سایت شعرناب محیطی صمیمی و ادبی برای شاعران جوان و معاصر - نقد شعر- ویراستاری شعر - فروش شعر و ترانه اشعار خود را با هزاران شاعر به اشتراک بگذارید

منو کاربری



عضویت در شعرناب
درخواست رمز جدید

معرفی شاعران معاصر

پر نشاط ترین اشعار

انتشار ویژه ناب

محل انتشار اشعار شاعران دارای اشتراک

♪♫ صدای شاعران ♪♫

تقویم روز

چهارشنبه 7 آبان 1399
    12 ربيع الأول 1442
    • ميلاد حضرت رسول اكرم صلي الله عليه و آله به روايت اهل سنت - آغاز هفتة وحدت
    Wednesday 28 Oct 2020
      فعال باشیم، ولی ملایم، عادل باشیم، ولی با گذشت. پروفسور حسابی

      چهارشنبه ۷ آبان

      پست های وبلاگ

      شعرناب
      خدا، درخت توت و گنجشک تنها
      ارسال شده توسط

      برهنه در بارانِ دره ی کومایی

      در تاریخ : ۱۳ روز پیش
      موضوع: آزاد | تعداد بازدید : ۸۸ | نظرات : ۰

      "خدا،درخت توت و گنجشک تنها"
       
       
      بر خاک نشسته ام،در اتاقِ تنهایی ام.
      سر فرا فکنده بر شبِ آسمان.
      در تنهاییِ شبی که روزی اش فرا روی نیست،شبی که خنده های گریانم را به هجومِ باد و خاکستر سپرده است.
       
       
      تنهایم،تنهایم و هیچ وقت یگانه نخواهم شد.
      شب از سر و رویم می بارد.من با شب از دیرنده زمانی کهن،دست در آغوشم،از زمانی که در زهدانِ مادرم بودم.
      آن زمان من شب را در آغوشم می فشردم و از هجومِ روز بیمی به دل راه نمی دادم.
      آه ای شبِ اَهورایی،بیا و مرا در خود غرقه ساز که دیری ست آسمان خبری از من ندارد.
       
       
      نشسته بر خاک،در اتاقِ تنهایی.
      و چشم به شبِ آسمان دارم.
      دیدگان به سایه های اَبابیلی دوخته ام که از وحشتِ این ایامم رهایی بخشند.
      یَدِ بیضایی را چشم می دارم که شبان تاریکم را منور سازند.
      چشم به عصایی دوخته ام که نیلِ وحشتم را دو شَقّه کند.
       
      آه ای خورشیدِ بنفش !
      زان هنگام که در انتظارتم قرن ها می گذرد...که کَی بیایی و روزانِ تاریکم را به یک شراره خاکستر کنی.
       
      ای شب تاریک،
      دیگر تابِ آنم نیست که تو را در بَلعَم ،که درونم از تو مالامال شده است که از غم نورانی شده ام.
      کَی بُوَد که یک قَبَس یک شراره از کوهِ طور در تو،در من تَراوَد و تو را خاکستر و مرا جاودان سازد؟
      کَی بود که نوری در من بوزد و آب های مرده ام را شعله ور سازد؟
       
       
      من این جا،در شبِ آسمان نشسته ام،
      به امیدِ نوری که از طور بوزد؛به امیدِ نسیمی که خواب های مرده ام را بیدار سازد...و نورِ بنفشی که شعله های خاموشم را به خنده در اندازد.
       
      آه ای نورِ بنفشِ تنها کجایی؟
      کجایی که شبِ اندوهم سرد است و آب های تمامِ دنیا روشنش نمی سازد.
       
       
      در شب نشسته ام،در طلوعِ آسمان و زمین،در چهار راهِ آیینه هایی که شعله هایشان را باد برده است.
       
       
      اینک منم و سایه ای که به صلیبِ تنهایی،مصلوب است،در شبی که به آسمان،سَرِ اِستغاثه بر افراشته است،در زمینی که سالیانی ست شادی اش نیست و به چهار میخِ اندوه به چَلیپاست.
       
       
      در این زمین،در این زمینِ خاموشِ بی درد،نه نوری ست ،نه آهی،نه ابری و نه بادی..........
      و پروانه هایی که نه بال دارند و نه چشم،
      و سایه یِ تنهایی ای که ابرِ مرگ در آستین دارد.
       
       
       
      (برهنه در بارانِ دره یِ کومایی)
       
      فخرالدین ساعدموچشی

      ارسال پیام خصوصی اشتراک گذاری : | | | | |
      این پست با شماره ۱۰۴۴۲ در تاریخ ۱۳ روز پیش در سایت شعر ناب ثبت گردید

      نقد و تحلیل شعر شاعران

      نظرات

      مشاعره

      کاربران اشتراک دار

      محل انتشار اشعار شاعران دارای اشتراک
      کلیه ی مطالب این سایت توسط کاربران ارسال می شود و انتشار در شعرناب مبنی بر تایید و یا رد مطالب از جانب مدیریت نیست .
      استفاده از مطالب به هر نحو با رضایت صاحب اثر و ذکر منبع بلامانع می باشد . تمام حقوق مادی و معنوی برای شعرناب محفوظ است.
      0