سایت شعرناب محیطی صمیمی و ادبی برای شاعران جوان و معاصر - نقد شعر- ویراستاری شعر - فروش شعر و ترانه اشعار خود را با هزاران شاعر به اشتراک بگذارید

منو کاربری



عضویت در شعرناب
درخواست رمز جدید

معرفی شاعران معاصر

انتشار ویژه ناب

تبلیغات متنی

♪♫ صدای شاعران ♪♫

تقویم روز

پنجشنبه 11 آذر 1400
  • شهادت ميرزا كوچك خان جنگلي، 1300 هـ ش
28 ربيع الثاني 1443
    Thursday 2 Dec 2021

      بیشترین مخاطب

      کانال تلگرام شعرناب

      بنویس تا زنده بمانی ، بنویس تا زنده بمانی ، بنویس تا زنده بمانی.احمدی زاده (ملحق)

      پنجشنبه ۱۱ آذر

      پست های وبلاگ

      شعرناب
      تحول 5
      ارسال شده توسط

      زهرا حسین زاده

      در تاریخ : پنجشنبه ۱۳ اسفند ۱۳۹۴ ۰۲:۱۰
      موضوع: آزاد | تعداد بازدید : ۱۰۰۹ | نظرات : ۱

        
      ادامه ......
      سوال : خانم قاجار يعني اون اتفاقه از همون 15 سالگي موند تا الان . درسته ؟
      نه نموند البته اون چيزي که توي وجود من روشن شده بود هميشه بود .تشنگيه بود که دنبال يه آدمي مثلش ميگشتم دوباره بخواد چيزي به من بده بودم اما نه نه ديگه استادي داشتم و کم کم بعد از سن 15 سالگي تا يه چيزي مثل ده سال که من دانشگاه هم رفتم و بلاخره با خونواده خودم ...... خونواده خودم کمرنگتر شده بود اعتقاداتشون و موجي که حالا بعد از انقلاب حالا تو جامعه ما مي ديديم که ماهواره ميومد همه چيز تغيير ميکرد لباسا همه چيز رنگ و لعاب جديد ميگرفت و همه ميخواستند اونها رو ماهم با اون موجه ميرفتيم حالا من نمازمو گاهي ميخوندم  گاهي نميخوندم  مثل همه شده بودم مثل دوستام بودم و شايد بشه گفت گل سر سبدشونم بودم زيادم شاد بهش فکر نميکردم ديگه به اون چيزي که تو 15 سالگي گرفته بودم ولي بعد از 10 سال بگم ادامشو ؟
      سوال ؟ بله چي باعث تغير شما شد ؟
      بعد از ده سال من يه دوستي پيدا کردم يه خانمي که همسايه ما بود اين خانم مذهبي بود من به حجاب اعتقاد نداشتم اصلاً بعد تو گروه دوستا و خونواده دوستاي پدر مادرم همه همين مدل بودند
      سوال : نمازم نميخوندين ؟
      نمازم گاهي ميخوندم گاهي نميخوندم اما ميگم اون چيزي که روشن شده بود بود تو وجودم صداش در نميومد ولي بود بعد از  حدوداً 10 سال من با يه خانمي آشنا شدم که شايد بشه گفت باعث تغيير بزرگ من بود که همسايه ي ما بود .و يه خانم باحجاب بود که با خونواده ي شوهرش مشکل داشت شوهرش خيلي بد اخلاق بود تو خونه شون مشکل داشتند و اين خانم خيلي خانم عجيبي بود .چند وقت بعدش اون خانمي که با من دوست شده بود همسايه ي ما کتاب عطش رو به من هديه داد براي تولدم که سيرعرفاني آيت الله قاضي طباطبائيه در اين کتاب نوشته شده بود که عطش من گواه آتش توست توي کتابم اين خانم براي من نوشته بود اميدوارم بميري از هر چيزي که هستي بميري و به او زنده بشي و به او باقي بشي خيلي عجيب بود اصلاً جلد کتاب نوشته اي که توش براي من نوشته بود بعدها بهش ميگفتم شما به همه دوستاتون ميگين ايشالله بميري اميدوارم بميري گفت نه به همشون نميگه به بعضياشون ميگه .