سایت شعرناب محیطی صمیمی و ادبی برای شاعران جوان و معاصر - نقد شعر- ویراستاری شعر - فروش شعر و ترانه اشعار خود را با هزاران شاعر به اشتراک بگذارید

منو کاربری



عضویت در شعرناب
درخواست رمز جدید

معرفی شاعران معاصر

پر نشاط ترین اشعار

انتشار ویژه ناب

تبلیغات متنی

♪♫ صدای شاعران ♪♫

تقویم روز

چهارشنبه 9 مهر 1399
  • روز همبستگي و همدردي با كودكان و نوجوانان فلسطيني
13 صفر 1442
    Wednesday 30 Sep 2020
    • روز جهاني ناشنوايان
    • روز جهاني دريانوردي
    دو خصلت است که بالاتر از آن چیزی نیست: ایمان به خدا و سود رساندن به برادران. امام حسن عسكري(ع)

    چهارشنبه ۹ مهر

    پست های وبلاگ

    شعرناب
    بازی تقدیر 3
    ارسال شده توسط

    فریبا غضنفری (آرام)

    در تاریخ : چهارشنبه ۱۶ دی ۱۳۹۴ ۱۵:۲۴
    موضوع: آزاد | تعداد بازدید : ۵۶۴ | نظرات : ۲۱

    تا لباسهایم را عوض کردم همراهم زنگ خورد. شراره بود !!
     
    خوشحال ولی متعجب جواب دادم: بله!
    بعد از سلامی ساده گفت : می گم ... کاش قرار رو واسه ساعت هفت به بعد مینداختید ، می دونی که من تا پنج سر کارم تازه اگه مجبور به اضافه کار نشم. ببین می تونی کاری کنی که کسی هم ناراحت نشه؟
    منگ بودم ، قرار؟ کدوم قرار؟ از چی حرف میزنه؟
    گفتم: متوجه نمی شم ؟ منظورت.....
    مثل اینکه فهمیده بود از همه چی بی خبرم، کامل توضیح داد و گفت که مامانم امروز ساعت ۱۱ زنگ زده و با مادر شراره قرار پنجشنبه ی هفته ی دیگر رو گذاشته ولی انگار ساعت شش رو مشخص کرده که برای شراره سخت و استرس زا بود.
    گفتم: باشه، خیالت راحت. ساعت هشت خوبه؟
    گفت : عالیه ... فقط نمی خوام کسی ناراحت شه. مدتیه کار خیلی زیاده و مطمئنم بهم مرخصی نمی دن ....
    گفتم : اصلا نگران نباش . الان کسی خونه نیس، اومدن بهشون میگم. مطمئن باش درکت می کنند.
    تشکر کرد و خداحافظی کردیم.
     
    کاش این هفته زودتر می گذشت، دل تو دلم نبود.
    ترجیح دادم کمی رو تخت استراحت کنم.
    با سر و صدای مامان و بابا به خودم اومدم و تازه فهمیدم که خوابم برده بود.
    مامان بلند صدام کرد: شا دوماد، کجایی؟
    خواب آلود بودم و موهایم آشفته و به هم ریخته بود ، به هال رفتم .
    مامان در آشپزخانه مشغول جابه جا کردن خریدهایش بود و بابا خودش را روی کاناپه رها کرده بود.
    : سلام
    مامان: سلاااام. خوبی مادر؟
    : ممنونم
    بابا: چه خبر بابا؟
    : هیچی، سلامتی. ... آها، مامان؟ میشه قرار پنجشنبه رو بندازید ساعت هشت؟
    مامان: مگه خبر داری؟
    : بله. از شراره شنیدم. اون طفلک تا پنج ، شیش سر کاره . اگه ساعت هشت باشه اونم می تونه راحت به کارهاش برسه.
    بابا: برای ما فرقی نمی کنه ، هشت می ریم . مگه نه خانوم؟
    مامان: آره، اصلا مشکلی نیست. پس ساعت هشت میریم. لازمه به مادرش دوباره زنگ بزنم؟
    : نه مامان جون، خود شراره بهشون می گه.
    نزدیک مامانم شدم ، یه هویج قلمی براق برداشتم و آرام درگوشش گفتم : شمام کم عجله نداریدا، حسابی شوکه شدم.
    مامان: حالا نه اینکه بدت اومد ؟
    با خنده گفتم : بیشتر عاشقتون شدم ، فقط همین.
    مامان نگاهش را که نشان می داد از حرفم خوشش اومده از من دزدید و گفت: مثل بابات زبون بازی ...
    گونه اش را بوسیدم و رفتم پیش بابا.
    بابا تو فکر بود ، متوجه من که شد کمی رو مبل جابه جا شد و گفت : پسرم، نگران چیزی نباش. من و مامانت همیشه هواتو داشتیم و داریم. یه وقت دلواپس خرج و مخارج نشی. خدا بزرگه . من که نمردم. خدا رو شکر سر پا هستم. نمی ذارم کوچکترین فشاری بهت بیاد.
    دستش رو گذاشت روی زانومو ادامه داد: غصه ی هیچیو نخور، داماد پس از این....
    معلوم بود بابا از من نگران تر است. احساس کردم خوشبخت ترین آدم روی زمین هستم و بهترین ها در سرنوشت من قرار گرفته اند. خدایا ، شکرت.
    دست بابا را گرفتم و گفتم : هیچوقت چشمم به دست شما نبوده، ولی همیشه دلم به شما قرص بوده.
    بابا لبخندی زد و برای چند لحظه ی کوتاه نگاه معناداری به چشمام دوخت .........
     
