سایت شعرناب محیطی صمیمی و ادبی برای شاعران جوان و معاصر - نقد شعر- ویراستاری شعر - فروش شعر و ترانه اشعار خود را با هزاران شاعر به اشتراک بگذارید

منو کاربری



عضویت در شعرناب
درخواست رمز جدید

معرفی شاعران معاصر

پر نشاط ترین اشعار

انتشار ویژه ناب

تبلیغات متنی

♪♫ صدای شاعران ♪♫

تقویم روز

دوشنبه 7 مهر 1399
  • روز آتش نشاني و ايمني
  • شهادت سرداران اسلام: فلاحي، فكوري، نامجو، كلاهدوز و جهان‌آرا، 1360 هـ ش
11 صفر 1442
    Monday 28 Sep 2020
      دو خصلت است که بالاتر از آن چیزی نیست: ایمان به خدا و سود رساندن به برادران. امام حسن عسكري(ع)

      دوشنبه ۷ مهر

      پست های وبلاگ

      شعرناب
      زندگی چیه
      ارسال شده توسط

      حسین راستگو

      در تاریخ : ۲ هفته پیش
      موضوع: آزاد | تعداد بازدید : ۱۶۹ | نظرات : ۲۱

      زندگی چیه؟
      آیا تا حالا این سوال رو از خودتون پرسیدید که زندگی چیه؟ منظورم اینه که زندگی کردن یعنی چی؟ خوب احتمالن پرسیدید. یا اگر نپرسیده باشید هم همین الان یه جوابی تو ذهنتون میاد. حتمن شما هم شنیدین که کسی بگه " ای بابا، زندگی نمی کنیم که..." یا " این که نشد زندگی" یا جملاتی شبیه این ها. خوب چی زندگیه؟ چجوری زندگی کردن، زندگی کردنه؟
       
      چند تا جواب معروف برای این قبیل سوالات هست:
      زندگی یعنی عشق و وفاداری به خانواده
      زندگی یعنی اعتقاد و عمل
      زندگی یعنی لذت بردن
      زندگی یعنی تجربه کردن همین لحظه
      زندگی یعنی آرامش
      زندگی یعنی فنا شدن در ...
      زندگی یعنی عشق (به)
      زندگی یعنی کمک به دیگران
      زندگی یعنی تعریف شدن به هر صورتی
      زندگی یعنی تعادل کامل
      زندگی یعنی ...
       
