شنبه ۱۶ فروردين
اشعار دفتر شعرِ دفتر سوخته شاعر وحید خانمحمدی (ياور)
|
|
ديگر از آغوش
از بوسه و تن سخن نخواهم گفت...
عاشقانه هايت هم
ارزاني وجود رنگانگت...
|
|
|
|
|
بر روی پرتگاه حادثه
می نوازم یاد ِ باران را...
به پایان نزدیکم...
آسمان دلگیر است...
آغو
|
|
|
|
|
ویران که می شوی
تازه تولدت رخ می دهد...
دنیا رنگش عوض می شود...
همه برایت عجیب می شوند...
|
|
|
|
|
چه نبردی است
بین عشق و نفرت
روح و تن
بین من و تو...
نبردی ویرانگر...
|
|
|
|
|
1- نفس به نفس که ميشويم!!!
زلزله ی بم کم مياورد ،
وقتي تنم ميلرزد
از هرم احساست...
ويران
|
|
|
|
|
وقتی آمدنت دیر می شود ...
|
|
|
|
|
قاصدک !!!
دستم به دامنت ...
شنیده ام راهی ِ سفری ،
مرا هم با خود ببر ...
|
|
|
|
|
فرشته ی احساسم!!!
نمیدانم چند گریه
فاصله دارم از تو ...
چند التماس را
بدهکارم به چشمانت
|
|
|
|
|
مجالی نیست نازنین!!
عاشقی مرا می خواند ،
چشم انتظار ِ من است...
|
|
|
|
|
بعد من با یاد من افسوس میماند بجا
در میان کلبه ام فانوس میماند بجا...
|
|
|
|
|
سوز دل و آه عشق ، یارم چو نشانم داد
آن سلسله ی زلفش بی پرده نشانم داد...
|
|
|
|
|
وقتي بوي تنت
بر باد ميدهد شقايق هاي وحشي را..
|
|
|
|
|
خوابت را دیده ام ،
قبل از اینکه
آفرینشی در کار باشد...
نجوای عاشقانه ات را شنیده ام ،
پی
|
|
|
|
|
دیگر یادم نیست ،
چند پاییز را مرده ام ...
چند یلدا را سر بریده ام ...
تو را نفرین بسته ام
|
|
|
|
|
شتباه می کردم...
چه فرقی میکند
داشتن و نداشتنت...
وقتی حسرت ، مادر و
عقده ، فرزند ناخلف
|
|
|
|
|
برف که میبارد ،تنم میلرزد...
نه از این سوز استخوان سوز،
که از حسرت نداشتنت...
|
|
|
|
|
کاش کافری نبود
پرستشت ، عبادتت...
|
|
|
|
|
دستانم بگیر ...
خواهم افتاد در دام این شب گریه ها...
نابودم خواهد کرد این بی تو بودنها....
|
|
|
|
|
چنان سخت ،
در هم گره خورده ایم ،
که حتی با دندان هم
باز نمیشود تن هایمان از هم...
|
|
|
|
|
نه ترسي از ابليس دارم ،
نه عطش ِ گاز ِ يك سيب ،
وقتي عسل ،
شره ميكند از لبانت...
|
|
|
|
|
وقتی حرف ،
حرف ِ آغوش تو باشد و
عطر ، عطر ِ آغوش تو ...
دستانم مست ِ
لمس تو میشوند ....
|
|
|
|
|
هوا هم سخت دلگير است... چقدر درد است بخواهي و نداند او... دره قلبش به قفل بي خيالي بياز
|
|
|