جمع های دوستانه تبدیل به غرض ورزی های رندانه شده اند...
        حالا شاید می فهمم معنی حرف آن آشنا را...
        هی پسر،تو چرا تنهایی؟
         
        ا_تنها

        ارسال پیام خصوصی اشتراک گذاری : | | | | |
        این پست با شماره ۸۳۸۲ در تاریخ شنبه ۲۹ مهر ۱۳۹۶ ۰۲:۰۲ در سایت شعر ناب ثبت گردید

        نقدها و نظرات
        جمیله عجم(بانوی واژه ها)
        شنبه ۲۹ مهر ۱۳۹۶ ۰۹:۰۷
        خندانک خندانک خندانک خندانک
        خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک
        سلام ابوالفضل عزیز
        وبراستی که بسیارزیبابود خندانک خندانک خندانک
        هی پسرتوچقدرتنهایی؟!!!
        تنهایی دردهمه ی ماشاعراست خندانک
        خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک
        خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک
        خندانک خندانک
        ابوالفضل رمضانی  (ا تنها)
        ابوالفضل رمضانی (ا تنها)
        يکشنبه ۳۰ مهر ۱۳۹۶ ۰۰:۲۰
        سلام بر بانوی عزیز و استاد بزرگوارم خندانک
        ممنونم خندانک خندانک
        خیلی.!
        حق ر باشماست ...شاعر حرفهذی آدم های تنهاست...ولی بنده که شاعر نیستم خندانک خندانک خندانک
        ارسال پاسخ
        حمیدنوری(احمد)
        شنبه ۲۹ مهر ۱۳۹۶ ۰۵:۳۰
        درود ابوالفضل تنها نه کنار این همه دوست در
        جمع ناب که همه ابوالفضل را دوست دارند
        ازجمله این حقیر دوست شاعر و جوانم آرزوی
        شادی و شاد کامی برایت دارم
        خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک
        جمیله عجم(بانوی واژه ها)
        جمیله عجم(بانوی واژه ها)
        شنبه ۲۹ مهر ۱۳۹۶ ۱۱:۰۸
        خندانک خندانک خندانک خندانک
        ارسال پاسخ
        ابوالفضل رمضانی  (ا تنها)
        ابوالفضل رمضانی (ا تنها)
        يکشنبه ۳۰ مهر ۱۳۹۶ ۰۰:۲۱
        سلام خدمت عزیز دل جناب نوری مهربان خندانک خندانک
        شما و جمع ناب تاج سر هستید ممنونم از همه ی شما بزرگواران
        در حال حاضر هم تنها دلخوشی بنده شما دوستان هستید وگرنه در واقعیتش ..
        بگذریم
        ممنونم که همراهید
        یاعلی خندانک خندانک
        ارسال پاسخ
        هنری داودیان
        شنبه ۲۹ مهر ۱۳۹۶ ۱۲:۳۳
        ابوالفضل جان چطوری، بهت تبریک میگم برای رسیدن به این نقطه تنهائی، یک قدم بیشتر نمونده برسی به کمال تنهائی. ان جاست که ازادی مطلق وجود دارد. دوستی وجود ندارد که ترا از خودت منفک کند، مجبور نیستی خودتو با ارزشهای دیگران تطبیق دهی، نداشتن ارزش خود موهبتیست، دیگه از اسمون فشاری حس نخواهی کرد، مجبور نیستی برای خوش گذراندن از خودت بیرون بری. تا صبح میتوانم برات بشمارم. کافیست در تنهائی با خودت اشنا شوی و سعی کنی رفیق شی. این قسمت رفیق شدن با خود کمی مشکله ولی غیر ممکن نیست (اگر میشد چی میشد). خلاصه تبریک. من فکر میکنم صادق هدایت، سهراب، فروغ ووووووو به این نقطه رسیده بودند و شاد بودند ولی رو نمیکردند که دست زیاد نشه و یهو همه هجوم نیارند. از ما گفتن
        عمادالدین صفائی(صاد)
        عمادالدین صفائی(صاد)
        شنبه ۲۹ مهر ۱۳۹۶ ۲۰:۴۱
        خندانک
        ارسال پاسخ
        ابوالفضل رمضانی  (ا تنها)
        ابوالفضل رمضانی (ا تنها)
        يکشنبه ۳۰ مهر ۱۳۹۶ ۰۰:۲۴
        سلام..مرسی،می گذره
        خیلی ممنونم از تبریکتون...تنهایی جالبه و این حرف هایی که شما زدید هم فعلا برای من یک اتوپیا ی دست نیافتنی هستش....رفاقت با خود...واقعا اگه بشه چی میشه خندانک
        سهراب و فروغ و صادق عجب مثال های خوبی زدین...بقول سهراب
        بهذسراغ من اگر می آیید
        نرم و آهسته بیایید
        مبادا که ترک بردارد
        چینی نازک تنهایی من!
        ارسال پاسخ
        حسين زرتاب
        شنبه ۲۹ مهر ۱۳۹۶ ۱۶:۴۱
        سلام دوست همیشه تنها