باعث تغييرات من اون کتاب بود . من يادمه يه بار تو خونه تنها بودم کتاب رو خوندم يه روزه هم خوندم يعني از صبح تا نزديکاي غروب اين کتاب تموم شد .بعد وقتي که تموم شد من تو يه اطاقي تنها نشسته بودم نميدونم چه اتفاقي افتاد واقعاً نمي دونم يعني براي خودمم هنوز عجيبه که اصلاً چي شد ولي چيزي که من يادمه اينه که من خودم رو ميديدم که کنارم نشسته يعني شايد حال عادي نداشتم چون خيلي خيلي گريه کردم حالم تغيير کرد خيلي دگرگون شدم و خودمو ميديدم که کنار من نشسته بود خودم کمد لباسام خونه م آرزوهام همه چيزائي که داشتم همه چيزايي که من بودم که به خاطش خيلي زحمت مي کشيدم که همه تاييدش کنند که همه قبولش کنند همه آرزوهايي که شايد تا اون موقع داشتم مثل يه لباسي در اورده شد کنارم .چيزي که يادم اينکه ديگه نميخواستمش و مثل يه آدمي بودم که هيچ لباسي نداره .هيچي نداشتم هيچ چيزي اگه اون لحظه يکي از من ميپرسيد از دنيا چي ميخواي نميدونستم .شايد ميتونستم بگم هيچي نميخوام .شب خوابيدم با همون حالت بعد صبح که پا شدم ميتونم بگم که يه آدم ديگه بودم .يه کس ديگه بودم و اين باعث شد که من خيلي به اون خانم نزديک بشم . چون اون خانم کسي بود که زندگي ميکرد حرفي که ميزد رو يه آدمي نبود که بگه صبر بايد داشته باشيم اگه کسي توهين مي کنه شما کوتاه بياين . اينو نشون ميداد.اينو زندگي ميکرد .و من عملاً ميديدم که گاهي بعضيا خيلي اذيتش ميکردند خيلي ناراحتش ميکردند . به ناحق يکي از دوستام که بعداً براش تعريف ميکردم که ايشون کنار من بوده و اين اتفاق افتاده گفت الهام تو رو عملاً امر به معروف و نهي از منکر کردن گفت اين معني امر به معروف و نهي از منکره نه اين که کسي هي به کسي بگه تو بايد اينطور باشي بايد اونطور باشي.به تو نشون دادن در حالي که تو بد حجاب بودي بي حجاب بودي و اصلاً تو اين باورها نبودي تو رو پذيرفتند به خاطر يه چيز کوچيکي که ديدند و انقدر موندند و انقدر عملاً اينو به تو نشون دادند که باعث شده تو برگردي امر به معروف بشي . روزي که با حجاب شدم به يه جايي رسيد که ديدم من چاره اي ندارم...... ادامه دارد

      ارسال پیام خصوصی اشتراک گذاری : | | | | |
      این پست با شماره ۶۶۹۹ در تاریخ پنجشنبه ۱۳ اسفند ۱۳۹۴ ۰۲:۱۰ در سایت شعر ناب ثبت گردید

      نقدها و نظرات
      امیری کرمانشاهی
      شنبه ۱۵ اسفند ۱۳۹۴ ۱۴:۴۱
      خندانک
      تنها کابران عضو میتوانند نظر دهند.



      ارسال پیام خصوصی

      نقد و آموزش

      نظرات

      مشاعره

      کاربران اشتراک دار

      محل انتشار اشعار شاعران دارای اشتراک

      حمایت از شعرناب

      شعرناب

      با قرار دادن کد زير در سايت و يا وبلاگ خود از شعر ناب حمايت نمایید.

      کلیه ی مطالب این سایت توسط کاربران ارسال می شود و انتشار در شعرناب مبنی بر تایید و یا رد مطالب از جانب مدیریت نیست .
      استفاده از مطالب به هر نحو با رضایت صاحب اثر و ذکر منبع بلامانع می باشد . تمام حقوق مادی و معنوی برای شعرناب محفوظ است.
      0