|
(متن های کوتاه و غیر مرتبط با نقد، با صلاحدید مدیران حذف خواهند شد) |
|
سایت شعرناب محیطی صمیمی و ادبی برای شاعران جوان و معاصر - نقد شعر- ویراستاری شعر - فروش شعر و ترانه اشعار خود را با هزاران شاعر به اشتراک بگذارید |
|
||||||||||||
|
کلیه ی مطالب این سایت توسط کاربران ارسال می شود و انتشار در شعرناب مبنی بر تایید و یا رد مطالب از جانب مدیریت نیست .
استفاده از مطالب به هر نحو با رضایت صاحب اثر و ذکر منبع بلامانع می باشد . تمام حقوق مادی و معنوی برای شعرناب محفوظ است. |
|||||||||||||
قُل أعوذُ بربِّ الفَلَق ..
فلق
در گرگ میش شامگاهان
با جامهایی سر ریزاز سُرخین شرابی
بی تابانه گرچه به ظاهر صبور
در تدارک بدرقه خورشید ند
میگساران خلوت دل
البته آئین عجیبی است لیک
من رسمی دگر دارم
بر تیزی سیاه شب چنان دیده بسایم
تا خواب خوش از پلک بربایم
برسم به لحظه تنگ افول مهتاب
به تجلی زیبای فلق
باشکوهترین حادثه عرض وسما درآن دم
یعنی طلوع نگاهت
تا بنوشم پیاله پیاله از آفتاب حضورت
از چه تلخ آبی دهد التیام
زخم بغض فروخورده را ندانم
گرچه سرخوشان گویند
بشوید غم از دل ، اوج مستی
داد از آن دلتنگی دم غروب
می زند پیمانه ها با سایه محوش
بناچار،آفتاب گردان تنها و مغموم
****************************
رحیم فخوری نیمه دوم اردیبهشت 1403
سلام و درود بیکران استاد فخوری مهربان آتام
باکسب اجازه از محضر شریف شما و جمیع بزرگان سایت
چند سطری راجع به شعر زیبای فلق، تقدیم می دارم .
خودم اکثراً شاهد این تصویرپردازی اکشن و رمانتیک و سوررئال و تابلوی نقّاشیِ قلممویِ موشکافانهی الهی در دیدار فلق و شفق آسمان هنگامِ سحرگاهان و دَم غروب تبریز هستم و شما هم الحق دوستداشتنی و هنرپرور نگاشتید چرا که به نظرم هنر همان پرداختن به نکات دور از اذهان و ادراک جزئیات است
شعر «فلق» استاد فخوری عزیز اثری است سرشار از تصویرسازیهای متناقضنما (پارادوکسیکال) و غلیان عاطفی و سِیر احساسی زُلال و خلوصاندیش و معرفتنهاد در تقابل میان سنّتهای جمعی و سلوک ِ فَردی.
این شعر سفر روحی ظرافتنهاد و اصالت اندیش و شاعرانه است از دلتنگی ِ دم غروب تا رسیدن به اُمیدِ سپیدهدم فلق .
از منظر هنری و دیدگاه ادبی، شعر در قالب سپید یا همان نو و آزاد سروده شده است و بار معنایی و جنبهی موسیقیایی و تصویری بالایی را با خود چونان کشکولی پُر از محبّت به همراه دارد.
شاعر ارجمند با استفاده از عناصر طبیعی، یک درام درونی را عین کارگردانی ماهر و چیرهدست در شبکهسازی تقابلها (کنتراست) بازسازی مینماید و باید گفت زیباترین شگرد ادبی این دلگویهی ارزشمند، ایجاد دوقطبیهای موازی است . یعنی همان غروب شفقی در برابر طلوع سرخ و شرابفامِ فلقی ، مَستیِ شراب در برابر مستیِ حضور، خواب در برابر بیداری های عذابآور و عهدهنمایِ این دنیا، و جمع مِیگساران در برابر تنهاییِ آفتابگردان.
