جمعه ۱۵ فروردين
گذر... شعری از
از دفتر غربت موهوم نوع شعر
ارسال شده در تاریخ جمعه ۷ مهر ۱۳۹۱ ۱۲:۴۷ شماره ثبت ۷۹۷۲
بازدید : ۱۰۱۳ | نظرات : ۸
|
|
هنوز
در بُروزِ هر روز
بر آستانه ی پنجمین
پله ی سقوط
.
.
.
برای " شکوفه" می گریَم!
؛
؛
؛
و آرزو هایش را
به مرورمی نشینم!
آرزوهایی که
بر دیوارِ فرسوده ی آشیانه ام
خزان، و جوانمرگ، می شوند!
***
تنپوشِ عروسِ قصه ی من
" رخت " غصه است!
بر اسبی سیاه و عریان
که پله پله
__
__
__
به روزهای خاکستری
رانده می شود!
***
دست های خسته از دعایم را
به قبضه ی ماه، چنبره
زده ام، و پیچک های هرزی را
گردن میزنم!
که پنجره ی دلم را،
غصب، کرده اند...
***
این که بر پیکرم،
تار تار
/
/
/
طعمه ی باد می شود!...
فریادِ نیزاری سوخته از درد است
که با خشمِ "شب" ترسیم شده!
نخ نمایی ست، ابری...
که به چشمِ فرو رفته ی تو
نقره ای، جلوه می کند!
***
هر غروب
با خود می اندشیم:
"هی فلانی!
زندگی شاید همین باشد"
اما،
اما می دانم که فردا
دیروزِ سوگواری ی امروزِ
من است و
هرگام که به سپیده،
بر می دارم
دردناکتر، در" غروب "
فرو، می ریزم!
.
.
.
***
- پژواره -
|
|
نقدها و نظرات
تنها کابران عضو میتوانند نظر دهند.