جمعه ۱۵ فروردين
شِکوِه... شعری از
از دفتر غربت موهوم نوع شعر
ارسال شده در تاریخ شنبه ۱۱ شهريور ۱۳۹۱ ۱۶:۵۳ شماره ثبت ۷۸۰۱
بازدید : ۱۲۱۵ | نظرات : ۱۶
|
|
1- گیسوان خدا
زلف پریشانِ یتیمی ست
در انتظارِ نوازش دستی
گــرم!
2- اگر به ریشِ درد،
بخندم و درآغوش اش
نگیرم،
پس بر کدام "دامان"
بگریَم و بر کدام زانو
بمیرم؟...
***
ای که از دلِ من، بی خبری!
با من بگو:
گیسوان کدام واژه را
شانه بزنم؟...
و سرِ کدام " جانان "را
بر زانو بگذارم؟...
زانوهایم!
.
.
.
زانو هایم در آغوشِ دست هایم
مرده اند!
و
- واژه - هایم دیگر شورش
نمی کنند و
لب های بی شکوه ام،
شِکوِه...
***
مزه ی تمام غم ها را
چشیده ام...
اما غمِ ،خود ،
غم دیگری ست!
غم من،
بوی بالِ قو...
بوی اشک فرشته
می دهد!
فرشته ای که،
در فراقش بال بال
میزنم...
و "حال ام" قال ام، گذاشته!...
***
دوری ات را
تحمل نتوانم و
نزدیکی ات،
یک آرزوست!
بیا...
بیا پیش از آنکه
"کلاه" از سر بگیری و
بگویی:
ای وای!
" چقدر زود دیر می شود"
یادت هست
گفتم چشم هایم را
به جاده سنجاق
کرده ام؟
تا کمندِ سمندِ گریزپای تو
باشند!
لحظه ها را
بر سینه ی "خورشید"
آویخته ام...
بیا تا مصلوب عقربه ها
نشده ام"0000"
بیا...
***
سایه ها؛
از غربتِ خورشید
هار شده اند
و بید شان
سرو، می خواند!...
***
"پژواره"
|
|
نقدها و نظرات
تنها کابران عضو میتوانند نظر دهند.