جمعه ۱۵ فروردين
اشعار دفتر شعرِ شمع سوخته شاعر محمدباقر آزاد (مستعار)
|
|
مؤمن شدم من با اذانِ هر نگاهِ او...
از چشمهای کافرش خیر العمل می ریخت...
|
|
|
|
|
کاش میشد یادگاری با خودم میبردمش
تارِ مویی را که از شالِ سرت برداشتم...
|
|
|
|
|
دلم را برده ای و دل سپردن را نمی دانی
نگاه سرد و سنگینت اجابت را نمی فهمد...
|
|
|
|
|
دل بریدن برایت آسان بود، چشم تو لافِ بی اثر می زد
باید اینبار دستِ ابراهيم، بر خدای خودش تبر می زد.
|
|
|
|
|
صد شکر که رفتی و دلم بند دلت نیست...
|
|
|
|
|
من وصله ی ناجور تنش بوده ام انگار
او نسبتش اما به تنم نیمه ی جان بود
|
|
|
|
|
خنده هایش شعر حافظ ، سرخی لب ها انار...
|
|
|
|
|
من عاشقِ یک کافر مطلق شده بودم
پوسیده طناب خود از این چاه کشیدم
|
|
|
|
|
چشم هایت بر دل هر کافر ایمان می دهد...
|
|
|
|
|
فکر می کردم که پایان خوشی باشد در عشق
هرکه آغازش کند، می بازد اما این قمار...
|
|
|
|
|
عهد کردم دگر عاشق نشوم اه ولی
طرح چشمان تو زیباست، خدا رحم کند...
|
|
|
|
|
روزگاری که عسل بوده اگر عشق، گذشت
حال معجونِ ریا باشد و شیادی ها...
|
|
|
|
|
از هرچه بدت اید، روزی به سرت اید...
|
|
|
|
|
وقتی به خود می امدم با سرفه های خشک
خود را میان دودی از سیگار میدیدم...
|
|
|
|
|
هرکه پرسید از تو ، میگویم
رفتنت اتفاق ناگهانی بود...
|
|
|
|
|
پناه میبرم از شرِّ دوریت هرشب
به خاطراتِ گذشته، امیدِ اینده...
|
|
|
|
|
بعد از تو در بندِ سلیطه های ألوانم
دیگر درونِ سینه ام تقوا نخواهد بود...
|
|
|
|
|
به شهر مو حنایی ات ، دچار گشته ام دگر
مرا به حبس در حریم امن آن مجاب کن...
|
|
|
|
|
روزه ی اجباری دوری به جسمم داده ای...
میشوم هر روز لاغر تر، ضعیف اندام تر...
|
|
|
|
|
من گذشتم از تو اما مادرم را روز و شَب
بر سَرِ سجادّه أش در حالِ نفرین دیده أم
|
|
|
|
|
نترس بعدِ تو هر چیز بر سرم آمد
إعادهٔ شَرَف و آبرو نخواهم کرد...
|
|
|
|
|
من شکستی دائمم، آمار میخواهم چه کار...
|
|
|
|
|
کمی باریده ام امروز ، قدری بهترم انگار...
|
|
|
|
|
به نامِ عشق همیشه به من کلک زده اند...
|
|
|
|
|
دستی بِکِش به سَر و رویِ خسته ات...
|
|
|
|
|
نرو که قول میدهم، دوباره آدمت شوم...
|
|
|
|
|
قاب عکس کهنه ات با شال سبز و عطر تو
راه های خودکشی دارد فراهم میشود
|
|
|
|
|
چالِ رویِ گونه أت شد علتِ ویرانیَم
چون خرابی ها بُوَد رویِ گُسَل ها بیشتر
|
|
|
|
|
من دلم تنگ است و دلگیرم،نمی دانم چرا
ماه من امشب به روی خود نقاب انداخته...
|
|
|
|
|
خنده های تو شدیدا به دلم میچسبد
مثـلِ بـاریدنِ بـاران ، وسطِ تـابستان
|
|
|
|
|
دوایِ حالِ خرابـم کسی نـخواهـد شـد
به غـیرِ بسـترِ خـوابی که دوستش دارم
|
|
|
|
|
قیمت ناز تو از قند و شکر بیشتر است
گرچه ناز تو گران است،خریدن دارد
|
|
|
|
|
میشناسم من کسی را با حجابش دل ربود
پس تو با رنگ و لعابت عشق را معنا نکن...
|
|
|
|
|
عاشِقی یـک شبِ تنـهایی و یِکسَر کابـوس
باشـد و غیرِ همـین شَـرح کـه دادم هـمه هیچ
|
|
|
|
|
شعـر میخواهم بگویـم بـاز هـم از چشـمِ تو
مـن خـدایم را به ایـن اوصـاف عبـادت میکنم
|
|
|
|
|
مینشینی رو به رویم با دو چشمِ مستِ خود
باز از این مردِ عاشق دلربایی میکنی
|
|
|
|
|
بِیت ها را زنـده کـن بـا خنده ی خـردادی ات
چـون به لبـخندِ تو بسـته مهربانـم،جـانِ شعر
|
|
|
|
|
شُدم شبیهِ همان دَلقکی که میخنـــــــدد
ولی درونِ دِلش دردِ کُهنه پنهان اســـت
|
|
|
|
|
خُـدعـه کـن تـا کُـنجِ زنـدانـت بـمـانـم تـا أبَـد
چون که مـیدانم کسـی پشتِ سرم یعقوب نیست
|
|
|
|
|
خواب هـایم خــــوب امـا در پِـی اش تـعبیر بد
من کمی دیوانه هسـتم،إبن سـیریـن بیشتر
|
|
|
|
|
اخم هایت را به روی شانه ام بگذار چون
این گره ها با نوازش های من وا میشود
|
|
|
|
|
باران اگر نبارد در کوچه های این دل
من خاک کوچه ام را با گریه میکنم گل
|
|
|
|
|
از باد سحر گاهی در اول شهریور
بویت به مشام اید از عطر خوش شالی
|
|
|
|
|
من به لبخندِ کسـی کـاری ندارم مهربان
روی لـب هایـت ولی لـبخند زیبا میشود
|
|
|
|
|
هرچه میخواهی بگو تا من نفهمم عاشقی
شک ندارم بعد مرگم ختمِ قرآن میکنی
|
|
|
|
|
گرفتم قـابِ عکست را به رویِ سیـنه ام امّـــــــا
چقدر اینـجا فراوان است چَشمِ بی حَیـا امشب
|
|
|
|
|
تمامِ خنده هایِ من برایِ حفظِ ظاهِر شد
من آن شَمعم که میبینی در آن آثارِ تنهایی
|
|
|
|
|
گرچه میگویند عشــقِ ما شُعاری بیش نیست
حرف مردم پیش رویِ ما غُبـــاری بیش نیست
|
|
|
|
|
من مُسَلمــانم وَلـی این حاجــتم پایِ مرا
از زیارتـگاه و مسـجد، تا کِــلیسـا میبرد
|
|
|