سایت شعرناب محیطی صمیمی و ادبی برای شاعران جوان و معاصر - نقد شعر- ویراستاری شعر - فروش شعر و ترانه اشعار خود را با هزاران شاعر به اشتراک بگذارید

منو کاربری



عضویت در شعرناب
درخواست رمز جدید

معرفی شاعران معاصر

پر نشاط ترین اشعار

انتشار ویژه ناب

تبلیغات متنی

♪♫ صدای شاعران ♪♫

تقویم روز

چهارشنبه 7 اسفند 1398
    4 رجب 1441
      Wednesday 26 Feb 2020
        هنگام نیكبختی است كه باید بیمناك بود؛ هیچ چیز تهدید آمیزتر از سعادت نیست. موریس مترلینگ

        چهارشنبه ۷ اسفند

        اعترافات یک تبهکارِمُرده

        شعری از

        بهمن بیدقی

        از دفتر شعرناب نوع شعر آزاد

        ارسال شده در تاریخ حدود ۱ ماه پیش شماره ثبت ۸۰۸۸۸
          بازدید : ۷۲   |    نظرات : ۶

        رنگ شــعــر
        رنگ زمینه
        دفاتر شعر بهمن بیدقی

        اعترافات یک تبهکارِمُرده
         
        عمری به تکاپو بودم، جهت داشتنِ آن دنیا
        ولی انکار نمودم آخرت را، یعنی این دنیا  
        من بجز دنیای فانی، فکر نکردم هرگز
        یک نشان اش اینست :
        انگشتری ام که ، پس ازمردنم ربودند ،
        جنسش از الماسه
         
        یادم ست، آدرس آن مغازه را ،
        که حمله کردیم به آن، جهت دزدیدنش
        مغازه ی آن مقتول ، واقع در سلماسه
         
        چه سرقتی بود ، با سلاح
        با تفنگی از نوعِ قناسه
         
        با صد حیله، من گریختم از آن،
        گردن دیگری انداختم من، او اعدام شد،
        به همه افراد مزدورِ خودم می گفتم :
        میکشم اورا که گوید چیزی ،
        چون  رازه
         
        اینجا را ببین، دُور قبرمن همگی جمعند
        اینهمه شخص تبهکار ، ندیدم یکجا
        مگر اینجا کنفرانسی ست یا اجلاسه 
         
        ظاهراً پدرخوانده ای چیزی بودم، که خود نمیدانستم 
        همه ی اراذل آمده اند ،
        ازسنگ و کلوخ وشن بگیر و تو بیا ،
        تا  ماسه 
         
        ظاهراً هریک بگونه ای به من ربط دارند
        خیلی ها برایم ناشناس اند ولی ، حس میکنم اینجا،
        پُر از شخصیت و اشخاصه
         
        همه اینها که مانند مگس، اطراف مقبره ام میگردند
        برای مرده خوری آمده اند 
        آن بزک کرده که هم شانه ی همسرم نشسته، تو هم می ببینی؟
        بی خبرست، زنم از رابطه ی من با او،
        سالها، معشوقه ی من بود، کلی تیغ زد مرا،
        او کسی نیست فقط رقاصه
        فکر میکردم، خیلی زرنگم، درکار و زندگی ،
        حالا  می بینم ، زرنگ نبودم هرگز که هیچ ،
        خیلی احمق بودم، قسمت اعظم این تباهی ام ،
        از وسوسه ی خنّاسه 
         
        آن نامرد را می بینی نشسته کنجِ چپ ،
        روزی دست راست من بود ،
        او بود که لو داد مرا، حریفان هم به جسارت، من را کشتند
        گر توانم بود اینک، میکشتمش آن نامرد را ،
        اسمش مرداسه
         
        کت وشلواری که پوشیده ، خیلی گرانست دغل
        یاد جامه های شیک خویش افتادم، که ابتیاع میکردم
        ولی با تأسفی سخت، همه با پول حرام،
        ولی اینک کفنم را تو ببین ، مانند شماست ،
        جنسش از کرباسه
         
        یک عمر شنیدم خوب باش، خدا می بیند ترا،
        هیچ باورم نشد ،
        وقتی مُردم ، تکرارکه شد، همه ی آن خاطرات گنه ام ،
        آن زمان بود ، من فهمیدم :
        ما همه سوژه ایم و، دنیای ما عکاسه
         
        مادرم که مثل من نیست پرازاخلاصه
        کلی راهنمایی کرد من را، ولی نصایحش را، من نشنیدم
        همه اش میگفتم : اینها همه اش بازیِ با الفاظه
         
