سایت شعرناب محیطی صمیمی و ادبی برای شاعران جوان و معاصر - نقد شعر- ویراستاری شعر - فروش شعر و ترانه اشعار خود را با هزاران شاعر به اشتراک بگذارید

منو کاربری



عضویت در شعرناب
درخواست رمز جدید

معرفی شاعران معاصر

پر نشاط ترین اشعار

انتشار ویژه ناب

تبلیغات متنی

♪♫ صدای شاعران ♪♫

تقویم روز

دوشنبه 7 مهر 1399
  • روز آتش نشاني و ايمني
  • شهادت سرداران اسلام: فلاحي، فكوري، نامجو، كلاهدوز و جهان‌آرا، 1360 هـ ش
11 صفر 1442
    Monday 28 Sep 2020
      دو خصلت است که بالاتر از آن چیزی نیست: ایمان به خدا و سود رساندن به برادران. امام حسن عسكري(ع)

      دوشنبه ۷ مهر

      پست های وبلاگ

      شعرناب
      قسمت سوم تحول خانم آرزو
      ارسال شده توسط

      زهرا حسین زاده

      در تاریخ : شنبه ۲۹ اسفند ۱۳۹۴ ۰۶:۲۱
      موضوع: آزاد | تعداد بازدید : ۳۲۸ | نظرات : ۰

