سایت شعرناب محیطی صمیمی و ادبی برای شاعران جوان و معاصر - نقد شعر- ویراستاری شعر - فروش شعر و ترانه اشعار خود را با هزاران شاعر به اشتراک بگذارید

منو کاربری



عضویت در شعرناب
درخواست رمز جدید

معرفی شاعران معاصر

پر نشاط ترین اشعار

انتشار ویژه ناب

تبلیغات متنی

♪♫ صدای شاعران ♪♫

تقویم روز

جمعه 4 مهر 1399
    8 صفر 1442
      Friday 25 Sep 2020
        دو خصلت است که بالاتر از آن چیزی نیست: ایمان به خدا و سود رساندن به برادران. امام حسن عسكري(ع)

        جمعه ۴ مهر

        پست های وبلاگ

        شعرناب
        یک ساعت ویژه
        ارسال شده توسط

        آلاله سرخ(سیده لاله رحیم زاده)

        در تاریخ : چهارشنبه ۱۵ مهر ۱۳۹۴ ۲۳:۴۴
        موضوع: آزاد | تعداد بازدید : ۴۱۹ | نظرات : ۶

        يک ساعت ويژه 
        مردي دير وقت خسته و عصباني از سر کار به خانه برگشت. دم در پسر پنج ساله اش را ديد که در انتظار او بود. 
        -بابا ! يک سوال از شما بپرسم؟ 
        -بله حتما چه سوالي؟ 
        - بابا شما براي هر ساعت کار چقدر پول مي گيريد؟ 
        مرد با عصبانيت پاسخ داد: اين به تو ارتباطي ندارد. چرا چنين سوالي مي کني؟ 
        -فقط مي خواستم بدانم. بگوييد براي هر ساعت کار چقدر مي گيريد؟ 
        -اگر بايد بداني خوب مي گويم.20 دلار. 
        پسر کوچک در حالي که سرش پايين بود آه کشيد بعد به مرد نگاه کرد و گفت : مي شود لطفا 10 دلار به من قرض بدهيد؟ 
        مرد بيشتر عصباني شد و گفت : اگر دليلت براي پرسيدن اين سوال فقط اين بود که پولي براي خريدن يک اسباب بازي مزخرف از من بگيري. سريع به اتاقت برو و فکر کن چرا اينقدر خود خواه هستي. من هر روز سخت کار مي کنم و براي چنين رفتار هاي کودکانه اي وقت ندارم. 
        پسر کوچک ارام به اتاقش رفت و در را بست. 
        مرد نشست و باز هم عصباني تر شد. 
        «چطور به خودش اجازه مي دهد فقط براي گرفتن پول از من چنين سوالاتي بپرسد؟» 
        بعد از حدود يک ساعت آرام تر شد و فکر کرد که شايد با پسر کوچکش خيلي تند و خشن رفتار کرده است. شايد واقعا چيزي بوده که او براي خريدش به 10 دلار نياز داشته است. به خصوص اينکه خيلي کم پيش مي آمد پسرک از پدرش پول درخواست کند. 
        مرد به سمت اتاق پسر رفت و در را باز کرد. 
        -خواب هستي پسرم؟ 
        - نه پدر بيدارم؟ 
        -من فکر کردم شايد با تو خشن رفتار کرده ام. امروز کارم سخت و طولاني بود وهمه ناراحتي هايم را سر تو خالي کردم. بيا اين 10 دلاري که خواسته بودي. 
        -پسر کوچولو نشست. خنديد و فرياد زد : متشکرم بابا! 
        -بعد دستش را زير بالشش برد و از آن زير چند اسکناس مچاله شده در آورد. 
        -مرد وقتي ديد پسر کوچولو خودش هم پول داشته است. دوباره عصباني شد و غرولندکنان گفت :  با اينکه خودت پول داشتي. چرا دوباره تقاضاي پول کردي؟ 
        -پسر کوچولو پاسخ داد: براي اينکه پولم کافي نبود. ولي الان هست. حالا من 20 دلار دارم. آيا مي توانم يک ساعت از کار شما را بخرم تا فردا زودتر به خانه بياييد؟ چون دوست دارم با شما شام بخورم..... 

        از کتاب هفده داستان کوتاه کوتاه از نويسندگان ناشناس
        منبع:http://www.centralclubs.com/topic

        ارسال پیام خصوصی اشتراک گذاری : | | | | |
        این پست با شماره ۶۱۹۴ در تاریخ چهارشنبه ۱۵ مهر ۱۳۹۴ ۲۳:۴۴ در سایت شعر ناب ثبت گردید

        نقدها و نظرات
        تنها کابران عضو میتوانند نظر دهند.



        ارسال پیام خصوصی

        نقد و تحلیل شعر شاعران

        نظرات

        مشاعره

        کاربران اشتراک دار

        کلیه ی مطالب این سایت توسط کاربران ارسال می شود و انتشار در شعرناب مبنی بر تایید و یا رد مطالب از جانب مدیریت نیست .
        استفاده از مطالب به هر نحو با رضایت صاحب اثر و ذکر منبع بلامانع می باشد . تمام حقوق مادی و معنوی برای شعرناب محفوظ است.
        0