      خوب حالا می خوام همین جوابا رو با مثال های غیر عادی به چالش بکشم:
      زندگی یعنی عشق و وفاداری به خانواده => فرض کنیم ما تک جنسی بودیم و خانواده هم نداشتیم. حالا زندگی چیه؟
      زندگی یعنی اعتقاد و عمل => فرض کنید علم پیشرفت کرد و همه اعتقادات رد شد. حالا زندگی چیه؟
      زندگی یعنی لذت بردن => فرض کنید همه ی لذت ها را از طریق تزریق یک ماده مخصوص به طورکامل داشته باشید، بعدش چه؟ آیا فکر می کنید فقط لذت بردن هویت کافی برای یک موجود خودآگاه است؟
      زندگی یعنی تجربه کردن همین لحظه => تجربه کردن یعنی چه؟ مثلن یعنی تفکر به همین لحظه؟ یعنی حس کردن پنج حس؟ یعنی احساساتمان را هر لحظه بکاویم؟ یعنی ذهن و فکرمان را خالی کنیم؟ واقعن تجربه یعنی چه؟
      زندگی یعنی آرامش => آرامش هم دقیقن به مشکلات لذت مبتلاست. فرض کنید با تزریق ماده ای به آرامش مطلق ذهنی برسید. آیا فقط آرام بودن هویت کافی برای یک موجود خودآگاه است؟
      زندگی یعنی فنا شدن در=> فرض کنید چیزی برای فنا شدن وجود نداشته باشد. شما مطلقا تنها باشید. ارتباط بین شما و چیزهای دیگر ما بعد فردیت شما باشد ( دلیل این فرض این است که در دنیا شکل زندگی همین است)
      زندگی یعنی عشق (به)=> موضوع عشق مورد توجه خیلی از کسانی است که در پی پیدا کردن معنایی برای زندگی هستند. شاید دلیلش رو بشه مبهم بودن و فردی بودن تعابیر عشق دونست. ولی به هر حال با یه فرض ساده میشه با واقعیت روبرو شد: اگه عشق وجود نداشت چطور؟ عشق به هر عنوانی که هر کسی میگه. اون موقع آیا زندگی معنایی داشت؟
      زندگی یعنی کمک به دیگران => فرض کنیم تمام افراد و حیوانات و نباتات غرق در ناز و نعمت باشند و هیچ نیازی به کمک نداشته باشند.
      زندگی یعنی تعریف شدن به هر صورتی => هر فردی به شکلی تعریف می شود. فرض کنیم عمر شما بینهایت است و شما حسابی با هر هدف یا شکلی که انتخاب کرده اید خودتان را تعریف کرده اید. بعدش چه؟ چند بار هدف جدید می گذارید تا بالاخره خسته شوید؟ آیا حس نمی کنید که هرهدف، فرار از بی هدف شدن است؟
      زندگی یعنی تعادل کامل => شبیه به موضوع لذت: فرض کنید به تعادل کامل رسیدید، آیا این هویت کافی برای یه موجود خودآگاهه؟
      در پاسخ به سوالات بالا هر کس با خودش و نحوه زندگی کردن خودش روبرو میشه. من در چند تا از فرض ها گفتم که "آیا این هویت کافی برای یک موجود خودآگاهه؟"؛ یه توضیح کوتاه در مورد این میدم. اگر موجودی خودآگاهی نداشته باشه مثلن یه مرغ محترم صرفن با تامین نیازهاش یا به اوج لذت رسیدن یا رسیدن به تعادل یا دیگر اهدافی که در درونش تعیین شده باشه رفتارش تعیین میشه. ولی خودآگاهی باعث میشه بعد از تامین همه ی این ها باز فرد هوشیار باشه و پرسشگر. درنتیجه این هویت ها تعیین کننده ی کل رفتار یه موجود خودآگاه نیست و باعث میشه که این موجود باز هم پرسش داشته باشه که زندگی یعنی چی؟
      اگر به مثال ها نگاهی بکنید می بینید که چیستی تجربه تنها چیزیه که با فرض کردن به چالش کشیده نشده بلکه اصلن چیستیش به صورت مطلق زیر سواله. پس در جستجوی معنای زندگی، به سوالمون یه سوال دیگه اضافه میشه: تجربه چیه؟ و شاید در پاسخ به این سوال دومی سوال اصلی هم پاسخ داده بشه. بنابر این در نوشته ی بعدی "تجربه چیه؟" رو مطرح می کنم. خوشحال میشم از نظرات و دانسته های شما هم بهره مند بشم. ممنون که می خونید.خندانک

      ارسال پیام خصوصی اشتراک گذاری : | | | | |
      این پست با شماره ۱۰۳۳۹ در تاریخ ۲ هفته پیش در سایت شعر ناب ثبت گردید

      نقدها و نظرات
      م فریاد(محمدرضا زارع)
      ۲ هفته پیش
      سلام مرد اندیشمند خندانک
      ممنون بخاطر پست تفکربرانگیزتون خندانک

      بنظرم زندگی یعنی تلاش برای آزادی درونی از غیر حقیقت خندانک

      آفتاب اندیشه تون تابان خندانک
      حسین راستگو
      حسین راستگو
      ۲ هفته پیش
      سلام و عرض ادب
      ممنونم از این که چشم رنجه فرمودید

      نظر شما ارزشمند و بسیار محترمه. منت گذاشتید و فرمودید.

      اگر بخوام مثل متن بالا مثال غیر عادی بزنم در مورد نظر شما باید بگم:
      فرض کنیم متوجه بشیم آزادی وجود نداره؟ که من نسبتی هستم بین چند مفهوم؟ این که این مفاهیم هم مثل همه مفاهیم دیگه ساختگی هستن و اصلن حقیقتی وجود نداره؟ اون موقع چی؟

      البته این فقط یه فرضه، ولی اگر این فرض رو در نظر بگیریم، اون موقع چی می مونه از زندگی؟آیا میشه زندگی کرد با اون؟

      خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک
      ارسال پاسخ
      حسین راستگو
      حسین راستگو
      ۲ هفته پیش
      سلام و عرض ادب
      ممنونم از حضور شما قربان
      خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک
      ارسال پاسخ
      حسن لطفی
      ۲ هفته پیش
      سلام
      نمی دونم
      متحیرم خندانک خندانک خندانک
      حسین راستگو
      حسین راستگو
      ۲ هفته پیش
      سلام و عرض ادب

      خیلی لطف کردید و چشم رنجه فرمودید.
      ممنونم که نوشتید.
      تحیر منطقی ترین احساس به این دنیاست. اگر از نظر گاه منطقی و علت و معلولی به خود منطق نگاه کنیم متوجه میشیم که قضایای منطقی بر پایه ی اصول منطق استوار شدن ولی خود منطق بر هیچ پایه ای استوار نیست و فقط تعدادی اصول (که بی دلیل پذیرفته میشن) داره.
      به عبارت دیگه: تو دنیایی که منطق پایه نداره و منطق نیست، دونستن پایه نداره و دونستنی وجود نداره. یعنی حتی نمی دونیم که منطق، منطقیه یا نیست و دونستنی وجود داره یا نداره. این همون حالت تحیره. به نظر من یکی از لوازمی که برای درون کاوی لازمه درک همین وضعیت و خالی شدن از هر نوع دانستن مطلقه.

      خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک
      ارسال پاسخ
      شعله(م جلیلی)
      ۲ هفته پیش
      درود جناب راستگو
      به موضوع جالبی اشاره کردید
      خیلی سوالات در ذهنمان شبیه کلمه نامحدود ابدیت رویا سعادت ارزو خوب بد و خیلی کلمات دیگر به صورت فردی معنا میشوند این هم فکر میکنم ازین دسته کلمات است که به تعداد افراد زمین برایش معنی هست اما معنای واحدش را شاید خیلی محدود درک کنند یا حتی پاسخ این سوال در دست هیچکس نباشد.
      اما این پست باعث شد بیشتر فکر کنم زندگی یعنی چه هرچند این کلمه از ان دست کلماتی است که در ذهنم بیش از حد جستجو میشود.
      افرین به قلمتان
      حسین راستگو
      حسین راستگو
      ۲ هفته پیش
      سلام و عرض ادب
      صفا آوردید بزرگوار
      ممنونم که نظر زیبایتان را نوشتید.
      مهم نیست که فردی معنی شوند. مهم این است که اگر فرد فرض کند که به دلیلی دیگر آن موضوع وجود ندارد چطور می شود؟ مثلن کسی که به زندگی ابدی اعتقاد دارد فرض کند که زندگی اش ابدی نیست. لازم نیست همه بر سر مفهوم ابدیت توافق کنند، کافی است هر شخصی برای خودش فرض کند. همین طور خوب و بد. مثلن کسی که به خاطر کمک به خوبی و انجام خوبی و دوری و جلوگیری از بدی زندگی می کند برای لحظه ای فرض کن که اصلا خوب و بد ریشه ای ندارد و نسبی و ساختگی است. نتیجه ی این فرض ها این است که فرد ببیند آیا در زندگی چیزی غیر از آن چه فکر می کند وجود دارد یا خیر؟ این که فرد تجربه کند زندگی به صورت دیگری که فکرش را هم نمی کرده چطور می شود.
      سپاس از حضورتان
      خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک
      ارسال پاسخ
      سینا خواجه زاده
      ۲ هفته پیش
      درود بر شما جنابِ راستگو
      بنده نیز مانند تقریباً همه، یک عمر در حالِ فرارْ اَز و تعقیقب شدنْ توسطِ این پرسش هستم.
      گمان میکنم به اندازه کافی روی زمین کسانی هستند که از پاسخ به این سوال عاجز اند که بتوان گفت، پاسخِ این پرسشِ سخت، یک راز است.
      شاید، شاید، شاید کسانی باشند که پاسخ را می دانند.
      شاید فاش گو و افشاگرترینِ مردم نیز، چنانچه پاسخ را بدانند، از گفتنِ آن خودداری می کنند. شاید نه از روی بُخل، بلکه از روی وظیفه...
      و یا اینکه شاید آگاهانِ به این راز، احساسِ وظیفه نموده و بارها تلاش کرده اند که آن را به گوشِ همگان یا لااقل عزیزانشان برسانند اما،
      به چشمِ ما مردمِ فرورفته در خواسته ها و انواع امیالْ (چه مادی و خاکی و زمینی و چه معنوی و عرفانی و آسمانی) آنقدر بی ارزش و بی معنی بوده است که صدای آنها را نشنیدیم و هر داننده ای پس از مدتی تلاش برای هوشیار کردن اطرافیانش خیلی زود با احساسِ سرخوردگی و ناامیدی و انزوا، دست از تلاشِ بیشتر کشیده است.
      اما، یک نکته، اگر فرض کنیم ما همه زنده ایم و دارای زندگی هستیم!، یعنی دارای مجموعه ای از احساسات و ویژگی ها هستیم که لحظه ی از دست دادن آن ویژگی ها را، زمانِ مرگ می نامیم.
      در اینجا کلید این عبارتِ \"لحظه ی از دست دادن\" است.
      این را مقایسه کنیم با:
      کسی که \"سلامتی\" را درک نمی کند، مگر \"لحظه ی از دست دادنِ آن\"
      کسی که \"مادر، پدر و ...\" را درک نمی کند، مگر \"لحظه ی از دست دادنِ آن\"
      ...
      بنده گمان می کنم لحظه ی از دست دادنِ زندگی، یعنی رسیدنِ مرگ، همه ی ما با هر سطح شعور و معرفت، معنای زندگی را به خوبی و با کیفیت یکسان، درک خواهیم کرد.
      \"مرگ\"، افشاگری ست که هیچ شاه و گدایی نمی تواند انکارش کند.
      و شاید لحظه ای که آقایِ \"مرگ\" این راز را در گوشمان زمزمه می کند، از سادگیِ پاسخِ این معمایِ بسیار دشوار، جا می خوریم!، و چشمانمان به خاطرِ تعجب است که اینقدر شگفت زده باز می شود.

