سایت شعرناب محیطی صمیمی و ادبی برای شاعران جوان و معاصر - نقد شعر- ویراستاری شعر - فروش شعر و ترانه اشعار خود را با هزاران شاعر به اشتراک بگذارید

منو کاربری



عضویت در شعرناب
درخواست رمز جدید

معرفی شاعران معاصر

پر نشاط ترین اشعار

انتشار ویژه ناب

♪♫ صدای شاعران ♪♫

تقویم روز

جمعه 24 آبان 1398
  • روز كتاب و كتاب‌خواني
  • روز بزرگداشت آيت الله علامه سيد محمدحسين طباطبايي، 1360 هـ ش
19 ربيع الأول 1441
    Friday 15 Nov 2019
      مردم زماني به دانايي شما اهميت مي دهند كه بدانند به آنها اهميت مي دهيد. جان ماکسول

      جمعه ۲۴ آبان

      پست های وبلاگ

      شعرناب
      سفر آفرینش ۳
      ارسال شده توسط

      مجید خوش خلق سیما

      در تاریخ : پنجشنبه ۲۷ مهر ۱۳۹۶ ۰۲:۲۴
      موضوع: آزاد | تعداد بازدید : ۲۰۲ | نظرات : ۰

      و زمین : مادرِ مقدسِ رویش ،  آغوش ِ گسترده ی زایش ، معروفه ی افلاک ،  بی نظیرمهمان پذیر و زوار نوازِ گیتی ، ستمکشِ عالم ، متحمّلِ سنگینیِ خائنانه ی متجاوزانِ نوامیسِ طبیعت ، در پیشواز تو بسترِ دشتستانِ خود را با لرزشِ قهقهه ی عمیقی زیر و رو کرد و تکان داد و شخم زد و هزاران قطره اشک را از چکامه ی چشم هایِ بسته و دق کرده اش ، در موازاتِ راهت چکانید ، تا خاک فرو نشیند ، تا هیچ خس و خاری ، هیچ غباری تنِ نوبرین و مرمرین و مه پاره و رنجورت را باز نرنجاند ، نفرساید ، نپوشاند ، نخراشد و آنگاه با همه ی پهنایش در مسیرت سر بر خاکِ سجده سایید و درخود آرام به گِل نشست و خورشید :  عروسِ طلائیِ نور ،  اتصالِ پیوستِ ملیحِ سازش  ، پرتواَفشانِ آفتابِ شهروزِ روشنایی ، باغبانِ مهربانِ زندگانی ، عاطفه ی با وفایِ آسمانی ، در خوش آمد گویانت ، با سر انگشتانِ فروزان و گرمش ، پله پله سنگ چین هایِ جاده ی اُمید را به نرمیِ بشارتی می فشارد و موسیقیِ ملکوتی و ماورایی و نجیبِ لقاء و وصال را نت به نت و آهنگ به آهنگ و پرده به پرده با حرکتِ موزونِ سایه ها بر تارهایِ زریفِ آفرینش می نوازد و پیکره ی زرگون و براقش را وجب به وجب بر پهن دشتِ گستره ی آرزوها می غلطاند و شورم را یکپارچه و متحد و نورانی به جوششِ حسی لبریز و مملو از نبضِ تندِ خواهش ها و خواستن ها و فتحِ روزبه ترین صعود و برپاییِ بنیانِ فاخرِ ارزش هایِ سرآمدِ قلبی بی قرار و ملتهب و مشتاق می کشاند و صمیمانه با تمامیِ عظمت در تو غروب می کند ، در تو خاموش می شود ، سرد می شود و باد : سپهسالارِ کهن ارتش تارانِ بی سامانِ کائنات ، نوازشِ ابریشمینِ لطافت ، وزش وزین و بی دریغِ سخاوت ، بذرافشانِ شعورِدیم زارانِ یأس و نخوت ، با مژده ی هوار و مولودی خوانیِ شورآفرینِ خود برگ هایِ داغدارِ پاییزی را ، اعلام هایِ ترحیم و افسوس و پریشانی هایِ زرد و مات و مغمومِ جدایی ها را ، افتادن را ، ریختن را ، زمین خوردن را و ترکه ترکه شاخسارانِ شکسته و فراری و گریزان و ولگرد رهگذارانِ روزگارم را ، به تفالِ فرشکردی همایون ، ناگزیر به رستاخیز و تحسین و پایکوبی و پیشوازمی