سایت شعرناب محیطی صمیمی و ادبی برای شاعران جوان و معاصر - نقد شعر- ویراستاری شعر - فروش شعر و ترانه اشعار خود را با هزاران شاعر به اشتراک بگذارید

منو کاربری



عضویت در شعرناب
درخواست رمز جدید

معرفی شاعران معاصر

پر نشاط ترین اشعار

انتشار ویژه ناب

تبلیغات متنی

♪♫ صدای شاعران ♪♫

تقویم روز

جمعه 2 آبان 1399
    7 ربيع الأول 1442
      Friday 23 Oct 2020
        بزرگ ترین شكوه و سربلندی ما نه در هرگز سقوط نكردن، بلكه در برخاستن پس از هر شكست است. رالف والدو امرسون

        جمعه ۲ آبان

        پست های وبلاگ

        شعرناب
        ولگرد
        ارسال شده توسط

        اصغر محمودی( مور )

        در تاریخ : سه شنبه ۳۰ ارديبهشت ۱۳۹۹ ۲۲:۳۹
        موضوع: آزاد | تعداد بازدید : ۱۳۲ | نظرات : ۱

        روزی برای گردش به تپه های نزدیک شهر رفته بودم که سگی را در حال زجه و زاری دیدم . پرسیدم : چرا اینقدر ماتم زده و اندوهگینی ؟ 
        گفت : از هم نوعان شما در این سرزمین .‌
        گفتم چگونه ؟ 
        گفت : مدتی پیش هنگامی که می خواستم از سرزمین شما بگذرم در کنار مزرعه ای برای استراحت ایستادم . گوسفندی را دیدم که برای ماده گاوی از حال و روزش و اینکه چگونه به او رسیدگی می کنند سخن می گوید . از حمام‌کردن و تیمار شدن تا گشت و گذار و چریدن در چمنزارها و کوهستان ها . از جای خواب مناسب در تابستان و زمستان تا کمک به زایمان در وقت فارغ شدن . با خودم گفتم وقتی مردمان این سرزمین به گوسفندان دون پایه که کاری جز خوردن و خوابیدن ندارند این چنین می رسند با منی که از خانه و خانواده و اموالشان مراقبت می کنم و شان و مقام بزرگتری دارم چه می کنند . 
        پس سراغ صاحب مزرعه رفتم و برای ماندن در مزرعه صحبت کردم . او هم با روی خوش مرا قبول کرد . صبح روز بعد که از خواب بیدار شدم در اتاقکی تنگ‌و تاریک مرا با قلاده بسته بود . چند روز گذشت . بدون غذا و رسیدگی و تیمار . روز ششم یا هفتم بود که در اتاق را باز کرد و کمی نان خشک و مقداری آب برایم گذاشت . از آن پس فقط شب ها در اتاق را باز می کرد تا بیرون بروم . من که گرسنه و تشنه و خسته بودم هر جنبنده ای را غذا می دیدم‌و پارس می کردم . به خاطر تمام عذاب هایی که می داد تصمیم‌به فرار گرفتم‌. بالاخره یک روز با تلاش فراوان‌از دست آن صاحب مزرعه گریختم . 
        فکر می کردم که دیگر آزادم و هر کجا که بخواهم می روم . اما خیال باطلی بیش نبود . نزدیک شهر که رسیدم دو مرد را دیدم که از اتومبیلی آبی رنگ‌ پیاده شدند . نزدیکتر که شدند بوی غذا به مشامم رسید . خوش بو و خوش عطر . آنقدر گرسنه بودم که نفهمیدم چگونه به آنها رسیده ام و مشغول غذا خوردن هستم .‌سرم را که بالا گرفتم پشت ماشین کنار سگ های دیگر بودم .‌همه به من خیره بودند . متوجه نشدم کی مرا پشت ماشین سوار کرده اند . خجالت زده و آرام کنار رفتم و گوشه ای نشستم . نیم ساعتی ماشین سواری کردیم . میان تپه های اطراف شهر بودیم که بوی لجن و زباله آمد . همه ما را از ماشین پیاده کردند . نمی دانستم چه خبر است . یکی از مردها مرا با هر دو دست گرفت و دیگری با آمپولی در دست نزدیک شد .‌فکر کردم آمپول ضد هاری است . اما به محض اینکه تزریق کرد متوجه شدم جام مرگ است . کارشان که تمام شد ما را به حال خودمان‌رها کردند و رفتند . حال متوجه شدی چرا زجه می زنم . 
        مانده بودم چه بگویم . شرمنده و ناراحت فقط نگاهش کردم تا زجه هایش تمام شد . 
         
        اصغر محمودی ( مور )

        ارسال پیام خصوصی اشتراک گذاری : | | | | |
        این پست با شماره ۱۰۰۰۱ در تاریخ سه شنبه ۳۰ ارديبهشت ۱۳۹۹ ۲۲:۳۹ در سایت شعر ناب ثبت گردید

        نقدها و نظرات
        سیامک علائی
        يکشنبه ۴ خرداد ۱۳۹۹ ۱۷:۰۳
        درود . حس زیبایی د اشت. البته داستان به معنای فنی کلمه نیاز به اوج و فرودها و گره و گشایش هایی دارد که متن را از حالت روایت یا قصه یا حکایت خارج کند. با لاتش بیشتر آثار زیباتری هم از شما خواهیم دید ( البته واژه ی ضجّه هم اشتباه تایپی داشت) پیروز باشید خندانک
        تنها کابران عضو میتوانند نظر دهند.



        ارسال پیام خصوصی

        نقد و تحلیل شعر شاعران

        نظرات

        مشاعره

        کاربران اشتراک دار

        محل انتشار اشعار شاعران دارای اشتراک
        کلیه ی مطالب این سایت توسط کاربران ارسال می شود و انتشار در شعرناب مبنی بر تایید و یا رد مطالب از جانب مدیریت نیست .
        استفاده از مطالب به هر نحو با رضایت صاحب اثر و ذکر منبع بلامانع می باشد . تمام حقوق مادی و معنوی برای شعرناب محفوظ است.
        0