سایت شعرناب محیطی صمیمی و ادبی برای شاعران جوان و معاصر - نقد شعر- ویراستاری شعر - فروش شعر و ترانه اشعار خود را با هزاران شاعر به اشتراک بگذارید

منو کاربری



عضویت در شعرناب
درخواست رمز جدید

معرفی شاعران معاصر

انتشار ویژه ناب

محل انتشار اشعار شاعران دارای اشتراک

♪♫ صدای شاعران ♪♫

پر نشاط ترین اشعار

کانال تلگرام شعرناب

تقویم روز

پنجشنبه 14 فروردين 1404
    5 شوال 1446
      Thursday 3 Apr 2025

        حمایت از شعرناب

        شعرناب

        با قرار دادن کد زير در سايت و يا وبلاگ خود از شعر ناب حمايت نمایید.

        انسان راستگو برجسته ترین اثر خداوند است.الكساندر پوپ

        پنجشنبه ۱۴ فروردين

        پست های وبلاگ

        شعرناب
        نثر من
        ارسال شده توسط

        باقر رمزی ( باصر )

        در تاریخ : پنجشنبه ۲۶ دی ۱۳۹۲ ۰۰:۵۰
        موضوع: آزاد | تعداد بازدید : ۱۵۳۳ | نظرات : ۱۲

        به نام او
        كه مى ‏كشد از خمير مو
         
        در آن زمان كه چشم چشم را مى ‏ديد، پاهاى رهروام را با تعلقى چون زنجير افيون بستند.
        از آن پس فقط مدتى گذشت كه در التهاب خلسه مى ‏لوليدم بعد از مدت كوتاهى كه گويى عمرى را برده بودم، ديگر حتى چشم چشم را نمى ‏ديد، زيرا چنان سراپرده اى ميان من و حاميان مجازى كشيده شد كه اين دليل نابينائى آنان گشت و اشك انزوا دليل نابينائى چشمانم .
        آرى به ناچار ويزاى كشور افيون را آزاد وار گرفتم. وقتى كه از پلكان پرواز رؤيا به زير آمدم فوجى از پرستوان سياه پوش نوميدى در حال كوچ بودند. پيامى كه عمرى براى درك آن عاجز بودم.
        مسافركشان رايگان،صف كشيده بودند. قومى كه از رساندن گمراهان به گمرك غليان هيچ مزدى نمى ‏گرفتند. خيابان‏هايى به وسعت بيابان‏ها، بساطى هايى كه در پياده رو بساط پهن كرده بودند و تا چشم كار مى‏ كرد وفور وافور بود كه به رايگان و بي  هیچ منتي به رهگذران تقديم مى‏ كردند.
        تمام خيابان‏ها پوشيده از برف سرخ شقايق‏هاى تاول زده و تمامى كوچه‏ ها بن بست بود . هيچ برادرى به احساسات برادرش رحم نمى ‏كرد.
        درختان مجنون عريان، فرهادهاي بى فرياد و شيرين‏ هاى تلخ كه يادآور بلندترين تراژدى‏ هاى قرن بود. آن جا كوچه هايش پر بود از ديوارهاى بلند و درزهاي عظيم كه انسان حضور شب را در روشنى روز لمس مى ‏كرد. مردانش از دسترنج كودكان تناول مى‏ كردند و دخترانش پرده‏ هاى پر رنگ عفاف را در هفته بازار شهوت حراج مى‏ كردند. زنانى را ديدم كه تنها با ياد دستبندهاى مفرقى دلخوش بودند.
        گاهى اوقات چنان در خلوت و عزلت خود فرو مى‏ رفتم و مى ‏گريستم كه صدايم به زحمت به گوش مى ‏رسيد. ههقهاى پنهانى فريادهاى خفيف كه حكايت از بزرگ‏ترين دردهاى ميراث فرهنگى بود. شب هايش سحر نداشت و يادآور بلندترين يلداهاى زمان بود . صداى سپيده نيز از دل شب به زحمت به گوش مى ‏رسيد.
        در آن جا حوض‏هاى شش پر ، سنگ بلندترين سال‏هاى خشكسالى را به سينه مى‏ زدند و با صداى تصوير ،  با رساترين آواها مى گفتند كه ما فقط يكى از كوچكترين اقوام بزرگترين مرداب‏هاى خشكيده تاريخيم. حياطها كودكانى نداشت و درب‏ها با دست بي رحم طوفان باز و بسته مى‏ شدند.
        آه كه تمامى ابرهايش سترون و دست‏هاى بلند دعا و ثناخوان تشنگان را به تمسخر مى‏ گرفتند و چه دستانى كه با دريافت يأس از آسمان نياز فرو مى ‏افتادند و چه چشمانى كه به ميهمانى اشك دعوت مى‏ شدند و سوسوئي از بركت نور عارفى در خانقاهى تار بسته پيدا نبود.
        فقر بود كه در دامان ثروت پرورش مى يافت و ثروت كماكان در ازدهام فقر چكامه و رجز مى‏ خواند . چه يوسف وارگانى به چاه‏هاى ابديت فرو رفتند كه حتى پيغام سرخ پيراهنى به يعقوبان خويش نفرستادند. و چه دستان التماس افيون زده اي از گودال بى روزن تنهايى نمايان بود.
        من همچنان در اتاقك كوچك لبريز از انزوا، به يكه بودنم فخر مى ‏فروختم . طاقچه ‏هاى اتاقم پر بود از كتاب‏هاى روان نويسى و چند جلد قرآن تحريف شده كه با گشوده شدن
        سوره توبه را نمايان مي ساخت و
        آيه ، آيه يأس
        بند ، بند بأى ذنب قتلت
        واژه ، واژه عنكبوت
        حرف ، حرف نون و . . .
        ...............................
        الاحقر باقر رمزی باصر
         

