سایت شعرناب محیطی صمیمی و ادبی برای شاعران جوان و معاصر - نقد شعر- ویراستاری شعر - فروش شعر و ترانه اشعار خود را با هزاران شاعر به اشتراک بگذارید

منو کاربری



عضویت در شعرناب
درخواست رمز جدید

معرفی شاعران معاصر

پر نشاط ترین اشعار

انتشار ویژه ناب

تبلیغات متنی

♪♫ صدای شاعران ♪♫

تقویم روز

شنبه 5 مهر 1399
  • شكست حصر آبادان در عمليات ثامن الائمه عليه السلام، 1360 هـ ش
9 صفر 1442
    Saturday 26 Sep 2020
      دو خصلت است که بالاتر از آن چیزی نیست: ایمان به خدا و سود رساندن به برادران. امام حسن عسكري(ع)

      شنبه ۵ مهر

      پست های وبلاگ

      شعرناب
      دیگر بزرگ شده ام ...
      ارسال شده توسط

      سجاد ربانی

      در تاریخ : چهارشنبه ۲۷ مرداد ۱۳۹۵ ۰۴:۲۵
      موضوع: آزاد | تعداد بازدید : ۳۷۱ | نظرات : ۴

      " دیگر بزرگ شده ام ... "
      دیگر بزرگ شده ام ، آنقدر بزرگ که هنوز حس می کنم کودکی بیش نیستم.
      به محله قدیمی مان که می روم زن حسن آقا بقال دیگر پیر شده است جای خدا بیامرز حسن آقا توی بقالی کار می کند.
      هنوز چند قدمی از بقالی جلوتر نرفتم که چشمم می خورد به در سبز رنگ گِل گرفته خانه ی عباس آقا.
      عباس آقا! اوه اوه همونی که آرزوی ازدواج با دخترش را داشتم همیشه توی بازی ها طرفداریش می کردم هر چه داشتم باهاش قسمت می کردم، امان از آن روزها که عباس آقا می گفت دخترش را به مهندس یا دکتر می دهد.
      بخاطر همین چیز ها بود که دوست داشتم درسم را زودتری بخوانم و مهندس شوم.
      سال ها درس خواندم به شوق رسیدن به دختر عباس آقا اما ای دل غافل وقتی درسم تمام شد و برگشتم دیگر سحر ی در کار نبود ، دیگر عشقی در کار نبود عباس آقا از آنجا رفته بود. هی هر روز دنبال خانه جدید عباس آقا می گشتم تا که یک روز دیدم دوباره سحر به محله قدیم برگشته اما اینبار فرق می کرد دست دیگری در دستش دیگر آن بچه هم نبود حالا خودش بچه داشت ، زندگی داشت ، عشق داشت.
      بعد از آن قضیه تصمیم گرفتم از آن محل برم سحر را هم فراموشش کنم. اما این دل لعنتی چه می فهمد زمان را عوض کنی ، مکان را عوض کنی ، اخلاق را عوض کنی ، دیدگاهت را عوض کنی اما حافظه و دل تو قشنگ ذخیره اش کرده است برای سال ها.
      و حالا که خوب فکرش را می کنم دیگر بزرگ شده ام ، آنقدر بزرگ که هنوز حس می کنم کودکی بیش نیستم همان کودکی که هر روز بهانه می گیرد و بعد از گذشت سال ها هر روز یک سر به آن محله و آن در سبز رنگ گِل گرفته می زند تا خاطراتش جان تازه ای بگیرند که مبادا دِق مرگ شوند.
       
      " سجاد ربانی "

      ارسال پیام خصوصی اشتراک گذاری : | | | | |
      این پست با شماره ۷۲۸۶ در تاریخ چهارشنبه ۲۷ مرداد ۱۳۹۵ ۰۴:۲۵ در سایت شعر ناب ثبت گردید

      نقدها و نظرات
      جمیله عجم(بانوی واژه ها)
      چهارشنبه ۲۷ مرداد ۱۳۹۵ ۰۷:۴۶
      بعد از آن قضیه تصمیم گرفتم از آن محل برم سحر را هم فراموشش کنم. اما این دل لعنتی چه می فهمد زمان را عوض کنی ، مکان را عوض کنی ، اخلاق را عوض کنی ، دیدگاهت را عوض کنی اما حافظه و دل تو قشنگ ذخیره اش کرده است برای سال ها.
      خندانک خندانک خندانک خندانک
      خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک
      درود سجادعزیز
      بسیارزیبا بود خندانک خندانک خندانک
      خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک
      خندانک خندانک خندانک خندانک
      خندانک خندانک خندانک
      خندانک خندانک
      خندانک
      آلاله سرخ(سیده لاله رحیم زاده)
      چهارشنبه ۲۷ مرداد ۱۳۹۵ ۱۰:۰۳
      خندانک خندانک خندانک
      نیره ناصری نسب
      چهارشنبه ۲۷ مرداد ۱۳۹۵ ۱۷:۱۳
      درود بر شما سجاد گرامی

      دل را نمی شود بازی داد
      خندانک خندانک خندانک
      تنها کابران عضو میتوانند نظر دهند.



      ارسال پیام خصوصی

      نقد و تحلیل شعر شاعران

      نظرات

      مشاعره

      کاربران اشتراک دار

      کلیه ی مطالب این سایت توسط کاربران ارسال می شود و انتشار در شعرناب مبنی بر تایید و یا رد مطالب از جانب مدیریت نیست .
      استفاده از مطالب به هر نحو با رضایت صاحب اثر و ذکر منبع بلامانع می باشد . تمام حقوق مادی و معنوی برای شعرناب محفوظ است.
      0