      ادامه تحول خانم آرزو ...................چون من واقعاً ذهن آشفته ای داشتم .یه وقت می دیدم کسی نماز می خونه می گفتم برای چی می خونه من که خودم نماز می خوندم یعنی تا این حد . اینجوری شده بودم . سر کلاس دینی دانشگاه که بودیم استاد که صحبت می کرد من اصلاً نمی فهمیدم هی استاد می گفت خدا فلان پیامبر فلان یعنی اصلاً این مغز من مثل رگبار که خدایا این در مورد چی صحبت می کنه یه نشونی به من نشون بده قلب من آروم بگیره با قم خیلی از مراجع از طریق اینترنت صحبت می کردم با خیلی از عالما صحبت می کردم . خلاصه رفتم دنبالش یه دفعه یه حدیث دیدم نوشته بود که شک لازمه ی یقینه نمی دونم حالا حدیث بود یکی از عالمای دینی گفته بودند شک لازمه ی یقینه اگه به مرحله ی شک رسیدین همونجا در جا نزنین
       الانم دارم به دوستای عزیزم می گم اگه یه موقع چه با حجاب چه بی حجاب  به مرحله ی شک رسیدین تو هر زمینه ی علمی ..که خدا چیه پیامبر چیه آخرت وجود داره نداره ؟ فلان برین دنبالش یعنی اگر همونجا در جا بزنین همونجا می مونین . من رفتم دنبالش من رفتم دنبال سوالاتم انقدر گشتم گشتم تا خدا بلاخره یه جا به من آرامش داد که من احساس کردم که بله خدا وجود داره . خدا وجود داره و این خداست که میخواد تو رو بیاره تو این راه . بعد از اینکه این آرامش قلبی به من دست داد . رفتم سراغ قرآن . سال قبل اون بر حسب مثلاً ثواب داره ماههای مبارک رمضان مثلاً قرآن ختم کنید همینجوری عربی عربی ها رو میخوندم تموم می شد . ولی این دفعه تصمیم گرفتم فقط معنی قرآن رو من بخونم . ماه رمضان هم نشده بود . گفتم من باید ببینم توی قرآن چی نوشته
      از همون سوره بقره شروع کردم . آیه به آیه روی معنی ها فکر می کردم . یعنی واقعاً رو معنی آیه ها فکر می کردم . اگر تفسیر لازم داشت کتاب تفسیر گرفته بودم به چه قطوری نگاه میکردم . می خواستم منی که افتادم توی این راه با توجه به این شرایط خانوادگی اگه کسی ازم پرسید آرزو داری چکار می کنی برای چی این راه رو انتخاب کردی نگم رفتم اونجا با شهدا عهدی بستم فلان . دوست داشتم واقعاً دقیقاً علمی بهش برسم حجاب چیه خدا چیه ؟ دیگه قرآنو خوندم تا اینکه کم کم پیش رفتم احساس کردم دیگه باید یه مقدار پوششمو درست کنم .
       تا اون موقع اصلاً به پوششم کار نداشتم . دیگه من یه شلوار برمودا داشتم . یه جوراب مشکی کلفتم گرفتمو یه مانتوی یقه انگلیسی حالت دیپلمات کفش پاشنه دار و یه هدی زدم هدی زدم که روش ساتن بود . خلاصه با کلاس دیگه یه محجبه ی با کلاس میخواستم باشم . با دوستام قرار گذاشتیم بریم مزار شهدا وقتی رفتیم توی شهر من احساس کردم همه نگاهها روی منه مثل یه تبعه خارجی که وارد کشور می شه به خصوص ترکا . همونجوری .همه نگاه میکردند یعنی احساس می کردم از قبلی که محجبه نبودم انگار نگاهها بیشتر بود . رو من جداً میگما . رد میشم سرا بر گشت به طرف من نگاه میکردند . خانومه رو . گفتم ما اومدیم کاری کنیم نگاهت نکنند . دیگه چون به این رسیده بودم به آیه های حجاب رسیده بودم تو قرآن . اصلاً دیگه دوست داشتم دیگه . دیگگه هیچی
      اونجوری رفتم سر مزار شهدا و پدر شهید باقری باشه نمی دونم هستند نیستند منو دید گفت دخترم حجابت خیلی قشنگه ولی ای کاش چادر سرت می کردی . گفتم آخه حاج آقا شما شرایط خانواده ی منو نمیدونین . من نمی تونم یه دفعه چادر سرم کنم . گفت ولی چادر خیلی قشنگه نگاه کن به اطرافیانت هنوزم می رم مزار شهدا سر مزار شهید باقری می رم . او گفت و ما اومدیم . می دونید من دوست داشتم پله پله برم جلو دوست نداشتم یه دفعه چادر بزارم سرم هم خودم شکه بشم که بزارمش کنار همین که اطرافیان بخواد براشون سخت باشه . دیگه کم کم آستینا رو بلند کردم . شلوار بلند پوشیدم چوراب دیگه پام میکردم . من با هد شروع کردم یه مدت مقنعه مو هد گذاشتم مقنعه ام بلند تر شد . مانتوهام بلند شد حدود سه ماهی اینجوری پیش رفت . یه نمایشگاه برگزار کرده بودیم برای سوم خرداد دیگه رابطه مونو با بسیج خوب کرده بودیم شوخی شوخی می رفتیم با بچه های بسیج و خدا شاهده بچه های بسیجم سنگ تموم میزاشتن یعنی برعکس تصور یه عده که فکر می کنند بسیج دانشجویی یه سری آدمای خشک فلان یعنی ما واقعاً با بچه ها یه رابطه خیلی صمیمانه ..