        اما نه

        هیچکس تا همیشه تنها نمی ماند

        حتا خدا نتوانست تنهایی را تحمل کند

        این انسان دیوانه و عجول را خلق کرد

        اشرف مخلوقات

        حالا رفیق از خدا می خواهم هیچوقت تنها نباشی مگر در همین تخلص شاعرانه ات خندانک خندانک خندانک خندانک
        ابوالفضل رمضانی  (ا تنها)
        ابوالفضل رمضانی (ا تنها)
        يکشنبه ۳۰ مهر ۱۳۹۶ ۰۰:۲۶
        سلام برشما جناب زرتاب عزیز خندانک
        تنهایی را باید در درون آدم ها جست..
        سپاس که همراهید..
        ممنونم خندانک خندانک خندانک
        ارسال پاسخ
        عمادالدین صفائی(صاد)
        شنبه ۲۹ مهر ۱۳۹۶ ۱۸:۴۲
        برای نظر دادن به وقت بیشتری احتیاج داشتم!نمدونم چرا آمدم!
        ابوالفضل رمضانی  (ا تنها)
        ابوالفضل رمضانی (ا تنها)
        يکشنبه ۳۰ مهر ۱۳۹۶ ۰۰:۲۶
        سلام...
        همین که آمدی خودش دنیاست...
        ممنونم خندانک
        ارسال پاسخ
        آرزو نامداری (عتیق)
        يکشنبه ۳۰ مهر ۱۳۹۶ ۰۸:۴۲
        سلام فرزند تنهایم
        توای تنها بگو با ما
        چرا تو اینچنین تنها
        چه کردند با تو این تن ها
        بدین سان گشته ای تنها
        مدارا و مدارا باید این تن ها
        که تن ها هم به نوعی می شوند تنها
        شعرهاو حرفهای شما بسیار به دل می نشیند پخته حرف می زنید بگذارید هر چه می گویند بگویند کسی که باید بفهمد می فهمد حتی اگر یک نفر باشد اما خودتان را محسور تنهایی نکنید تا فرصتها را ازدست ندهید یک جمله هم از مادر بزرگ بشنوید خندانک
        ان شاالله عاقبت به خیر باشید خندانک خندانک خندانک خندانک
        ابوالفضل رمضانی  (ا تنها)
        ابوالفضل رمضانی (ا تنها)
        يکشنبه ۳۰ مهر ۱۳۹۶ ۱۶:۴۸
        سلام برشما بانو نامداری عزیز،مادربزرگ مهربان خندانک خندانک
        سپاس از تقدیمی ارزشمندتان و سواس از همراهیتان
        این نیز بگذرد...
        ممنونم خندانک خندانک خندانک خندانک
        ارسال پاسخ
        تنها کابران عضو میتوانند نظر دهند.



        ارسال پیام خصوصی

        آموزش و نقد شعر

        نظرات

        مشاعره

        کاربران اشتراک دار

        کلیه ی مطالب این سایت توسط کاربران ارسال می شود و انتشار در شعرناب مبنی بر تایید و یا رد مطالب از جانب مدیریت نیست .
        استفاده از مطالب به هر نحو با رضایت صاحب اثر و ذکر منبع بلامانع می باشد . تمام حقوق مادی و معنوی برای شعرناب محفوظ است.