    پنجشنبه روز فرماندهی مامان بود. شرکت ما بر خلاف اداره ها آخر هفته هم تمام وقت بود. ولی یکشنبه ها کار کمی سبک تر می شد. شراره هم پنجشنبه ها تمام وقت کار می کرد. شرکت های ما چون در تعامل با شرکتهای خارجی بودند چاره ای جز هماهنگی نسبی زمان کاری با آنها نداشتند.
    اما این پنجشنبه گوش به فرمان مامان ، مرخصی نیمه وقت گرفتم و زودتر به خانه برگشتم.
    وقتی رسیدم، بابا حمام بود . مامان هم تو اطاق خودش مشغول صحبت تلفنی بود. به اطاقم رفتم ، کت و شلوار و کراواتم حاضر و آماده روی تخت بود. کفش های براق و تمیز جلوی تخت جفت شده بود و جالب اینکه جوراب های سفید نویی هم روی تخت قرار داشتند. انتظارش را داشتم . مامان را خوب می شناختم.
    مامان از اطاق بیرون آمد و سری به من زد و گفت : سلام ، خسته نباشی. بابا که اومد سریع برو حموم. نذار واسه آخر وقت.
    سلام کردم و گفتم: چششم مامان گلم.
    اشاره ای به لباسها کردم و گفتم: چه کردیییین؟ من خودم آمادشون می کردم. چرا زحمت کشیدین؟
    مامان : عزیزم .... یه پسر که بیشتر ندارم.
    دستی به صورتم کشید و یکدفعه صدای زنگ در اومد !!!
    مامان سریع رفت و من متعجب مانده بودم. نکنه مهمون باشه .... خدا بخیر کنه
    وااااای، نه .... شیدا . کاملا فراموشش کرده بودم. پس اونم میاد. البته خب تنها خواهرمه، قاعدتا باید باشه.
     