      سپاس از یادآوریِ این پرسش دشوار خندانک خندانک
      حسین راستگو
      حسین راستگو
      يکشنبه ۲۳ شهريور ۱۳۹۹ ۰۸:۳۶
      خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک
      ارسال پاسخ
      سینا خواجه زاده
      سینا خواجه زاده
      ۲ هفته پیش
      درود و سلام دگرباره
      سپاسگزارم دوست بزرگوار
      خوشحالم که به اصطلاح پاسخ بنده را بررسی کردید و دوست داشتید.
      در هر صورت، چون بدونِ بیان پیش تعریفهای اساسی که لازمه ی آغاز یک بحثِ اساسی است وارد بحثی اساسی درباره ی یک سوالِ اساسی درباره ی یک رازِ سر به مُهر شدیم، و بویژه چون رازها جولانگاهِ خیال پردازی اند، بنده نیز، با کمی دیدگاه خیال پردازانه و کمی هم واقع گرایانه به پرسشتان نگاه کردم.
      وگرنه بنده نیز مانند دوستانی که اظهار جهل کردند، از هرگونه پاسخی به این پرسش درمانده ام.
      و کمی امید دارم که با صبر کردن شاید بیابمِش.
      ارادتمندان هستم. خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک
      محمد حسین نیک طبع
      خندانک خندانک خندانک
      ارسال پاسخ
      حسین راستگو
      حسین راستگو
      ۲ هفته پیش
      سلام و عرض ادب
      چه زیبا نوشتید. مخصوصن در مورد شک به زندگی
      شک نه فقط به زندگی، بلکه حتی به وجود بسیار بسیار به جاست. در مورد این موضوعات هم در جایگاه خودشون حرف میزنیم.

      مرگ صرفن پایان زندگیه. وقتی مرگ، به معنای نیست شدن اتفاق بیوفته شما وجود ندارید که چیزی بفهمید.

      ولی باز هم میشه سوال کرد:فرض کنیم مرگ هم وجود نداره و شما همین جوری زنده هستید.