        تا چه حد به گوش من خواند نَرَوَم سوی خطا
        اما یک گوش من در بود ،
        دیگری دروازه
         
        راستی این مَرده ، که مُرد چند لحظه ی پیش، میشناسمش
        ای فلانی ! چرا ازدیوار، رد میشَوی احمق ،
        بیا ، از اینجا رد شو،
        بیا در بازه
         
        داشتم میگفتم :
        اینقدرمکر نمودم ، دغل بازی ، پیشه شد مرا ،
        یادم است اسم مرا گذاشته بودند :
        مِستر چلپاسه
        یکعالمه این وَر و آن وَر پریدم به کار
        همه اش هم به گناه ، حال من فهمیدم ،
        توفیق درآن روحی ست که در پرداسه
         
        عمری به بطالت گذراندم ،
        آزار ندادم همه را، فقط دربیداری
        درخوابم هم، آزار دادم همه را ،
        با خُرناسه
         
        اعتراف یک رذل ، موضوع کمی نیست برای عبرت
        که معمولی باشد، بگذریم راحت ازآن،
        اتفاقاً برای درس، جهت نرفتن از راه گناه ،
        خیلی خاصه 
         
        روحم به عذابست خیلی ، گرچه دائماً، باز لودگی کنم
        واقعاً وضعیت کنونی ام حساسه
         
        روحم خیلی سرگردانست ،
        راه می رود اینک، چو دیوانه ای بر روی خاک ،
        مثل مگسی بی پرو بال
        تأسف میخورم برخود ، دلم، بد میگیرد
        وقتی می بینم روحهایی که، می آیند پاک ،
        بالهاشان تا چه حد ،
        پُر از پروازه
         
        لحظه ی مرگم را، خوب بخاطر دارم
        به اجیرشده ی نامرد ، من می گفتم :
        بگذار کنار، بچه بازی که نیست ،
        آنچه در دست توست، قلاب نیست ،
        یک داسه
         
        حالا بجز عذاب ، نمانده باقی
        یکعالمه نکبت ، حسرت ، افسوس ،
        وَ پشیمانیِ بی اندازه 
         
        بهمن بیدقی 98/11/3
         
        ۲
        اشتراک گذاری این شعر

        نقدها و نظرات
        عباسعلی استکی(چشمه)
        حدود ۱ ماه پیش
        درود بزرگوار
        آموزنده و زیباست
        حکیمانه خندانک
        بهمن بیدقی
        بهمن بیدقی
        حدود ۱ ماه پیش
        باسلام وعرض ارادت
        سپاسگزارم برای نگاه مثبت و پر مهرتان
        ارسال پاسخ
        علی مزینانی عسکری
        حدود ۱ ماه پیش
        سلام و عرض ارادت جناب بیدقی گرامی
        به راستی شعر شماهم خاصه
        دستمریزاد
        خندانک خندانک خندانک
        بهمن بیدقی
        بهمن بیدقی
        حدود ۱ ماه پیش
        با سلام و عرض ادب خدمت شما بزرگوار
        در تلاشم که باران ایده که خود گفته ام به واقع برسانم ، چه غم آلود ، چه شادی ، چه جدی و چه با شوخی و طنز که دل را نیازارد ....
        سپاسگزارم از زمان ارزشمندتان که صرف خواندنش کردید . وقتی مینویسم انگار ترمز میبرم و شعر طولانی میشود
        هزاران بار ممنونم
        ارسال پاسخ
        محمد باقر انصاری دزفولی
        حدود ۱ ماه پیش
        سلام شاعربزرگوار
        دلنشین
        بسیارز یبا
        درودبرشما
        خندانک خندانک خندانک خندانک
        بهمن بیدقی
        بهمن بیدقی
        حدود ۱ ماه پیش
        باسلام و عرض ارادت
        ممنونم از نظر دلگرم کننده ی شما بزرگوار
        سپاسگزارم
        ارسال پاسخ
        تنها کابران عضو میتوانند نظر دهند.


        ارسال پیام خصوصی

        آموزش و نقد کامل شعر یا اثر

        نظرات

        مشاعره

        کاربران اشتراک دار

        محل انتشار اشعار شاعران دارای اشتراک
        کلیه ی مطالب این سایت توسط کاربران ارسال می شود و انتشار در شعرناب مبنی بر تایید و یا رد مطالب از جانب مدیریت نیست .
        استفاده از مطالب به هر نحو با رضایت صاحب اثر و ذکر منبع بلامانع می باشد . تمام حقوق مادی و معنوی برای شعرناب محفوظ است.
        0