اصطلاح تمثیلی یا ضربُالمَثَل شدهی « گرگ و میش » که به نظرم آن هنگامهای را گویند که در اردیبهشت ماه دم غروب در یک طرف آسمان سَحابی تیره باشد و باران شدید ببارد و توامان و همزمان در طرف دیگر آسمان خورشید نمایان باشد .
که این دوگانگی ( گرگ و میش ) برایم یادآور دو واقعهی حکمتآموز است که مطمئنم استادفخوری عزیز نیز از آوردن شایستهی این اصطلاح چنین مضمونی را برای مخاطبان یا خوانندگانِ ارجمندِ شعرش، سخاوتپیشه یادآور می شوند :
سعدی عزیز چه قشنگ می گوید که :
در کویِ تو معروفم و از رویِ تو محروم
گُرگِ دَهَنآلودهی یوسفنَدریده ... .
یکی از بهترین ابیاتِ جهانِ ادبیات این شاهبیتِ غنایی و تلمیحآکنده و زیبا و دلپسند سعدی شیرازی هست که از جهت مهارتِ بیان و شیوهی بلاغی و فصاحت مَعناپروری درکاربرد انواع آرایه ها بویژه صنعت ادبی حُسنِ تعلیل، آن همفقط در یک بیت با طنزی مُضمَر، الحق و الانصاف کمنظیر است. این بیت سعدی، چنان پنداشتی را برایم دارد که سعدی شیرازی به احتمالِ نَود تا نودونُه درصد تفسیرِقرآنِ نایابِ سورآبادی - رحمتاللهعلیه - را خوانده است. چرا که از بین تفاسیر شیعه و سُنی ، فقط در این کتاب است که ماجرای دیدار حضوری یعقوب نبی (ع) - پدر حضرت یوسف (ع) - با گرگ بیابان و اتمام حجّت او ازین طریق بر برادرانِ دروغگویِحاسدِ تنگنظر، ذکر شده است . این که حضرت یعقوب پیراهن دریدهشدهی حضرت یوسف(ع) که آغشته به خونِ گوسفندی بود را نزد گُرگ بیابانی میبرد و با آه و گریهکنان از او می پرسد: (( آیا تو دلبند مرا به جفا کُشته ای )) ؟! گرگ پاسخ می دهد: آخر تو چه جور پیامبری هستی که نمیدانی ما حیوانات هرگز چنین اِذنی از سوی حقتعالی نداریم و بر معصومان و کودکان، آسیبی نمی زنیم و موجوداتی شاکر و صیّاد و حلالباوَریم. که حضرت یعقوب(ع) در پاسخ گرگ می گوید؛ یقیناً میدانستم و فقط میخواستم بر برادرانِ سرکشِ کذّاب او ، اتمام حجّتی داشته باشم .. .
و اما واقعهی دوم که از کتاب زندگانی امیرکبیر عزیز هست ؛ داستانِ گرگ و میش که استاد فخوری نیز به زیبایی تمام در استعاره ای صریح و تلمیحوار در دلگویهی فلق ذکر نمودند :
احتشام الدوله ، عموی ناصرالدین شاه قاجار که حاکم شهر بروجرد هم بود ؛ به تهران آمد و به حضور امیرکبیر رسید . امیرکبیر از او پرسید : وضع بروجرد چطور است ؟ حاکم جواب داد : قربان ، اوضاع به قدری امن و امان است که گرگ و میش از یک جوی ، آب میخورند.
امیرکبیر پاسخ داد : من می خواهم مملکتی که صدراعظمش من هستم ؛ در عدالت و انصاف آنقدر امن و امان باشد که ، گرگی وجود نداشته باشد تا در کنارِ میش بتواند آب هم بخورد ؛ تو می گویی گرگ و میش از یک جوی آب می خورند !
