يکشنبه ۱۷ فروردين
هشت کوتاه و یک غزل؟ شعری از
از دفتر غربت موهوم نوع شعر دلنوشته
ارسال شده در تاریخ شنبه ۸ تير ۱۳۹۲ ۲۱:۰۳ شماره ثبت ۱۴۵۲۴
بازدید : ۱۰۰۵ | نظرات : ۵۷
|
|
۱- غیبت
کردم بس کِه
که سر،از قلبِ هیچکس
بلند نمی کنم!
*
۲- غم را
حراج کردم،
شادی را احتکار!
چرا...؟
می خواهم در آخرت،
خرجِ شفاعتِ فقرا، کنم!
تو، در بازارِ غم هم، کم می فروختی!
*
۳- خود را
از بس، گم کرده ام که
در هیچ دیروزی پیدا نمی شوم!
*
۴- من،
را اگر بشکنم،
بی جاشو، هم مباح، به
ساحلِ نابِ خدا خواهم لنگرید!
و " او" را با نکاح در آغوش - خواهم - گشود!
*
۵- جمشید هم که باشی،
آه خورشید تو را خواهد گرفت!
*
۶- کمرنشینِ اتاق باش تا سر خم نکنی!
*
۷- معیارِ شعر را دل، تعیین می کند!؟
*
۸- تن ها
تنهایی ام را
تنها، نمی گذارند!
* * * * *
- پژواره -
_______
دستی به عصا و دستِ دیگر به میان
از کارِ من و ما شده بازی همه جان
این خرقه و بازی نه به لاف من و توست
هر کس به دلیلی شده آگه به زبان
این دام که لبریز ریا بوده و هست
هر مست برد نام خودش را به زیان
خوش باش که امید شود منزل تو
آن دم که برافتد همه بازی به زمان
آن آه که خورشید کشید از غم تو....
دردی ست ز شب تا به سحر همره جان.
* * * * *
سوژه از اینجانب، ویرایش از خانم مرجان جلال موسوی
92
درضمن شعر قبلی را در دفترم داشتم بنابراین جایگزین شد...
|
|
نقدها و نظرات
تنها کابران عضو میتوانند نظر دهند.