سایت شعرناب محیطی صمیمی و ادبی برای شاعران جوان و معاصر - نقد شعر- ویراستاری شعر - فروش شعر و ترانه اشعار خود را با هزاران شاعر به اشتراک بگذارید

منو کاربری



عضویت در شعرناب
درخواست رمز جدید

معرفی شاعران معاصر

انتشار ویژه ناب

♪♫ صدای شاعران ♪♫

پر نشاط ترین اشعار

حمایت از شعرناب

شعرناب

با قرار دادن کد زير در سايت و يا وبلاگ خود از شعر ناب حمايت نمایید.

کانال تلگرام شعرناب

تقویم روز

پنجشنبه 28 تير 1403
    13 محرم 1446
      Thursday 18 Jul 2024
        مقام معظم رهبری سید علی خامنه ای و انقلاب مردمی و جمهوری اسلامی ایران خظ قرمز ماست. اری اینجاسایت ادبی شعرناب است مقدمتان گلباران..

        پنجشنبه ۲۸ تير

        لچر

        شعری از

        آروین محمدی

        از دفتر شعرناب نوع شعر موج نو

        ارسال شده در تاریخ حدود ۱ ماه پیش شماره ثبت ۱۳۰۵۳۲
          بازدید : ۱۳۰۲   |    نظرات : ۱

        رنگ شــعــر
        رنگ زمینه
        دفاتر شعر آروین محمدی

        صدای ارسالی شاعر:
         
        من خاری هستم؛ 
        بالای کوهِ آدوین
         
        سال هاست زندگی می کنمُ
        تا امسال به عشق معتقد نبودم! 
         
        نه کسی دوستم داشته
        و نه کسی را دوست داشته ام...
         
        گاه دستی، پایی را می آزارمُ
        کمی ناراحت میشوم
         
        دست خودم نیست
        درهمین حد احساس دارم! 
         
        مدتیست گلی زیبا 
        در همسایگی ام
        به دنیا آمده
         
        از بخت بدش
        امسال خشکسالیست
         
        چند وقت پیش... 
        دیدم پروانه ای اطرافش؛ 
        مدام پرواز می کند! 
         
        پروانه چون تشنگی گل را می‌دید؛ 
        هر روز می آمدُ
        تا می‌توانست... 
        کنارش اشک می ریخت! 
         
        بدون هیچ چشم داشتی
         
        آنجا فهمیدم... 
        عشق هستُ
        چقدر هم زیباست... 
         
        اما امروز چیزی دیدم... 
        که هیچ کلمه ای 
        نتوانست وصفش کند! 
         
        زنبوری آمدُ
        درِ گوش گل چیزی گفت
         
        نمی دانم وعدهٔ چه به گل داد 
        اما گل... 
        عشوه ای کردُ
        آرام... 
        گلبرگ های قرمزش را
        یکی یکی با ناز کنار زد! 
         
        زنبور بی احساس هم
        تا می توانست 
        از اعماقش... 
        شهد بیرون کشید...
         
         
         
         
         
        [ منِ بی احساس... 
        نتوانستم تا آخر نگاه کنم! 
        آن همه نازیبایی را... ] 
         
        ۳
        اشتراک گذاری این شعر

        نقدها و نظرات
        عباسعلی استکی(چشمه)
        حدود ۱ ماه پیش
        درود بزرگوار
        زیبا و جالب بود خندانک
        تنها کابران عضو میتوانند نظر دهند.


        (متن های کوتاه و غیر مرتبط با نقد، با صلاحدید مدیران حذف خواهند شد)
        ارسال پیام خصوصی

        نقد و آموزش

        نظرات

        مشاعره

        کاربران اشتراک دار

        کلیه ی مطالب این سایت توسط کاربران ارسال می شود و انتشار در شعرناب مبنی بر تایید و یا رد مطالب از جانب مدیریت نیست .
        استفاده از مطالب به هر نحو با رضایت صاحب اثر و ذکر منبع بلامانع می باشد . تمام حقوق مادی و معنوی برای شعرناب محفوظ است.
        0