آخرين آب اش گوارا نيست
آخرين آب اش مثال ِ تيغه ي كُندي ست پُرزنگار، بر روي گلويي كه سراسرْ عمر ِ خود را خواب مي ديده
- نه اما كُند و زجر آور!
كه تيزي ، زجر ِ آن مي كاست!-
آخرين آب از گلو چون بگذرد ،
در پي اش تيغي روان مي آيد و دستي كه مي گيرد دهان را تا كه درهم بشكند فرياد ِ مانده در گلوي خشك قرباني...
آخرين آب اش گوارا نيست..
نيست آب اين...
قاصد مرگ است...
1391/1/23
كرمانشاه
پ.ن.
آن روز نوشتم و روز بعد ديدم...
پ.ن.
گاه اينچنين است كه آب هم قاصد مرگ مي شود، ديگر چه انتظار؟!
پ.ن.
نشد با صداي خودم ارسال كنم، خواندن شعرهاي نو من قدري مشكل است به خاطر نوع آهنگي كه دارند ، به خصوص سپيدهايي كه به نيمايي مي زنند...