سایت شعرناب محیطی صمیمی و ادبی برای شاعران جوان و معاصر - نقد شعر- ویراستاری شعر - فروش شعر و ترانه اشعار خود را با هزاران شاعر به اشتراک بگذارید

منو کاربری



عضویت در شعرناب
درخواست رمز جدید

معرفی شاعران معاصر

پر نشاط ترین اشعار

انتشار ویژه ناب

تبلیغات متنی

♪♫ صدای شاعران ♪♫

تقویم روز

جمعه 4 مهر 1399
    8 صفر 1442
      Friday 25 Sep 2020
        دو خصلت است که بالاتر از آن چیزی نیست: ایمان به خدا و سود رساندن به برادران. امام حسن عسكري(ع)

        جمعه ۴ مهر

        پست های وبلاگ

        شعرناب
        چاقوى دسته صدفى
        ارسال شده توسط

        الياس خمسه(بيخيال)

        در تاریخ : سه شنبه ۱۶ آذر ۱۳۹۵ ۱۱:۳۰
        موضوع: آزاد | تعداد بازدید : ۳۰۷ | نظرات : ۱

        شب سردى بود.. از اون شبا كه اجل خيليا مياد..
        پيرمرد تند تند بساطشو جمع كرد..اگر بيشتر تو اين سرما بمونه..يخ ميزنه..
        يه دفعه جا خورد..چاقو دسته صدفيه نبود..بهترين كارش..اون كه حواسشو جمع كرده بود..پس كى اونو كار گرفته..
        حالا كارى كه شده..بايد سريعتر برسه سر قرار..
        خيلى ساله..همون ساعت با رفيقش قرار ميذاشت..
        سروقت بايد ميرسيد..رفيقش از بد قولى خيلى بدش مياد..
                ***
        رسيد كه سركوچه..پاش سكندرى خورد..اومد كه پهن شه وسط كوچه..دستاشو حائل كرد بين صورتش..كف دستش خراشيد..يه خراش كه چيزى نيست..
        بازم ميشه با اين دستا چاقو ساخت..
             ***
        لعنت به اين مسير..
        تو اين همه سال..صد دفعه راهشو تغيير داده بود..
        بازم هر دفعه رسيده بود سر همين كوچه..
        لعنت به اين مسير كه اينقدر طولانى و بد مسيره..
            ***
        ولى بلاخره بازم رسيد..وارد شد..
            ***
        خدا رو كاناپه سياه..وسط سالن..پشت به در..رو به شومينه..لم داده بود..
        ولى آتيش شومينه جون نداشت..
        پيرمرد سلام كرد..جوابى نشنيد..عجيبه..تو اين چهل سال..سابقه نداشت جواب سلام نشنوه..
        پيرمرد استغفرالله گفت..راه افتاد..از انبارى هيزم بياره..
        خدا اين هيزمارو خيلى دوست داره..
        هميشه دلش واسشون ميسوزه..
            ***
        اى بخشكى شانس..
        هيزم تموم شده..مگه چقدر هيزم تو اين دنيا هست..
        ولى چرا در انبارى نيمه بازه..
        مگه هيزما پا دارن ..فرار كنن..
            ***
        برگشت تو سالن..
        رفت جلوتر..
        خشكش زد..زانوهاش شل شد..ولو شد رو زمين..
        خون ..سياهى كاناپه رو پوشونده..
        يه چاقوى دسته صدفى..تا ته تو قلب خدا فرو رفته..
        ولى هنوز لبخند خدا تازه بود..

        ارسال پیام خصوصی اشتراک گذاری : | | | | |
        این پست با شماره ۷۵۸۸ در تاریخ سه شنبه ۱۶ آذر ۱۳۹۵ ۱۱:۳۰ در سایت شعر ناب ثبت گردید

        نقدها و نظرات
        جمیله عجم(بانوی واژه ها)
        سه شنبه ۱۶ آذر ۱۳۹۵ ۱۲:۵۷
        خندانک خندانک خندانک خندانک
        خندانک خندانک خندانک خندانک
        درود
        زیبا بود خندانک خندانک خندانک
        خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک
        تنها کابران عضو میتوانند نظر دهند.



        ارسال پیام خصوصی

        نقد و تحلیل شعر شاعران

        نظرات

        مشاعره

        کاربران اشتراک دار

        کلیه ی مطالب این سایت توسط کاربران ارسال می شود و انتشار در شعرناب مبنی بر تایید و یا رد مطالب از جانب مدیریت نیست .
        استفاده از مطالب به هر نحو با رضایت صاحب اثر و ذکر منبع بلامانع می باشد . تمام حقوق مادی و معنوی برای شعرناب محفوظ است.
        0