      ممنونم از لطف و صفای شما و پاسخ زنده دلانه و دلنشین شما
      خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک
      ارسال پاسخ
      محمد حسین نیک طبع
      ۲ هفته پیش
      درود بر شما
      فکر می کنم زندگی گاه مثل معبدیه که پرستشگاه مطمئنی هست و پاداشی برای ریاضت و استوار ماندن در ورای خود نهفته نگاه داشته است که فقط به کسانی می بخشد که همه چیزشان را بخشیده باشند، از جمله زندگی را، و گاهی سستی مسیریست که فقط گام بعدی تمام معنی زندگی را دارد و به جز آن هیچ، و بعد گام بعدی، و همین طور تا انتها، فقط همین قدم کوچکی که داریم بر می داریم.
      نه تحلیلی و نه عمقی، فیزیک و هر چیز سختی که می توانم به آن دست بزنم، شیمی و هر طعم لذت بخشی که می چشم، زیست به معنای علمی، مثلا همین کرونا و دارویی که صبح بعد کشف خواهد شد و انسان هایی که تا فردا زنده نخواهند ماند، شانس، تقدیر، همت، معجزه، اتفاق، همه هست و هیچ کدام نیست.
      فرض های شما سخت باورند.
      مثلا رئیسی که با یک بی احترامی روزتان را به گند می کشد، یا مسافر اتوبوسی که قبل از اینکه شما پیاده شوید هلتان می دهد که سوار شود، یا آن پیرزن که شبیه مادربزرگتان است و به شما می گوید سخت بدبخت است و در ازای کمی پول کلی دعایتان می کند و لِک لِک کنان راه می افتد به خانه برود، یا آن یارو که با لباس های معمولی کلاه لبه دارش را پایین داده و با آخرین ذره های غرورش سرش را در سطل زباله کرده، یا معتادی که صبح یک 10 تومانی که توقعش را نداشت به او دادی و یکهو میفهمی او هم یک انسان است و تشکر کردن بلد است و کلی هم غصه دارد که نمی گوید، این ها به زندگی معنایی نمی دهند، ولی معنایی هم از آن نمی گیرند. به این ها نمی شود فرضیه گفت. بعد کم کم که آرام شوی و با هزار بدبختی همه را فراموش کنی، بدتر از همه آن ها با خودت مواجه می شوی. خودت که باید بسیار تلاش کنی تا قبول کنی زندگی یک معنا در ورای خودش نهفته است و آن معنا را هر کدام از آن اشخاص فهمیده و نفهمیده با حقیقت تلخشان روبرو هستند.
      بهترین فلسفه ای که دوستش دارم این است که این ها همه زاده توهم و خیالات یک مغز در یک خمره هستند که فکر می کنم شما با آن فرضیه آشنا هستید.
      اما متاسفانه فیزیک و شیمی بدون هیچ درک و شعور و ملاحظه ای، بی وقفه در جریان هستند و حتی آن مغز هم ممکن است تمام خاطره ها و انگیزه هایش در یک لحظه تزریق شده باشند و آن هویت هر چند لحظه تغییر کند، با این حال برای این فرآیند باز هم به شیمی و فیزیک نیاز است.
      کاش می شد قرص آبی ای را خورد که همه چیز را فراموش کرد و از نو شروع کرد و یا سمی در رگ ها ریخت که مغز را کم کار کند و یا لااقل ناپدید شد. نمی دانم، این هجوم احساس هم شاید همان علوم شناخته شده ای باشند که معنایی به زندگی نمی دهند و معنایی هم از آن نمی گیرند.
      اما این همه عواطف را چگونه تعریف می کنید؟ چگونه می شود از آن ها خلاصی یافت؟ اوج مرحله ریاضت درک معنای زندگی و بی توجهی کامل به آن است، آن گونه که می توان آب را به سنگ و سنگ را به هوا تبدیل کرد و با این همه زیر لگد یک سرباز مست جان داد و هیچ کاری نکرد.
      اگر تمام فرض های شما درست باشند، زندگی همان جهش ژنتیک است و بعد از آن تعریف ها ساختۀ همان جهش اتفاقی.
      پس تعریف کردن توهمی بیش نخواهد بود.
      درود بر شما
      خندانک خندانک خندانک
      حسین راستگو
      حسین راستگو
      يکشنبه ۲۳ شهريور ۱۳۹۹ ۲۲:۱۹
      خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک
      ارسال پاسخ
      محمد حسین نیک طبع
      محمد حسین نیک طبع
      يکشنبه ۲۳ شهريور ۱۳۹۹ ۲۲:۱۱
      درود دوست گرامی
      حقیقتش من هم از خواندن قلم شما لذت می برم. اینکه هم شاعر خوبی باشی و هم حرفی برای گفتن داشته باشی نشان از روحی بلند دارد و هم حرفتان قابل تامل است و هم شعرتان قابل لذت بردن.
      حقیقتش شاید من مثل آدم سرگردانی باشم که روی لبۀ جدول جوب قدم می زند و گاهی پایش به این طرف و گاهی به آن طرف می خورد و هیچ وقت یکی از دو طرف را انتخاب نخواهد کرد و شما شاید آدمی باشید که یک طرف را انتخاب کردید و این آزادی که من از آن بهره کافی را نمی برم، هم صحبتی اش لذت بخش هست و من نه با شما کاملا مخالف هستم و نه کاملا موافق. شاید هم تا حدودی شبیه نویسنده ای بنام آلبر کامو که در کتاب بیگانه، پوچی سپیدی مطلق زندگی و پرهیز از سیاهی مطلق مرگ را با هم می بیند.
      در هر صورت حرف هایی که همیشه از گفتنشان طفره رفته ام را با شما راحت می زنم و امیدوارم سرتان درد نیاید.
      و البته من نه پیرو ریاضت کشیدن هستم و نه تحلیل را نقطه پایان علوم می دانم و نه ریاضیات و فیزیک را راه رهایی از گمراهی می دانم. البته کمی به هر کدام از آن ها اعتقاد دارم و البته معنویت را به دلیلی که با چشم هایم دیده ام باور دارم. من مطمئن هستم که چیزی ورای این ماده و این جسم هست. اما چه چیزی؟ کاملا مطمئن نیستم.
      و اما با اجازه می آیم آن طرف جوب.
      1) چه تعریف زیبایی. چقدر خوب که کسی این قدر خوب روی آن فکر کرده و آن را به این روانی بیان کرده. می فهمم.
      3)اینکه شما مثل رازی یا مثل داستانی خورده خورد جلو می روید و خط آن را دادید دنبال کردن مطالبتان را جالب می کند. تا ببینیم در مقالۀ بعد چه خواهید گفت.
      2) دیدگاه قابل درک و قابل پذیرشیست. همین طور هست.
      و سلامت و شاد باشید
      خندانک خندانک خندانک
      حسین راستگو
      حسین راستگو
      يکشنبه ۲۳ شهريور ۱۳۹۹ ۰۸:۳۵
      سلام و عرض ادب
      خیلی با صفا می نویسید و دلم باز می شود از شما می خوانم.
      در تمام این نوشته ی آخر شما سه پیام را در جریان می بینم:
      1) زندگی مانند معبدی است و ریاضت پاسخی خواهد داشت. یا درک مرحله ی ریاضت حاوی معنایی است.
      2)پرسشگری در مورد مفهوم احساسات روزمره نسبت به انسان های دیگر.
      3)تعریف فیزیکی و ژنتیکی و شیمیایی از زندگی و توهم بودن هر نوع فهم دیگر از زندگی.

