سایت شعرناب محیطی صمیمی و ادبی برای شاعران جوان و معاصر - نقد شعر- ویراستاری شعر - فروش شعر و ترانه اشعار خود را با هزاران شاعر به اشتراک بگذارید

منو کاربری



عضویت در شعرناب
درخواست رمز جدید

معرفی شاعران معاصر

پر نشاط ترین اشعار

انتشار ویژه ناب

تبلیغات متنی

♪♫ صدای شاعران ♪♫

تقویم روز

شنبه 5 مهر 1399
  • شكست حصر آبادان در عمليات ثامن الائمه عليه السلام، 1360 هـ ش
9 صفر 1442
    Saturday 26 Sep 2020
      دو خصلت است که بالاتر از آن چیزی نیست: ایمان به خدا و سود رساندن به برادران. امام حسن عسكري(ع)

      شنبه ۵ مهر

      پست های وبلاگ

      شعرناب
      مرگ قاصدک قسمت 2
      ارسال شده توسط

      منصور دادمند

      در تاریخ : پنجشنبه ۲۹ بهمن ۱۳۹۴ ۱۵:۲۵
      موضوع: آزاد | تعداد بازدید : ۳۸۷ | نظرات : ۰

      مرگ قاصدگ  قسمت2
      بعد ازینکه از فدائیان اسلام به بسیج اهواز در کیانپارس که منطقه عیان نشینی بود آمدیم زیر نظر مسئول بسیج آموزش نظامی و عقیدتی میدیدم مردم اهواز به ما خیلی  محبت میکردند شا م و ناهار از خانه شان برای ما می آوردند  زیرا که من و مسعود غریب میدیدند عملیات  بستان در اهواز ماندیم و بعد از عملیات  بستان  با مسعود به جهت  سربازی به ارتش رفتیم و مامور به جندالله مریوان شدیم(که مسئول آن حاج احمد متوسلیان بود) وضعیت کردستان خیلی نا جور بود و راه ها  پاکسازی نشده بود از جمله مریوان سقز و دیواندره مریوان زمستان وحشتناکی داشت هفته ای یک هفته  به روستا  سر میزدیم  از این ده به آن روزی هشت ساعت پیاده روی در بر ف پوک حداقل می پیمودیم پدرمان در می آمد مخصوصا که من آرپی جی زن بودم  وده پانزده کیلو بار مهمات و سلاحم میشد گاهی در کمین می افتادیم که فاجعه بود و گاهی هم در بوران نزدیک به یخ زدند می شدیم با تیر اندازی مردم روستا را متوجه موقعیتم میکردیم  تا را ه گم نکنیم و یخ نزنیم در یکی از این پاکسازی ها من و مسعود اسیر شدیم به علت امام گلوله البته ما سپر بلا شدیم و نیروهای دیگر توانستند  از کمین فرار کنند کومله ها حدود هفتاد نفر بودند و ما اسیر ها پنج زخمی بودیم  من در یک شب توانستم یکی از کومله ها را خلع سلاح کنم اما گیر افتادم شانس من و مسعود این بود که میخواستیم به مر خصی برویم و برگه مرخصی ارتش در جیب مان بود با عث شد کومله ها ما را سپاهی ندانند هر چند که اور کت سپاه را پوشیده بودیم من بعد از فرار به مسجد بردند و مقدار زدیای از کومله ها شروع کردند به کتک زدند من مسئود خیلی ناراحت شد و مانع میشد اما .. مرا شب برای اعدام بردند  با بدن درب و داغونم فکر لحظه مرگم  و تیر خوردنم افتادم  دلهره داشتم اما خالی از ترس بودم نمی دانستم چرا اعدامم نکردند اما گفتند اخرین بارت باشه که فرار میکند   اما دستبند که از پشت به دستم بسته بودند هنگام خواب پدرم در آورد کتف هام داشت میترکید منو به جهت تبلیغات روز کومله زنده نگه داشته بودند در روز کو مله شروع کردند به معرفی اسیرها  مسئول کومله به علت ترس از قدرت من و ضعف نیروش چیزی از فرار من نگفت وتنها آخرین کلامم که نارنجک به دست  به کومله ها گفتم فرماند تان کیه را گفت و چنین بازگو کرد که قصد پرتاب نارنجک داشتم و گفتند که سپاهی هستم و بر خورد لازم با من میشه با تعجب دیدم همه مردم   و کومله ها با ترس مرا  نگاه میکردند   بسیار احساس آرامش میکردم انگار دست خدا را  بر شانه ام میدیدم چنین احساس آرامش را وقتی داشتم که مردم و روحم از بدنم جدا شد در هنگام عملیات  شلمچه... سیزده روز در برف مارا بردند تا به زندان برسیم چشمهای مرا بر ف زدن در آخرین روزهای رسیدند به زندان به علت ضعف بدنی