کند و قطعنامه ای را از جوهره ی لوحِ بیتایِ فلک ، در ابتدایِ شیبِ هادیِ سرنوشتِ راستین و مسعودِ رویشم می نگارد و پیچشِ نگاهش را شرجی و دلچسب بر قامتِ سفید و دیدگانِ نیک شرم و زیبایِ زیبایِ گل هایِ مریم می اندازد که منظرِ معصوم و دل کنشان ساعت ها منتظرِ شکلکی شیرین و چشم داشتی چنین ناگهانی را از پیشوایِ پیرِگردون داشتند تا در خوش آمد و پی آمدِ بهارِ برومندت به پا ایستاده و شایسته و فرناز و سرافراشته ، دستانِ کوچک و دعاگویشان را بگیرد و سمت و سویت تکان دهد و در آخرین نمایشِ شفافِ خود با همه ی ویران سریش ، گردباد و تندر و طوفانش ، رها و راحت ، فروتنانه در تو فرو کشد ، ساکت شود و از نفس بیفتد و از پا نشیند واَبر: پرنیانِ صدوقِ لطف و لطافت و رحمت ، افشره ی سوز و گدازها وکشمکش هایِ اقیانوس ها ، بیتابیِ تلاطمِ امواجِ دریاها ،  شتابِ روان و دیوانه وارِ رودها ،  نویدِ گریزِ نهریان ، رهاییِ قل بستِ مردابیان . حاجتِ گودالیان ، "خدایِ چشمه ساران"  ، بغضِ فشرده ی مرغابیان و کبوترانِ بی پناه و گمکرده راه و مأمنِ چکاوکانِ تیز پرواز و گریز پا و حریمِ اَمنِ پرستوهایِ مسافر و مرغانِ درخطری که درناامیدترین روزِحادثه شان از چنگالِ تیزِ قرقیانِ فاجعه و عقابانِ سانحه در گریزند و گرفتگیِ قلب هایِ تنگِ تمامیِ پرندگانِ عاشق که در ویران ترین جورِ لانه هایشان ، درهاله ای از ظریفترین و آسمانی ترین حرکت ها ، هوایت را آرام آرام طی می کنند و ابری ترین فضایِ عالم را به تصویر می کشانند تا در دلگیر ترین غصه ها و نادیده ترین و سیاه ترین لحظه هایِ مبهم و گرفتۀ روزگار، چون ناجیانِ سخاوتمند ، برخشکیده ترین و داغترین زمین هایِ بی آب و بی حاصل و بایرِ دِیرستانت، دست بگزاری و کیمیایشان کنی ، رونقشان دهی و سپس با تو به وعده ای پایدار، دل گرمیِ نویدِ جاودانِ بارش را سوگندی گردد و محوِ سپهرِ اندیشه هایِ بلندت شود و اَبرنجَک : الهه ی آتشینِ ضجه و غرش و فریاد ، با نعره ای مثال زدنی ، مغرور و آراسته و مهیا و غیور، تمامیِ روبه هان و شغالانِ بد منظر و کلاش و زالوانِ مکنده و مگسانِ چسبنده را از پیرامونت وادار به گریز و عقب نشینی و محکوم به سوزِ آذر فنا کرد و با شمشیرِ برّاق و پیکانِ یورشِ شعله آگین و منوّرِ همزادش ، چشم و دلِ هرزه و هیز و جابرِ خلفایِ وحوش و غاصبانِ ناکس و بی اصلِ تختِ فرجودگر و همافرِ مینوئی را به نفیرِ صاعقه ای سوزانید و خاکستر کرد ، کور کرد و درید و رو سیاه کرد و امتدادِ غرشش را تا سکوتِ ساکت و نجیب و شمرده و آرامِ صدایت کشانید تا ندایت ، فغانت ، هشدارت درخفقانِ زجر و نا امنی و فجایع و ناعدلی و گلایه و دهن کجی ، قوتِ قلب و سرپوشِ ترس و رهگشایِ ستمدیده ترین و پروانه ترین وجودِ معنا باشد تا بندهایِ گره خوردۀ حنجره ی فریاد از تارهایِ عنکبوتین و گرفته و بغض کرده ی صوتِ صدایت از هم باز شود ، رها شود ، صاف شود ، رسا شود و نهایتِ طنینِ آوایت را پژواکِ حماسیِ آرام بخشِ فردوسی کند و باران : صدای ِ پایِ آب ،  اشکِ آسمان ، ریزشِ به