      1) ریاضت: شاید بهترین صحبت در مورد ریاضت را کریشنامورتی در کتاب "رهایی از دانستگی" کرده باشد. نظر من هم همان است. ریاضت ذهن را کج می کند. ذهن را به واقعیت نمی کشاند بلکه فرضی از واقعیت را آنقدر تکرار میکند و آنقدر نیازهای اولیه را مشروط به آن می کند که بدن و ذهن کج و معوج می شوند و براساس آن فرض عمل می کنند. جسارت نباشد اگر شما یا کسی اعتقادشان ریاضت است، من فقط نظر خودم را می گویم.

      3) از آنجاییکه مورد دوم از نتایج مورد سوم است من اول مورد سوم را عرض می کنم. ببینید اشتباه بزرگی که بسیاری از دانشمندان علوم تجربی در مورد فلسفه می کنند این است که می پندارند که فلسفه یک رشته حرف منطقی است که در مورد چیزهایی گفته می شود که ما از آنها اطلاعات کافی نداریم. مثلن فلسفه ی ذهن، فلسفه ی هستی و ... . این چه ربطی دارد به مغز در خمره؟ عرض می کنم. فلسفه در اصل توصیفی ما قبل پذیرش هر نوع پایه است و سپس دنیا را بر اساس پایه هایی بناکردن و دیدن. مثلن وقتی ارسطو پایه های فلسفه اش را می گذارد و اخلاقش را مطرح می کند دارد از بیخ و بن دنیایی را پایه می گذارد. دنیایی که همین امروز هم می شود آن را درک کرد. این که آیا کسی به اخلاق ارسطویی اعتقاد دارد یک بحث است، این که دنیای اخلاق ارسطویی می تواند دنیای واقعی ما باشد یک بحث دیگر است. در فلسفه می گوییم، فرض کنیم دنیا اینطوری باشد و بعد باقی چیزها را بر اساس آن می چینیم. بعد از چند صد سال که علم پیشرفت می کند آن چیده های قبلی نیاز به بازبینی دارند. بعد فلسفه های "نو" ایجاد می شوند. نتیجه این که بنا کردن دنیایی که پایه ی فلسفه ی آن فیزیک و زیست و شیمی باشد غیر ممکن است. زیرا این علوم، خودشان برای تعریف شدن نیازمند دنیایی هستند. مثلن وقتی می گوییم استدلال را به رسمیت می شناسیم و زبان علم زبان استدلال است یعنی دیگر فلسفه ی ما بر اساس استدلال نوشته می شود.
      بنابر این هر دانشمندی که در حال کار بر موضوعی در آزمایشگاه یا کتابخانه است چه بخواهد و چه نخواهد نوعی جهان بینی و فلسفه زندگی دارد. فیزیک و شیمی و زیستش در همان فلسفه تعریف می شوند و فلسفه با آنها هماهنگ نمی شود بلکه آنها با فلسفه ی درک دانشمند هماهنگ می شوند. اینجا مشخص می شود که اگر دانشمندی قصد درک کردن آنچه که هست را داشته باشد نیاز دارد قبل از شروع تحصیل اول فلسفه ی درستی برای درک دنیا داشته باشد. چیزی که من در اینجا درباره اش صحبت می کنم این موضوعات است.