      مایی که دوران آف دانشگاه یعنی آف بین کلاسا رو می رفتیم تو حیاط خنده و بستنی خوردن و مسخره بازی کلیپ دیدن فلان دیگه پاتوق بین کلاسامون شده بود دفتر بسیج می رفتیم اگه کاری بود انجام می دادیم و خلاصه با بچه های دیگه دوست داشتیم با این جور بچه ها بچرخیم کششی بود دیگه تا بچه هایی که حالا مثلاً مثل قبل خود ما بودند . . به قول شما سیمه وصل شده بود . آره دیگه کم کم مانتوها رو بلند تر کردیمو یه چیز زدیم برای سوم خرداد دوستان بسیج به ما گفتند بچه ها چادر سر کنید بیایید چون از مسئولین شهریمونم دعوت کرده بودند نماینده ولی فقیه بود و مسئولین به این خاطر که می اومدن مسئولین گفتند که باید چادر داشته باشید . خلاصه ما رو مجاب کرده بودند یه نمایشگاه زده بودیم مخصوص شهدا فوق العاده اصلاً نمایشگاه تاثیر گذار بود . خیلی از فیلمای مخصوص شهدا رو ما اونجا پخش می کردیم .یه سری از بچه ها که فکرشو نمی کنید بچه هایی که اصلاً پوشش آنچنانی نداشتند می اومدند می نشستند تو حیاط چون می گم دانشگاه ما دخترونه بود بنابراین راحت بودند . خدا شاهده اشک می ریختند . می اومدند می گفتند می شه دوباره پخش کنید . می شه دوباره پخشش کنید . . خیلی هموننمایشگاه خیلی از بچه ها رو به راه اورد .
      نمایشگاهو ما سوم خرداد زدیم فکر می کنم تا هفدهم هجدهم خرداد چون تقاضا زیاد بود موند . پا بر جا موند . دیگه خلاصه هیچی منم اون روزه فکر می کنم سه روز یا چهار روز مونده بود به پایان برسه نمایشگاه یه دفعه تصمیم گرفتم . گفتم آرزو امروز با چادر برو خونه دوباره گفتم می شه نمی شه ؟
      چرا ؟ چرا چادرو میخواستم ..
      چرا میشه نمی شه ؟
      چون خانواده مون اصلاً اینجوری نداشتیم . فقط مادر بزرگم بود و دو تا خاله هام که اونا اعتقادات خاص خودشونو داشتند .ولی توی هم سن و سالای خودمون فقط من بودم .
       دیگه عرض کنم خدمتون که گفتم امروزو با چادر برو خونه دوباره گفتم نمی شه . مادرم ببینه چی می گه ؟ دائیم خالم همه شوکه می شن ولش کن نه همینجوری کم کم ..همین هد هم براشون یه ذره سخت بود یه مقدار ... اِاِ آرزو چی شده ؟؟؟ انقدر من تو این سه چهار ماه اولیه متلک شنیدم ...ولی یه گوشم در یه گوشم دروازه ..یعنی بعد از اینکه خداوند اون آرامش قلبی رو از ثبوت وجود خودش توی قلب من گذاشت گفتم خدایا دیگه منمو تو ... دیگه برام مهم نیست دیگران چی می گن . واقعاً اصلاً برام اهمیت نداشت . یه گوشم در بود یه گوشم دروازه . هر کسی هر چی می گفت یه لبخند و هرچی شما بگید .... اصلاً نه بحث می کردم نه دوست داشتم خانواده ام ازم زده شن . دوست داشتم باشن  دیگه به هر حال خانواده ی منن درسته الانم که من این پوشش رو انتخاب کردم اونا خانواده ی منن و خداوند بعد از اینکه می گه احترام به خودش بعد می گه احترامه به پدر و مادر حتی اگه پدر و مادرتون کافر باشند احترامشون واجبه . دیگه دوباره گفتم بیا برو فلان کن اشکالی نداره هر جوری بود با شهدا یه مقدار کلنجار رفتم . تصمیم گرفتم با چادر رفتم خونه............... ادامه در قسمت آخر

      ارسال پیام خصوصی اشتراک گذاری : | | | | |
      این پست با شماره ۶۷۷۴ در تاریخ شنبه ۲۹ اسفند ۱۳۹۴ ۰۶:۲۱ در سایت شعر ناب ثبت گردید
      ۲ شاعر این مطلب را خوانده اند

      نجمه طوسی (تینا)

      ،

      حسین زاده

      نقدها و نظرات
      تنها کابران عضو میتوانند نظر دهند.



      ارسال پیام خصوصی

      نقد و تحلیل شعر شاعران

      نظرات

      مشاعره

      کاربران اشتراک دار

      محل انتشار اشعار شاعران دارای اشتراک
      کلیه ی مطالب این سایت توسط کاربران ارسال می شود و انتشار در شعرناب مبنی بر تایید و یا رد مطالب از جانب مدیریت نیست .
      استفاده از مطالب به هر نحو با رضایت صاحب اثر و ذکر منبع بلامانع می باشد . تمام حقوق مادی و معنوی برای شعرناب محفوظ است.
      0