حاکم جوابی نداشت
و سرش را پایین انداخت .
ازکتاب
داستان هایی از زندگانی امیرکبیر
اثرِزندهیادمحمودحکیمی(رحمةاللهعلیه)
و اما برگردیم به مقولهی نقد ادبی، در برابر تصویرسازیِهای اصالتاندیش این شعر (ایماژیسم) در حلول تعابیری مثل « تیزی سیاه شب » لوحی ملموس در وضوحی خشن از تاریکی ممتد شب را نمادین ارائه میدهد؛ جایی که شب نه یک مفهومِ معمولاً آرامشبخش و نه فقط سمبل آسایش روحی ، بلکه تیغهای بُرنده درنده است متشکل از ترکیبِ خواصِ ظلم و ظلمت و غفلت که چشمِ دل یا چشم و دلِ شاعر را عین بَدخواهیِ افسارگسیختهی کاراکترِ شَرّ در داستان خیر و شرّ بیرحمانه و کینهوَرزانه و دلشکنانه و سعایتمنشانه و حاسدانه میآزارد و چونان عاقبتِ چشمانِ تیزبینِ پدرِ کوراوغلوی آذربایجان و رودکیِ سمرقندی ، به تکرارِ تاریخ ِ ستمپیشه ، در مردمک چشمِ شاعر میخلد و حدّ طاقت شاعر را در نگارشی چنین سترگ اما چونان رودی نحیفزلال و جریانیافته در سوررئالی ظریف در حیطهی فضای شب، می آزماید.
استعارات بدیع و نمادپردازیهای فخیمِ شعر کمنظیر است «شراب سرخین شامگاهان» ترسیمی از تسکینهای موقت و فراموشیافزاست و یا « آفتابگردان تنها و مغموم» در پایان شعر، یک شاهبیت تصویری و بی بدیل و رنگینکمان موسیقایی طبیعتمحور است.
به قول حافظ عزیز کهمی گوید :
شرابِ تلخ میخواهم که مردافکن بُوَد زورَش
مگر یک دَم بیاسایَم ز دنیا و شَر و شورَش
که شرابِ تلخ همان شرابِ سرخِ فلقرنگ و به اصطلاح همان خطّ هفتم جُور است که به دُرداگُساران ِ تجربهاندوزِ بیتاب دهد ساقیاش .
آفتابگردان که بهطورِ طبیعی بایست با آفتاب بچرخد یا رو به آفتاب باشد؛ در غروبی اندوهناک، سرگردان و رو به سایهی تنهاییِ ممتدِ خویش، پیمانهی غم را لب میزند. این زیباترین همزادپنداری شاعر با طبیعت و عناصر سوررئالیسم است.
این دلگویهی کیمیا و این شعور مفهومپرداز ، معناپرورانه به مقولهی وجودگرایی و ترجیح آگاهی می پردازد . از منظر فلسفی، این شعر بازتابی از انتخاب ِ وجودی ( Existential Choice) و گزینش هستیشناسی ِ «انتظار» است. یک آگاهیِ دردناک در برابر غفلتِ خوشایند که شاعر عزیز در بند اول، دیگران یا همان ( میگساران خلوت دل) را میبیند که برای فرار از حقیقتِ رفتنِ خورشید (مرگاندیشی یا فقدان )، به شراب پناه میبرند تا آگاهی ِ خود را تخدیر و کتمان کنند . اما شاعر «رسمی دگر» و طرحی نودراَنداز برای خود یا خویشتنِ خویش دارد. او آگاهیِ دردناک و بیداریِ ناشی از «ساییدن دیده بر تیزیِ شب» را بر خواب خوش و مَستی های گذرای پوچگرا ترجیح میدهد. این یک رویکرد نیچهای/ خیّامی به سوی عینیت حقیقت است یعنی پذیرش رنج برای رسیدن به تجلی درونی.