      خلاصه 3) دانش تجربی نیاز به فضایی فلسفی برای تعریف شدن دارد. یعنی می توان آن را به صورت های مختلف تجربه و تفسیر کرد. به همین دلیل نمی تواند پایه ای برای توضیح فلسفی باشد. بهتر است فلسفه ی پشت کلمات شما را مورد بررسی قرار دهیم: مثلن: هست و نیست، جبر وا ختیار، تعریف و توهم و واقعیت و حقیقت و ... البته من استقبال می کنم که هر کدام از این ها را در فضای علمی هم بررسی کنیم. اتفاقن خیلی هم زیباست ولی نباید سر و ته شویم و فکر کنیم که فضای علم تجربی قابلیت دادن فلسفه دارد. شاید، احتمال دارد، هزار سال دیگر یا زمانی بسیار بسیار دور علم تجربی بتواند پایه های فلسفی را هم بررسی کند ولی درحال حاضر هنوز منطق پایه ی علم تجربی و یکی از موضوعات مورد بررسی در فلسفه است.

      2) فلسفه ی احترام و عشق به دیگران احترام و عشق به خودمان است. احترام و عشق به خودمان از این می گذرد که خود را چه بپنداریم. بسته به این پنداشت مفهوم احترام و عشق تغییر می کند ( و بسته به مفهوم اعتقاد و عشق، این پنداشت عوض می شود). یک موضوع مهم این است که این بحث ها تیغ دو لبه هستند: اگر در انتهای بحث شخصی به نتیجه ی عشق و احترام برای خودش برسد، این مضمون به جامعه هم تسری پیدا می کند و در غیر اینصورت، نفرت و دشمنی می پراکند. در واقع ورود به این بحث مرد می خواهد: چون تمام ارزش های اجتماعی ما زیر مجموعه ی این بحث هستند و ما در اینجا با تمامی آنها مواجه می شویم.

      سلامت و شاد باشید
      خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک
      ارسال پاسخ
      اصغر ناظمی
      يکشنبه ۲۳ شهريور ۱۳۹۹ ۱۲:۵۷
      سلام
      دوست گرامی
      زندگی یعنی تجربه ی آگاهانه ی حال... واین برای کسی میسر نمی گردد مگر با خودآگاهی ، وخودآگاهی نیز چالشی ست که چند معنا ست ، ولی خودشناسی ورسیدن به خودآگاهی ، بدون شناخت ماهیت فکر و مشاهده ی رو یکرد فکر در خویستن تعریف بی هوده وبی مقصدیست . وهرکسی با رسیدن به خودآگاهی ست که برای تمام پرسش هاوابهامات درمورد حقیقت ، خویشتن ، زندگی ...ودرست زندگی کردن دست یافته است . دست یافتن به خودآگاهی به معنای واقعی آن ، تنها کلیدی ست که تمام قفل های درهم گره خورده ی پرسش و ابهام های معنوی و غیر معنوی را برای هرکسی باز می کند . واین رازی سریه مهر برای بشرنیست . حضرت علی (ع) فرمووه اند ؛ کسی که به خوداگاهی برسد به جمیع اطلاعات و دانش ها دست یافته است . پس پاسخ تمام پرسش های ما در خودآگاهی ست وزندگی واقعی را با خوداگاهی می توانیم برای خود ودیگران بیابیم . پستی را هم که امروز برای سایت شعر ناب ، شعری چهارپاره با عنوان ، زندگی.... ارسال کرده ام همین مفهوم ومضمون را دنبال می کند ....به امید بهروزی تمام ساکنین پرسشگرزمین خندانک خندانک خندانک
      اصغر ناظمی
      اصغر ناظمی
      يکشنبه ۲۳ شهريور ۱۳۹۹ ۱۵:۰۲
      سلام
      بزرگوار
      با فتح علوم ، آدمی به کشف وادراک حقیقت نمی رسد ولی با کشف حقیقت می تواند برای فتح قله های یکایک علوم قدم بردارد .و نوشته اید ؛
      همچنین هیچ دلیلی وجود ندارد که خودآگاهی خارج از دسترس بشر باشد.
      هرچند این نوشته قددی مبهم است ، ولی اگر منظورتان بعید بودن خودآگاهی برای بشر باشد . باید بگویم انسان هنوز خودواقعی اش ( آنچه هست ...وآنچه فطرتاو داتا آفریده شده ) را در خویشتن کشف نکرده وهمان نیز حقیقت غیرفابل انکار هرکسی ست . ومعدودی در گذشته تا به امروز به کشف خویشتن خود دست یافته اند . که همین نفس خودشناسی و ماهیت خودآگاهی برای هرکسی است . شما کتابهای محمدجعفرمصفا و دکترپیمان آزاد را اگر بطور عمیق مطالعه کرده باشید نبایستی این ابهام برای تان بوجود بیاید .... خندانک
      حسین راستگو
      حسین راستگو
      يکشنبه ۲۳ شهريور ۱۳۹۹ ۱۴:۴۰
      سلام و عرض ادب
      نگاه جالبی دارید گرامی. تجربه ی آگاهانه ی حال. و همانطور که می فرمایید درک چیستی تجربه نیاز به خودآگاهی دارد. ولی هیچ دلیلی برای این که با کمال پیدا کردن خودآگاهی همه ی علوم فتح شود و حقیقت روشن شود وجود ندارد. همچنین هیچ دلیلی وجود ندارد که خودآگاهی خارج از دسترس بشر باشد.
      البته در مورد تجربه در بالا هم عرض کردم، چیستی تجربه است و حتی وجود آن به کل مورد پرسش است. در ارسال بعدی به همین موضوع خواهم پرداخت.
      ممنونم که خواندید و نوشتید
      خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک
      ارسال پاسخ
      حسین راستگو
      حسین راستگو
      يکشنبه ۲۳ شهريور ۱۳۹۹ ۲۱:۳۱
      دوست گرامی مجدد سلام
      واقعیت اینجاست که موضوع کشف خویشتن موضوعی غیر قابل بحث و استناد است. این که کسی بگوید کسی توانسته به کشف خویشتن برسد خارج از حوزه ی بحث بنده است زیرا این موضوعی غیر قابل استناد است و باید دنبال کسی راه بیوفتیم و آن را تکرار کنیم.
      اینطور که با توجه به اشارات شما می بینم دیدگاه شما مابین دیدگاه اسلامی و دیدگاه وجودگرا (اگزیستانسیالیست) قرار دارد. من این دیدگاه را قبول ندارم ولی دراینجا در مورد دیدگاه خودم صحبت نمی کنم. اینجا مربوط به دیدگاهی بازتر از یک فلسفه ی خاص است. هر دو بزرگواری که نام بردید دیدگاهشان شبیه به دیدگاه شماست و البته با احترام این دیدگاه من نیست. ولی اینجا بحث سر این نیست که ما دیدگاهمان را به هم ارائه کنیم بلکه اصل موضوع اینجاست که هر کدام از نگاه دیدگاه خودمان با محدودیت های آن مواجه شویم و از آن عبور کنیم.
      چیزی که من ارائه می کنم آنقدر کلی است که هر کسی با هر دیدگاهی می تواند با آن کنار بیاید و دلیل این که شما فکر می کنید من دچار ابهام در موضوع خودآگاهی هستم را اصلن درک نمی کنم. (نه این که موضوع خودآگاهی ابهام آمیز نیست، بلکه این که من نیاز داشته باشم برای درک آن از آن بزرگوارانی که فرمودید کتاب بخوانم، که خود آن بزرگواران هم در این زمینه راه به جایی نبرده اند و در فلسفه ی دنیا مطرح نیستند)

      در آخر باید بگویم در مقام حرف این موضوع شبیه به هم مطرح می شوند ولی در عمل این موضوعات هر کدام به دنیایی مجزا ختم می شوند. بنابراین وقتی من میگویم فرض کنید خدایی وجود ندارد این را نمی گویم که مثلن یک نفر بگوید خوب این که نمی شود بلکه این را می گویم که برای چند دقیقه تصور آنچنان دنیایی به سر فرد بیاید و دوباره سعی کند با فلسفه ی خود در آن زندگی کند.
      ارسال پاسخ
      تنها کابران عضو میتوانند نظر دهند.



      ارسال پیام خصوصی

      نقد و تحلیل شعر شاعران

      نظرات

      مشاعره

      کاربران اشتراک دار

      محل انتشار اشعار شاعران دارای اشتراک
      کلیه ی مطالب این سایت توسط کاربران ارسال می شود و انتشار در شعرناب مبنی بر تایید و یا رد مطالب از جانب مدیریت نیست .
      استفاده از مطالب به هر نحو با رضایت صاحب اثر و ذکر منبع بلامانع می باشد . تمام حقوق مادی و معنوی برای شعرناب محفوظ است.
      0