        ارسال پیام خصوصی اشتراک گذاری : | | | | |
        این پست با شماره ۳۱۰۱ در تاریخ پنجشنبه ۲۶ دی ۱۳۹۲ ۰۰:۵۰ در سایت شعر ناب ثبت گردید

        نقدها و نظرات
        تنها کابران عضو میتوانند نظر دهند.



        ارسال پیام خصوصی

        نقد و آموزش

        نظرات

        مشاعره

        مهدی سمیاری

        یک روز می آیی که من دیگر دچارت نیستم ووو از صبر ویرانم ولی چشم انتظارت نیستم ووو یک روز می آیی و من نه عقل دارم نه جنون ووو نه شک به چیزی نه یقین مست و خمارت نیستم ووو شب زنده داری میکنی تا صبح زاری میکنی ووو تو بی قراری میکنی من بی قرارت نیستم ووو پاییز تو سر میرسد قدری زمستانی و بعد ووو گل می دهی نو میشوی من در بهارت نیستم ووو زنگارها را شسته ام دور از کدورتهای دور ووو آیینه ای رو به تو ام اما کنارت نیستم ووو دور دلم دیوار نیست انکار من دشوار نیست ووو اصلا منی در کار نیست امنم حصارت نیستم
        شاهزاده خانوم

        دلت گرفته از این دنیا ااا دلت گرفته برای خودت گاهی
        مهدی سمیاری

        معشوقه ی ما بود دل آرام جهان شد
        شاهزاده خانوم

        توی زنجیر هم نمی خواهم ااا پیش ِ آدم فروش گریه کنیم ااا بغلم کن شقایق غمگین ااا تا که با داریوش گریه کنیم
        یدالله عوضپور آصف

        انقلاب دوچشم تو در راه ست هرکه باشد مخالفش فانی ست اضطراب آورست این جنبش موجهایش بلند و طوفانی ست

        کاربران اشتراک دار

        محل انتشار اشعار شاعران دارای اشتراک
        کلیه ی مطالب این سایت توسط کاربران ارسال می شود و انتشار در شعرناب مبنی بر تایید و یا رد مطالب از جانب مدیریت نیست .
        استفاده از مطالب به هر نحو با رضایت صاحب اثر و ذکر منبع بلامانع می باشد . تمام حقوق مادی و معنوی برای شعرناب محفوظ است.
        1