سایت شعرناب محیطی صمیمی و ادبی برای شاعران جوان و معاصر - نقد شعر- ویراستاری شعر - فروش شعر و ترانه اشعار خود را با هزاران شاعر به اشتراک بگذارید

منو کاربری



عضویت در شعرناب
درخواست رمز جدید

معرفی شاعران معاصر

انتشار ویژه ناب

محل انتشار اشعار شاعران دارای اشتراک

♪♫ صدای شاعران ♪♫

پر نشاط ترین اشعار

کانال تلگرام شعرناب

تقویم روز

پنجشنبه 14 فروردين 1404
    5 شوال 1446
      Thursday 3 Apr 2025

        حمایت از شعرناب

        شعرناب

        با قرار دادن کد زير در سايت و يا وبلاگ خود از شعر ناب حمايت نمایید.

        انسان راستگو برجسته ترین اثر خداوند است.الكساندر پوپ

        پنجشنبه ۱۴ فروردين

        تو چنان بی رحمی

        شعری از

        ماهدخت محمدی

        از دفتر هیچ نوع شعر آزاد

        ارسال شده در تاریخ سه شنبه ۱۰ مرداد ۱۳۹۶ ۲۱:۲۷ شماره ثبت ۵۷۹۵۰
          بازدید : ۶۴۸   |    نظرات : ۹

        رنگ شــعــر
        رنگ زمینه
        دفاتر شعر ماهدخت محمدی

        تو چُنان میخواهی که شوم عازم راهی که به رفتن برسد 
        من چُنین میخواهم که شوم عازم راهی که به تو ختم شود 
        تو چُنان با دگری گرم گرفتی که دلم یخ بزند 
        من چُنین یخ زدم و پس نکشیدم ز تو و خواستنت 
        تو چنان خط بکشیدی ز من و خاطرِ من
        که سیاه اندر سیاه ست این من و عالم من
        تو چُنان منکرِ عشقت ز منی 
        که به فکرت نرسد گوشه ای از من به دَمی
        تو چُنان دل ببریدیُ گرفتی ز منم ماندنت
        من چنین ماندم و سوختم به امیدی ز تو و آمدنت ...
         
        ۱
        اشتراک گذاری این شعر

        نقدها و نظرات
        عباسعلی استکی(چشمه)
        پنجشنبه ۱۲ مرداد ۱۳۹۶ ۰۸:۰۷
        درود بانو
        زیبا و جالب بود خندانک
        سیاوش اسفندیاری
        پنجشنبه ۱۲ مرداد ۱۳۹۶ ۲۳:۰۳
        تومرا در گذر از کوی رقیب میخواهی
        من نشسته به امیدی که تو در وا کنی
        تو شدی با دگران گرم که من سرد شوم
        غافل از آنکه من یخ زده تبدار کنی
        تو چنان خط بکشیدی بمن و خاطر من
        که سیه بختم و نومید که دلم نار کنی
        انچنان گرم سیاه کردن بختم بودی
        که ز یاد بُرده ایی، عشقم رو انکار کنی
        آنچنان دل ببریدی ز من و خال لبم
        تا مرا مضحکه در دیده انظار کنی
        عشق در خانه این دل بنشسته به عزا
        تو چطور ترک دل عاشق ، و اشعار کنی....
        خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک

        سعی کنید به اشعارتان نظم بدهید
        شما استعداد خوبی در نگارش احساساتتان دارید

        بداعه من خالی از اشکال نیست و هدفم فقط نشان دادن مسیر به شما شاعر احساسی و جوان بود
        ابوالفضل رمضانی  (ا تنها)
        پنجشنبه ۱۲ مرداد ۱۳۹۶ ۰۶:۴۲
        خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک
        نیره ناصری نسب
        پنجشنبه ۱۲ مرداد ۱۳۹۶ ۰۶:۵۱
        خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک
        درود بر شاعر گرانقدر ماهدخت مهربان خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک
        ابوالحسن انصاری (الف رها)
        پنجشنبه ۱۲ مرداد ۱۳۹۶ ۰۸:۳۵
        خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک
        سیاوش اسفندیاری
        پنجشنبه ۱۲ مرداد ۱۳۹۶ ۲۲:۳۵
        خندانک
        از اینکه عاشقانه مینویسید خوشحالم خندانک

        موفق باشید
        منصور شاهنگیان
        جمعه ۱۳ مرداد ۱۳۹۶ ۰۸:۱۶
        درودها بر شما ...

        و بر کلام شما ...

        خندانک خندانک خندانک خندانک
        سیدابراهیم میری ((سید))
        شنبه ۱۴ مرداد ۱۳۹۶ ۱۶:۰۴
        خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک
        فریبا غضنفری  (آرام)
        يکشنبه ۱۵ مرداد ۱۳۹۶ ۰۷:۴۷
        درود بانو. 🌹🌹🌹
        تنها کابران عضو میتوانند نظر دهند.


        (متن های کوتاه و غیر مرتبط با نقد، با صلاحدید مدیران حذف خواهند شد)
        ارسال پیام خصوصی

        نقد و آموزش

        نظرات

        مشاعره

        غلامرضا مهدوی (مهدوی)

        مرغ دل در قفس سینه من می نالد ااا بلبل ساز ترا دیده هم آواز امشب
        نازنین راضی

        از خودم از زندگی از رنج هایم خسته ام ااا باز اما دل به این دنیای فانی بسته ام
        غلامرضا مهدوی (مهدوی)

        ما ره به کوی عافیت دانیم و منزلگاه انس ااا ای در تکاپوی طلب گم کرده ره با ما بیا
        مهدی سمیاری

        یک روز می آیی که من دیگر دچارت نیستم ووو از صبر ویرانم ولی چشم انتظارت نیستم ووو یک روز می آیی و من نه عقل دارم نه جنون ووو نه شک به چیزی نه یقین مست و خمارت نیستم ووو شب زنده داری میکنی تا صبح زاری میکنی ووو تو بی قراری میکنی من بی قرارت نیستم ووو پاییز تو سر میرسد قدری زمستانی و بعد ووو گل می دهی نو میشوی من در بهارت نیستم ووو زنگارها را شسته ام دور از کدورتهای دور ووو آیینه ای رو به تو ام اما کنارت نیستم ووو دور دلم دیوار نیست انکار من دشوار نیست ووو اصلا منی در کار نیست امنم حصارت نیستم
        شاهزاده خانوم

        دلت گرفته از این دنیا ااا دلت گرفته برای خودت گاهی

        کاربران اشتراک دار

        محل انتشار اشعار شاعران دارای اشتراک
        کلیه ی مطالب این سایت توسط کاربران ارسال می شود و انتشار در شعرناب مبنی بر تایید و یا رد مطالب از جانب مدیریت نیست .
        استفاده از مطالب به هر نحو با رضایت صاحب اثر و ذکر منبع بلامانع می باشد . تمام حقوق مادی و معنوی برای شعرناب محفوظ است.
        1