روی برفها افتادم قدرت حرکت نداشتم منتظر تیر خلاصی بودم  هی مرا با فریاد و تهدید میخواستند بلند شوم یک دقیقه چشمهام بسته بودند   و هر لحظه آماده بودم تیری به من بزنند نمی دانم چرا یک یا علی گفتم و بلند شدند  و دیدم توان راه رفتن را هنوز مقداری دارم با بدخی به زندان رسیدیم مسعود می دیدم  چشمهاش برای من و   غم مادرم پر از اشک بود مانده بود وقتی من کشته شدم جواب مادرم را چی بده  در زندان من خیلی معروف شده بودم و من  به بنداعدامی ها رفتم از سیزده نفر  هفت نفر اعدام شدند  هر دفعه که اسب سواری از ده بلا می آمد حکم تیر باران می آورد و همه هم بندی هایم با خنده میگفتند خودت را برای اعدام آماده کن بیگاری های سختی از ما میکشیدند مخصوصا من که عادت نداشتم بایست در ختهای بریده شده که خیلی سنگین بود دو نفری روی شانه می انداختیم و در میان برفهای پوک به زندان می آوردیم  با یک معجزه و دادندن پول زیادی   توسط پدرم من آزاد شدموقتی به جندالله آمدم مسعود دیدم زودتر آزاد شده بود من حدود شش ماه  و چند روز در زندان بودم  دیگر من ترسی از مرگ نداشتم  وبا رشادتهایم در جندالله به همراه مسعود معروف شدم  گاه با مسعود میرفتیم غذاهای اضافی  بین دهاتی ها تقسیم میکردیم و
      گاه داروهای سر ما خوردگی در گشتها و پا کسازی ها میبردیم  و همینطور کنسرو ماهی به مردم میدادیم یک ده هم برق کشی کردیم من و مسعود و شهید قتلو مسئول عملیات سری برای اختلاف بین کومله و دمکرات شدیم  با پوشش کومله و دمکرات به پایگاهای آنها ضربه میزدیم و تنها زدند آرپی جی زن به علت اینکه در شب تیر به خطا نره و  مردم ده کشته نشوند ما بودیم من و مسعود دیگه چون به یقین به خدا رسیدیم و لذت با خدا بودند را چشیدیم دیگه نماز شب برای ما بسیار لذت بخش بود  و قدرت زیادی به ما میبخشیدنیروهای جندالله به علت معروفیت من و مسعود دوست داشتند شبیه ما بشند و وقتی دیدند من و مسعود نصف شب بلند می شویم و نماز میخواندیم آ نها هم بلند میشدند و نماز میخواندند کار به آنجا رسید  که آنها من و مسعود برای نماز شب بلند میکردند لذت نماز شب تنها با مهر و محبت  وخلوص  حقیقت آن چشیده میشود  نه با تکرار و عادت گاه من و مسعود به جهت اینکه نیروی تامین جاده  تیر انداز دوشکا در زمستان سینو زیت نگیره خودمان دوشکا چی میشدیم   به علت سرما کله هایمان نزدیک به تر کیدند میشد  در پشت تیوتا دوشکا که با سرعت حرکت میکرد جفتمان سینوزیت گرفتیم  کاش یک اور کت امریکایی یا گلاه مخصوص بودهر چه از دوست رسد نیکوست لشگر 27 حضرت  رسول (ص)  من و مسعود برای دیدبانی خواست مسول محور مریوان خیلی اصرار کرد در سپاه مریوان باشیم اما قبول نکردیم زیرا با پاکسازی های بسیاری که انجام دادیم دیگه ضد انقلاب پایگاهی در داخل کشور نداشت و به لب مرز رانده شده بود.....
      دوقسمت دیگه هست یک قسمت  غیب و شهادت چند روز دیگه میروم سوریه بهترین دوستان در سوریه شهید شدند  شاید دیگه شعری از من نبینید حلالم کنید  دوستتان دارم

      ارسال پیام خصوصی اشتراک گذاری : | | | | |
      این پست با شماره ۶۶۵۱ در تاریخ پنجشنبه ۲۹ بهمن ۱۳۹۴ ۱۵:۲۵ در سایت شعر ناب ثبت گردید

      نقدها و نظرات
      تنها کابران عضو میتوانند نظر دهند.



      ارسال پیام خصوصی

      نقد و تحلیل شعر شاعران

      نظرات

      مشاعره

      کاربران اشتراک دار

      کلیه ی مطالب این سایت توسط کاربران ارسال می شود و انتشار در شعرناب مبنی بر تایید و یا رد مطالب از جانب مدیریت نیست .
      استفاده از مطالب به هر نحو با رضایت صاحب اثر و ذکر منبع بلامانع می باشد . تمام حقوق مادی و معنوی برای شعرناب محفوظ است.
      0