    رفتم پایین و سلام کردم . شیدا نگاهم کرد و گفت : چی شد یهو هوای دامادی به سرت زد؟ بیچاره اونی که می خواد زن تو بشه.
    مامان اخمی کرد و گفت : یعنی چی؟ این چه حرفیه؟ کی از شروین من بهتر ؟
    : بالاخره مادرشوهری دیگه.... مرد کسالت آورتر از شروین تو عمرم ندیدم.
    خواستم جواب دندان شکنی به شیدا بدهم. اما تصمیم گرفتم روزم را خراب نکنم. به مامان اشاره ای کردم و به اطاقم رفتم.
    ...............
    شب خوبی بود. همه چیز به بهترین نحو گذشت . چه خانواده ی خوب و با فرهنگی بودن. فقط ادا و اطوارهای شیدا بد جور اعصابم را به هم می ریخت .
    همون شب قرار گذاشتند جمعه ی هفته ی بعد خانواده ی شراره به منزل ما بیایند. خیلی زودتر از تصورم جمعه رسید . اون شب قرار نامزدی و عقد و عروسی را گذاشتند. مامان انگشتری دست شراره کرد .
    یک ماه بعد عقد محضری کردیم و آخر تابستان سال بعد جشن عروسی ما برپا شد. همه چیز خیلی خوب و عالی گذشت. همان اوایل نامزدی شراره درمورد شیدا پرسید.سوالهای زیادی داشت اینکه، چرا بچه ی کوچیکش باهاش زندگی نمی کنه؟ چرا بچه ی بزرگش رفتار خاصی داره؟ و خیلی سوالهای دیگر .
    نمی خواستم چیزی را پنهان کنم و باید علی رغم میل درونی ام از شیدا و زندگی اش بگویم.
    : شراره جان، شیدا زندگی خوبی نداشته. هیچوقت یادم نمی ره، دانشجو بود و یک روز خیلی عادی مقابل مامان و بابا نشست و گفت که عاشق شده و می خواد ازدواج کنه.
    متاسفانه فردی رو که انتخاب کرده بود نه تحصیلات داشت و نه کار . تو جشن تولد دوستش باهاش آشنا شده بود و پنهانی با هم در تماس بودند. طبیعیه که با مخالفت رو به رو شد اما سرکشی های شیدا شروع شد. هر روز دعوا و قهر و داد و بیداد.
    حتی یک روز متوجه شدم که به مادرم حمله کرده و وحشیانه زیر گردن مامان رو ناخن کشیده بود. وقتی از مدرسه رسیدم خونه مامان نشسته بود و زار زار گریه می کرد و شیدا هم در اطاقش رو قفل کرده بود و با هیچکس حرف نمی زد. گردن مامان رو که دیدم جگرم کباب شد. رفتم پشت در اطاق شیدا و کلی باهاش دعوا کردم. اونم چند تا حرف نامربوط بهم زد و جیغ و داد کرد.
    بابا شب که رسید و از ماجرا باخبر شد حسابی عصبانی شد . پشت در اطاق شیدا رفت و ازش خواست در رو باز کنه اما شیدا زیر بار نرفت ولی وقتی دید بابا می خواد دستگیره در رو در بیاره خودش کوتاه اومد.
    بابا اونقدر عصبانی بود که همگی منتظر بودیم تا دست کم یه سیلی جون دار به صورت شیدا بکوبه. اما بابا مشتهاش رو اونقدر فشار داد که تونست خودش رو کنترل کنه. همیشه از دست بلند کردن روی بچه ها متنفر بود.
    با عصبانیت زیاد گفت : هر غلطی می خوای بکنی بکن، وقتی آیندت برای خودت مهم نیست به درک، هر جا که می خوای بری برو. ولی یادت باشه فردا چمدون به دست برنگردی تو این خونه.
    روز عروسی خیلی تلخ گذشت، هر سه تامون ناراحت بودیم. اما بابا و مامان چیزی براش کم نذاشتن. یکی دو سال نگذشته زمزمه اعتیاد پسره شنیده شد. شیدا خیلی تلاش کرد ترکش بده اما هربار بدتر می شد. با یه بچه مونده بود چیکار کنه اما غرورش باز هم باعث رنجش مامان و بابا می شد.
    چندین سال گذشت شیدا کار می کرد و اون پسره دود می کرد. تو یه خونه ی کوچیک زندگی می کردن . تا اینکه یه روز اومد و گفت می خواد ازش جدا شه. بابا گفت تصمیم با خودته. مثل ازدواجتون ما فقط می تونیم همراهیت کنیم. اما نه مامان و نه بابا سرکوفتی بهش نزدن که خودت کردی و ....
    هنوز طلاق نگرفته بود که یواش یواش داستان جدیدی رو شروع کرد. خانوم باز هم عاشق شده بود. با همکارش آشنا شده بود.
    اون مجرد بود ولی حاضر شده بود بچه ی شیدا رو هم قبول کنه. مامان و بابا کمی باهاش صحبت کردن ولی اون عوض نشده بود باز هم مصرّ بود و نتیجه ی تصمیمش ازدواج مجدد و به دنیا اومدن بچه ی دومش شد. این یکی هیچ ایرادی نداشت تو بهترین جا خانه گرفتن و کلی به شیدا می رسید.
    اما.... مشکل خواهر من بود. اهل بریز و بپاش الکی و افاده و کلاس و تفریح... داماد جدید مثل هر مرد دیگه ای زن زندگی می خواست. اما خواهرم فقط دوست داشت به تفریحات و کارهای خودش برسه. اینبار مسئله فرق کرد.
    بعد از سه چهار سال آقا عاشق کس دیگه ای شد و شیدا رو طلاق داد.
    خواهر پوک مغزم از لج اون تو همون محل کار با مرد دیگه ای وارد رابطه شد. می خواست اونو غیرتیش کنه غافل از اینکه کاملا از چشم اون افتاده بوده و دیگه اهمیتی نداشته. اینبار هم بدون توجه به مخالفت خانواده ازدواج کرد.
    داماد سوم دو تا بچه ی بزرگ از همسر اولش داشت یه دختر و یه پسر. بچه ی اول شیدا هم همیشه همراهش بود ولی بچه ی دوم رو دادگاه به پدرش داده بود. یه زندگی پر از مشکل. شیدا این مرد رو دوست نداشت دلش پیش قبلی بود. مهریه ی کلانی ازین یکی گرفت و واسه خودش خونه ای خرید و اجاره داد و باقی پولو نمی دونم چی کار کرد.
    بخاطر اخلاق مزخرف شیدا و بد دهنی های وحشتناکش که اصلا شایسته ی یه خانوم نبود اینبار هم زندگیشون بعد از چند سال به هم ریخت. الان هم از گوشه و کنار می شنوم که گاها با بعضی ها وارد رابطه می شه.  دیگه هر سه تای ما قیدش رو زدیم و شده یه مهر بی آبرویی به پیشونی خانوادمون.
    شراره خیلی ناراحت شد. کاری ازش بر نمی آمد. به من دلداری داد و عذرخواهی کرد که بخاطر سوالش باعث ناراحتیم شده. دختر فهمیده ای است.
    رابطه ی مامان و شراره خیلی با هم صمیمانه است . انگار اون هم از تنهایی در آمده بود. بعد از آن همه بدبختی که شیدا بوجود آورده بود حالا خانواده ام داشتند از زندگی لذت می بردند.
    خیلی با آرامش و پر از عشق در کنار هم بودیم. تا اینکه بهترین خبر ممکن را شنیدم. انگار هر روز خوشبختی ما تکمیل تر می شد. همیشه دوست داشتم مثل پدرم دلگرمی و پشتگرمی کسی باشم. مثل پدرم ...... و حالا من هم داشتم به آرزویم می رسیدم.                     ادامه دارد ..........