هنگامِ غرورِ سنگین و غالبِ سرشکستگی و خانه بدوشی و خود داری و سرخوردگیِ جدایی ها ، مظهرِ رحمت ،  ارمغانِ برکت ،  دلیلِ نعمت ، گریه ی ملایم و قطرانِ یکریزش را ، نمبارِ روانِ نازک دلیش را، دانه دانه ترانه ی گهربارِ جان نثاریش را ، بر تن خواهِ آغشته به گردِ افیونیه ی واپسین ده شوره ی متروکِ اعصار ، دلچسب و دلسوز و دلگیر، باریدن آغاز می کند تا تو چکیده ی تمامیِ بارش هایِ انزوا و غربت و گوشه گیری و ناباوریِ پریانِ منزه ی دریایی را با ابریقِ دستانِ رؤیایی و آبی بر شمایلِ کورِ باغِ شداد و مالرو بُتکعبه ی شیّادِ ستم بپاشانی تا معمایِ بیهوشیِ مِلکِ بی بر و بی رمق و بایرت ، حاصل شود ، ثمر شود ، دل گشا شود ، زیبا شود ، فرخنده شود ، مبارک شود ، بی سابقه شود و رنگین کمان : رهگذارِ الوانِ سیرِ نادر فرزانگانِ کهربایی ،  فورانِ هنرنماییِ رنگارنگ عشوه کمان ابرو قامت کشیده هفت خطِ کشمیری ، آبرویِ افلاک ، آرامشِ موجِ رنگین لطیف و گذرایِ شکستگی و دلداریِ پُررنگ و زود رنجِ ابرها ، تجلّیِ کهکشانیِ خاطراتِ جاده هایِ پُرنگارِ طاووس پرانِ ملکوت ، نردبانِ شیشه ای و ملوّنِ بازیگوشیِ طوطیانِ خیالیِ وحی ، نگارِ بَزک کرده و آهنگِ گلگون و بانشاطِ پس از باران. نقاشِ با ذوق و رنگین سلیقِ بومِ شسته ی هوا ، با قلم مویی آغشته به همه ی شه رنگانِ طبیعی و گویا و چشم گیر و وارسته ، قوسِ نازنین و فرحزادش را تا میانبرِ اوجِ مستقیمِ ثریّایی، خشت به خشت به رسم می کشاند و تو با حیرتی روشن از میانِ رنگ ها می گذری و فاتح و مالک و حکمرانِ جلوه ها ، ملکۀ نقش هایِ بهرنگِ همه ی اندیشه هامی شوی ، ناب می شوی ، بی نیاز می شوی ، یکرنگ می شوی ، سارنگ می شوی و گل ها : معشوقه ی سینه چاک و نازک اندام و مِشکین کلامِ صبا ، کوله بارانِ خوش شمیمِ بقایِ روانگان ، بقچه هایِ پُربار و شهدِ نوشانِ شیرین ثمران و مهرورزان ، افتخارِ زمین ، غرورِ خاک ، غیرتِ بوستان ، نشانِ بهار ، چشمِ شبنم ، صدر نشینِ سُرورها و بالا نشینِ زیبایی ها و تاجِ زینت ها ، ناز برگانِ داغ خورده شان را پَراز پَر و غنچه به غنچه با آغوشی باز و دسته هایی مشتاق بر سبدِ اخلاصِ رسالت می نشانند و پایِ محرابِ گِلدانِ غمگینت می فشانند و مقابلِ نرگسِ مستانِ چشمانِ فرخزاد و بی خارت ، خجسته طرحِ دوامی پیوسته و قوامی پاینده را یاد آور می شوند تا تو همواره در گرامی داشتِ فراقِ لاله هایِ خونین و پژمرده و واژگونِ پاک دشتِ سهند، با یادبودی و سررسید و سال گشتی، شمعدانی هایِ ادوارِ گذارت را به آب و رنگی نو و رویگشتی فرخنده برجایگاهِ رفیعِ مشرف به کوشکِ پایدارِ خردادی بچینی و در خَتمِ تمامیِ داس ها و آفت هایِ ملخ بار و کژمدارِ روزگار تا ابد بهارک شوی ، گل شیفته شوی، گلخانه شوی، گل واژه شوی، بوستان شوی، باغبان شوی و چمن ها : جهان آرایِ مخملین و بی ادعا و خودرو و پربار و پُررویِ دَمَن ، جایِ پایِ مغرورِخود پرستان ،  لگد گاهِ غیضِ خود خواهان و خیره سران ، قدمگاهِ سر به هوا و بی عارِ بی خیالان و بی دردان ، فراقِ خاطرِ خود بینِ پای کشان و ریشه کنان ، مزه و لذّتِ پوزِ نوشخواران ، آغوشِ نرمِ تن خستگان ، سرپوشِ یکپارچه ی سیاهی و رنجِ تیره ی خاکیان ، گیسوانِ آشفته ی زمینیان ، دامنِ بازِ خود را به سویت می گشاید تا سری را ، چرتی را ، نفسی را در سرسرایِ سبزِ بیتایش غرق شوی ، فرو روی ، تا آغوشِ مملو و بسترِ بهار خوابِ عمیقش را ، مکثی ، درنگی بیازمایی و آنگاه بیدریغ ، مواجِ مواج با نوازشی ، ارزنده ترین دیهیمِ خوشه هایِ خیال انگیز و صحرائیش را مفتخر، دست به دستِ تمامیِ بخشش هایِ بزرگوارانه ، به کرمی شاهانه برموهایت بنشاند و خود سوار بررانش و فرسایشِ خاک ، زردِ زرد سر به بیابان نهد و دلباز ترین صحنِ عالم را برایت میراثی مادرانه گذارد و درختان : ریه هایِ پالایش و کامکارِ طبیعت ، بخششِ بی تعارف و وجاهتِ بی کینه سخاوت ، تمثالِ مهدِ بنده نوازی ، محصولِ بذرِ وفاداری ، سربه زیریِ نتیجه ی پرباری و بزرگواری ، شهدِ عصاره ی غنچه ی فرجامِ شیرین ثمری ، قربانیِ بی رحمی و زیاده خواهیِ شاخه شکنان ،  سینه افراشته ی اره دلان ، نیش خورده ی خنجرِجانسوزِخاطره نویسان ،  کاروانسرایِ بی مواجبِ لانه سازان ، پایِ بریده ی ریشه تنان ، هیزمِ سوزانِ بره گردانان ، بهانه ی حریقِ حادثه سازان، دستانِ نیایش و خواهشِ همۀ شاخکانِ خُرد و کلانِ باصفایش را ، سپاسی و سرجنبان می گشاید و فجرِ بلندِ التماس را با نگاه هایِ افراشته شان ،  چشم هایِ دوخته شان  ، وردِ زیر لبِ برگ هاشان ، چکاچکِ تسبیحِ  باشکوهِ شاخسارشان ، قیام ِ تنه هایِ تنومند و بلندشان ، رکوعِ فاخرِ شکستنشان ، سجودِ معصومِ افتادنشان ، سلامِ خضوعِ خمیدنشان ، تکبیرِ گنجشک هاشان ، همه و همه رختِ یکرنگِ دَیرِ وجودشان را، حلقه حلقه از عمقِ رویشِ هستی ، دست در دستانِ هم ، سراسر نیاز ، دعایِ خنکِ سایه هاشان را قدم قدم و زمان به زمان نثارت می کنند که ، بلند نظر شوی ، سایه گستر شوی  و در ادامه سروان و چناران رها و سرگشته و موافشان، تاب خوران و هر سو روان رقصِ سماوی را پایکوبان تا تو می لرزند و دیوانه وار بازوانِ آویخته شان را ، نشئه ی بقاء را بر شانه هایِ بزرگت می فشرند و جنبشِ دلفریبِ مجنون را نازِ ناز بر تو می آویزند و خسته دست در دستانِ عزیزت به برق ِ تحیّر می خشکند و می سوزند و در تو جان می دهند و می پوکند و می ریزند و با تو همراه و هم ریشه پای در راهِ رسیدن می نهند.
      ادامه دارد ....

      ارسال پیام خصوصی اشتراک گذاری : | | | | |
      این پست با شماره ۸۳۷۷ در تاریخ پنجشنبه ۲۷ مهر ۱۳۹۶ ۰۲:۲۴ در سایت شعر ناب ثبت گردید

      تازه ترین نقدها

      نظرات

      مشاعره

      کاربران اشتراک دار

      محل انتشار اشعار شاعران دارای اشتراک
      کلیه ی مطالب این سایت توسط کاربران ارسال می شود و انتشار در شعرناب مبنی بر تایید و یا رد مطالب از جانب مدیریت نیست .
      استفاده از مطالب به هر نحو با رضایت صاحب اثر و ذکر منبع بلامانع می باشد . تمام حقوق مادی و معنوی برای شعرناب محفوظ است.
      0