صغرا نامزد من بود. ازموقعی که یادم هست من و او یکدیگر را دوست داشتیم. از کودکی، هنگامی که درست حرف زدن را بلد نبودیم و حتی بنا بر قولی که گوینده اش را به درستی نمی شناسم، پیش از به دنیا آمدن نیز و حتی پیش از به وجود آمدن. البته این را به راحتی می توانم بپذیرم چرا که همانطور که گفتم، من و او یکدیگر را از زمانی که می شناختیم و نمی شناختیم دوست داشتیم.
درست به یادم نیست که از کی بود و اما، من هر سال بهار را با دسته ای گل از جانب او آغاز می کردم، تابستان را در سایه ی محبت او به سر می بردم و در پائیز برگریزان توجهش را به جشن می نشستم و سر انجام در زمستان گرمای وجود او بود که آرامم می ساخت.
همانگونه که گفتم، درست یادم نیست و اما من، پیوسته و هر سال با یاد او و عشق او می زیستم و در لابلای زمان ومکان، این عشق او بود که زمان و مکان را برایم تعریف می کرد. زمان ومکان من زمان ومکانی بود که او بود و در دیگر مواقع که هرگز وجود نداشتند من زمان و مکان نداشتم و البته من همیشه زمان و مکان را با یاد او و به خاطر او به بازی می گرفتم.
از زمانی که به یاد داشته و دارم....روزی پنج بار من پنج بهار را تجربه می کردم و شبی یازده تابستان را به شماره می نشستم.
تاهنگامی که در خاطرم هست، پیوسته ابرهای بهاری با گریه ی من گریه کرده بودند و گلهای تابستانی با خنده های من شکفته بودند و من این همه را رهین منت صغرا بودم. صغرا، همو که من بیشتر از دوست داشتن دوستش داشتم و همو که من دیگر جزاو نبودم. صغرا زیباترین شعری که من تجربه را با او محک می زدم و عقل را باوی می آزمودم، و باری صغرا عزیزترین عشقهای من و تنها عزیز من بود، آری صغرا تنها عشق من بود. قشنگترین ترانه ای که من شینده بودم، پیش از آنکه به دنیا بیایم و پس از آنکه از دنیا می رفتم.
* * *
درست به یاد ندارم کی بود و نیز در خاطرم نیست که به چه دلیل، اما، به خاطر ماموریتی مدتی از خانه دور مانده بودم. در طی این مدت به وسیله ی یکی از دوستانم که جوانی یونانی بود، از حال و روز صغرا با خبر می شدم. به وسیله ی او پیغامم را برایش می فرستادم و از طریق او پیامها و صحبتهای وی را دریافت می کردم.
رفیق جوان من که گویا نامش « ارسطاطالیس»و یا« ارس طاطالیس» و یا چیزی در همین حول و حوش بود به تازگی از یونان به شهر ما آمده بود. هنگامی که من او را با لباس سفید و بلند و موهای زرد و مجعدش دیدم، تنها به خاظر شباهت لباس و سر و وضعش به صغرا بود که دوستی ام را با وی شروع کردم و پس از آنکه دریافتم به تازگی در همسایگی خانه ی ما منزل گرفته است، علاقه ام به وی شدت گرفت.
مدتی بعد از او خواستم پیغامهایم را به صغرا برساند و او نیز قبول کرد جوابهای صغرا را برای من بیاورد . جوابهای صغرا را بر روی کاغذی به خط خودش می نوشت و آن را که راز بقا و سرچشمه ی حیات من بود، هر چند پر از غلط املایی، برایم به ارمغان می آورد. و من باز روزی پنج بار آن را می نوشیدم و در فراق صغرا با کلمات و با یادش زندگی را برای خود امکانپذیر می ساختم.
درست است که جوان یونانی یعنی همان « ارسطاطالیس» نه به دستور زبان فارسی و نه به املای آن آشنایی چندانی نداشت .... اما برای من که در قحطی عشق به سر می بردم، باران و بهار را بر روی کاغذ می آورد و خنده ی بویناک گلها را در خاطرم می شکفت و البته در میان نامه های که او برایم می نوشت آن قسمتهایی برایم ارزشمند بودند که از صغرا نقل قول می کرد.
اولین بار که نامه ای از او به دستم رسید با این جمله شروع شده بود:« صغرایت چنین می گوید:......»و من که جملات صغرا برایم ارزشمند ترین بودند، تمامی نامه را با تمام اشتیاق خواندم و آن را از بر کردم و سپس بر روی سینه چپم، در قسمت قلب قراردادم.
تنها چیزی که در خاطرم هست این بود که صحبتهایی که او از صغرا نقل می کرد، اندکی با صحبتهای پیش از این صغرا متفاوت بودند، به گونه ای که برای ترجمه قسمتهایی از آن ناچار شدم به کتابهای لغت مراجعه کنم و با چند نفر آشنای با فلسفه طرح دوستی بریزم. به مرور زمان هر بار که در ضمن نامه های او به جمله ای با شروع «صغراط می گوید:» بر می خوردم بیشتر نا گزیر می شدم به فلاسفه مراجعه کنم و حتی کتابهای فلسفی را مطالعه نمایم. نمی دانم کبرا که بود و اما، بعضی مواقع « ارستاتالیس» از او نیز نقل قول می کرد. شاید کبرا نام دیگر ارسطاطالیس بود و شاید هم اصلا « ارستاتالیس» همان کبرا بود و من نمی دانستم. اما این همه چه اهمیتی داشت؟ مهم همین بود که صغرا می گفت و به قول ارستاطالیس «صغراط می گفت».
شاید تعجب کنید و بگویید این مطالب را برای چه نوشتی و کاغذ و وقت ما را تلف نمودی؟ من اما از نوشتن این همه که آنها را تا به حال برای احدی بازگو نکرده ام دلیلی محکم دارم. و آن اینکه از شما چه پنهان، مدتی است دیگر با خواندن سخنان صغرا ابرهای بهاری برایم نغمه باران را زمزمه نمی کنند و گلهای تابستانی برایم چشمکهای تازه نمی زنند. دیگر باد صبا جز بویی از کویر ارمغانی برایم ندارد. به نظرشما چرا این طور شده است؟ آیا من عوض شده ام؟ یا صغرا؟ استغفرالله، نعوذ بالله، چه گفتم، نه حتما این منم که عوض شده ام....
باید راه حلی پیدا کنم، من صغرا را در بهار می جستم و می جویم، باری و حالا گویی بوی زمستان را استشمام می کنم. حتما من زکام شده ام و آری، آنچنان که ارسطوطالیس از قول صغراط گفته است: «اجتماع نقیضین محال است و ارتفاع آنها نیز ممکن نیست». و چون صغراط گفته است، پس همین درست است و درست است چون صغراط گفته است و اصلا چه اهمیتی دارد، من زمستان و بهار را در صغرا می جستم و اکنون همه چیز را در صغرات می جویم و دیگر زندگی من کلماتی است که ارسطوتالیس از صغراط نقل کرده است و من اکنون فقط صغرات را می شناسم.
..... راستی مطلب خنده داری را برایتان بگویم، امروز صبح متوجه شدم که دوست یونانی من ،ارسطوطالیس، کلمه ی صغرات را در تمامی نامه هایش به اشتباه نوشته است و درست آن «سقراط» می باشد. و اما چه فرقی می کند، به نظر من درست همان است که سقراط گفته باشد و همانکه سقراط بگوید درست است....
و من الان، تمامی نوشته های غلط دوست یونانیم را اصلاح کردم و «اکنون در همه جا، سقراط گفته است و تنها او گفته است....».