    ارسال پیام خصوصی اشتراک گذاری : | | | | |
    این پست با شماره ۶۵۲۲ در تاریخ چهارشنبه ۱۶ دی ۱۳۹۴ ۱۵:۲۴ در سایت شعر ناب ثبت گردید

    نقدها و نظرات
    جمیله عجم(بانوی واژه ها)
    چهارشنبه ۱۶ دی ۱۳۹۴ ۱۵:۰۲
    خندانک خندانک خندانک خندانک
    درود خواهری خندانک خندانک خندانک
    خسته نباشی
    خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک
    سیوش کردم تابخونم
    سرفرصت تا حسابی کیفورشم
    باداستانای قشنگتخندانک خندانک خندانک خندانک
    خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک
    آلاله سرخ(سیده لاله رحیم زاده)
    پنجشنبه ۱۷ دی ۱۳۹۴ ۱۸:۳۴
    آفرین فریباجانم............خیلی دوست دارم داستان های دنباله دارو خندانک

    موفق باشی عزیزم خندانک

    فرهاد مهرابی
    چهارشنبه ۱۶ دی ۱۳۹۴ ۱۲:۲۸
    خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک

    سلام بانو غضنفری شاعر و نویسنده گرانقدر

    داستان بسیار زیباییست
    که باید به شما در کنار تشویق ، خسته نباشید نیز گفت...
    عمری باقی باشه ادامشو دنبال میکنم
    شاد باشید

    خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک
    نجمه طوسی (تینا)
    چهارشنبه ۱۶ دی ۱۳۹۴ ۱۶:۵۸
    سلاااام عزیزم
    وااای چقدر خوب می نویسی خندانک خندانک خندانک خندانک
    داستان زندگی تمام آدم هایی که هر روز باهاشون در ارتباطیم .
    عالییییه
    خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک
    خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک
    خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک
    صفیه پاپی
    پنجشنبه ۱۷ دی ۱۳۹۴ ۱۳:۱۳
    بسیاااار عاااالی بانو فریبای عزیزم خندانک خندانک
    سیو میکنم سر فرصت با دقت می خونم خندانک خندانک
    مسيحا الهیاری
    جمعه ۱۸ دی ۱۳۹۴ ۱۰:۲۸
    خسته نباشيد خانم غضنفري عالي بود خندانک
    اسفندیار گلزار
    يکشنبه ۲۰ دی ۱۳۹۴ ۱۱:۲۷
    دست مریزاد خندانک خندانک خندانک
    روح اله عسگری
    دوشنبه ۲۱ دی ۱۳۹۴ ۲۰:۲۵
    درود فراوان بر بانو غضنفری

    بسیار زیبا بود
    خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک
    بهاره ترابی (بهارنارنج)
    دوشنبه ۲۱ دی ۱۳۹۴ ۲۲:۲۱
    خیلی خوب و جذاب، منتظر بقیه شم خندانک
    علیرضا کاشی پور محمدی
    سه شنبه ۲۲ دی ۱۳۹۴ ۰۸:۱۰
    آفرین خیلی جالب بود
    خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک
    تنها کابران عضو میتوانند نظر دهند.



    ارسال پیام خصوصی

    نقد و تحلیل شعر شاعران

    نظرات

    مشاعره

    کاربران اشتراک دار

    کلیه ی مطالب این سایت توسط کاربران ارسال می شود و انتشار در شعرناب مبنی بر تایید و یا رد مطالب از جانب مدیریت نیست .
    استفاده از مطالب به هر نحو با رضایت صاحب اثر و ذکر منبع بلامانع می باشد . تمام حقوق مادی و معنوی برای شعرناب محفوظ است.
    0