پدیدارشناسی فلق و نوعِ نگاهِ منحصربفرد شاعر برآن که در فلسفهی شعر، «فلق» مرز میان عدم و وجود را نمودار است. شاعر فلق را نه فقط یک پدیدهی نجومیِ صِرف و قابل روءیتِ عام ، بلکه یک پدیده ی وجودی ( امید به ظهور معشوق = طلوع نگاهت ) میداند. در واقع، معشوق در این دیدگاه ، منشأ هستی و معنابخشی به جهان ِ ( ارض و سما) است. بدون او، جهان در غروبِ تنهایی فرو میرود و افول دارد به گمگشتگی های واهی و دردناک.
اگر از عینک نقد ساختارمحور و علوم رفتاری و روانشناختیِ مدرن به مکانیزم دفاعی ِ شاعر نگاهی مداقهسوی داشتهباشیم ؛ تحلیل جالبی به دست میآید. نخست مکانیسمهای مقابله با سوگ و دلتنگی شاعر است که شعر بهوضوح تفاوت دو تیپ شخصیتی را در مواجهه با « دلتنگی دمِ غروب » (که در روانشناسی به سندرم غروب یا Sundown Syndrome در ابعاد ِ غنایی و عاطفی شباهت دارد) ؛ بررسی جامعی مینماید. گروه اوّل از ابزار سرکوب و جابجایی (مستی و شُستن ِ غم از دل به هر طریقی که شده ) استفاده میکنند. اما شاعر علی رغمِ برخورد با چنین رویکردهای معمول ، به ابزار مواجههی مستقیم با محن عشق و روبرو شدن و پذیرش رنجِ فراق روی میآورد و جاذبهی رنج فراق را بیش از جذبهی شراب ِ ناب، برجانش نشسته می داند ؛ او تا مغز استخوان دلتنگی را لمس میکند تا به صبحِ پاداش برسد.
دوم آناتومی بغض است عبارت «تلخآب» اشاره ای علمی و حسی دقیق به ترشحات فیزیکی گلوی خفقانی هنگام بغضهای فروخورده دارد (انقباض گلو و تغییرات بزاق)؛ شاعر سرگردان است که کدام داروی تلخ میتواند این پاسخ فیزیکیِ برخاسته از رنج روانی فراق را التیام بخشد. خلاصه اینکه این شعر بی نهایت زیبا و فیلمنامهی دراماتیک حرکتی است از تخدیر به تنویر . شعری که با رخوت و مَستیِ رو به زوالِ غروبگاهِ خورشید آغاز میشود و شاعر آن دل ِ داغ را از تونل تاریک و دردناک شب (با بیداری اجباری) عبور میدهد و در نهایت به انفجار نور در «فلق» میرساند. پایانبندی با تصویر «آفتابگردان»، خروج از آن حماسهی بیداری و بازگشت به واقعیتِ ملموس و غمناکِ تنهایی یا آگاهی از تنهایی است؛ ساختاری دایرهای که شعر را عمیقاً چونان یک نقاشی مینیاتوری تاثیرگذار و مآثراندیش و تامّل برانگیز مینمایاند و در روزگاری که اشعارِ برخی سودجویان ِ تاییدطلب ، تقلیدی صِرف و الهام گرفته و تضمینی از قلم ارزشمند دیگر شاعران ِ پیشین است؛ این اثر نو و زیبای استاد فخوری عزیز که محصول دلِ نیکآیینِ ایشان است؛ غنیمتی گرانارج مرقوم است که جای شُکرِ الهی را دارد.
امیدوارم با اغمازِ اغماض بخوانید
و کاستیهای سریعنگاری و اغلاطِ املاییِ احتمالی را ببخشیدم
در پناه امن الله تعالی سلامت و دلشاد و سرافراز بمانید
بااحترام - دوشنبه ۱۸ خردادماه ۱۴۰۵ ه . ش 🌸