سایت شعرناب محیطی صمیمی و ادبی برای شاعران جوان و معاصر - نقد شعر- ویراستاری شعر - فروش شعر و ترانه اشعار خود را با هزاران شاعر به اشتراک بگذارید

منو کاربری



عضویت در شعرناب
درخواست رمز جدید

معرفی شاعران معاصر

انتشار ویژه ناب

♪♫ صدای شاعران ♪♫

تقویم روز

سه شنبه 9 خرداد 1402
    12 ذو القعدة 1444
      Tuesday 30 May 2023

        پر نشاط ترین اشعار

        کانال تلگرام شعرناب

        حمایت از شعرناب

        شعرناب

        با قرار دادن کد زير در سايت و يا وبلاگ خود از شعر ناب حمايت نمایید.

        بنویس تا زنده بمانی ،هر که نوشت پادشاه می شود. فکری احمدی زاده(ملحق)

        سه شنبه ۹ خرداد

        مترسک تنهای عاشق

        شعری از

        محمود گندم کار وحید

        از دفتر آتشکده ی خیال نوع شعر قصیده

        ارسال شده در تاریخ يکشنبه ۲۳ بهمن ۱۴۰۱ ۰۷:۱۰ شماره ثبت ۱۱۷۴۷۵
          بازدید : ۷۱   |    نظرات : ۳

        رنگ شــعــر
        رنگ زمینه
        دفاتر شعر محمود گندم کار وحید

         مترسک ژنده پوشی پیر، با چشمان رازآلود ،چون انسان
        به چوبی خشک ،در یک باغ تنهائی ،هراس انگیز و آویزان
         
        بر اندامش ، کلاهی کهنه و پیراهن و شلوار پوشالی , تک و تنها سکوتی تلخ ،از پژواک یک فریاد خاموشی  ،به صحراها
         
        به روزی باغبان ،بذر گیاه زندگی در  باغ ،پنهان کرد در بهمن
        هماندم آن مترسک را در آن صحرا ، نگهبان کرد تا خرمن
         
         تنش  در باد و باران ،واژگون ، گاهی اسیر  موج طوفان بود
        ز جام روشن مهتاب ،  بزم شامگاهش، نورباران بود
         
        نه چشمی منتظر، می گشت، از تنهایی اش،  غمگین و افسرده
        نه اشکی از دو چشم آدمک،  بر  آستینش گشته پژمرده
         
        شبانگاهان ،سکوت باغ را ،دست نسیمی زیر و رو می کرد
        ز بام آسمان ،مهتاب، شبها بامترسک ،گفتگو می کرد
         
        طنین سهمگین غرش طوفان و تندرهای وحشی، در پی باران
        به چشم آدمک ، در مزرعه اشباح  سرگردان ،شده پنهان
         
        صدای خش خش  گلبرگهای باغ پائیزی ، بر او  کابوس
        چو تکرار صدای ، ناله های مرده ای ، با واژه ی  افسوس
         
        مترسک  در شب تاریک ، می ترسید   از  اشباح سرگردان
        که می دادند جولان ،در سکوت سایه ی سنگین گورستان
         
        صدای پای شب ،پیچیده در ،پس کوچه های باغ خاموشی
        شمیم هیمه های خشک باران خورده ، در  دشت فراموشی
         
        چو بادی برتن سست مترسک چون مسیحا، روح و جان می داد مترسک ناگهان، دستی برای مردمان رفته از  دنیا،تکان می داد
         
        صدای زوزه ی کفتار و باد سهمگین،  از بیشه می آمد
        ز جنگلها طنین گفتگوی شاخه ها، با ریشه می آمد
         
        به خواب خسته ی مرداب، در، آغوش شام تار و طوفانی
        فرو خفته است، کابوس زمستان، در پی یلدای  طولانی
         
        لباس آدمک پر گشته از پوشال ،شاید ازپر  پرواز یک طاووس
          هراس آدمک، سرشار از  فریاد خواب تلخ و رازآلود ،چون کابوس
         
        سکوت برکه ی تاریک، در  شام سیاه خسته و دلتنگی مرداب
        شکوه  سایه ی پرهای خفاشان خون آشام ،به روی آب
         
        به بام کلبه ی چوبی، نشسته جغد پیری کور بر جالیز
        به شام کلبه، فانوسی پریشان ،بر درخت بید مجنون ،سالها آویز
         
        پلاس کهنه ی آویز بر دیوار ،در خاکستر ققنوس، می رقصید
        مترسک همچنان، از ناله های جغد شوم و شام سحرآمیز می ترسید
         
        به باغ و مزرعه ،گنجشکها از بیم جان ، در لانه می ماندند
        کلاغ و زنجره هر شام  تا اوج سحر، بر شاخه می خواندند
         
        کلاه آدمک  پشمی ندارد ،تا که باشد در امان، از آفتاب داغ
        نگاه آدمک  چشمی ندارد ،تا که باشد ،پاسبان کشتزار و باغ
         
        مترسک رفته درخواب و ،کلاغی دزد درفکر هجوم باغ و راغ وکشت دل پوشالی اش خندان شده ،از  غارت باغ و رفاقت با کلاغ زشت
         
        شباهنگام بر ،آن،شاخه ها تکراری از موج هجوم کوچ  لک لک هاست 
        به باغ و بیشه زاران ،سایه ی پرواز  ،در اوج هزاران جفت اردکهاست
         
        گمان آدمک شاید ،صدای  سنگ وپرتاب کلوخ از سوی  کودکهاست مترسک گشته عاشق،  بر کلاغ و آدمکهایی که در باغ عروسکهاست
         
        مترسک، چون نمادی هست، از تنهایی انسان در دنیای جانفرسای سرگردان
        فریب آدمک ،  از آن کلاغ، چون  بازتابی  ازفریب  آدم از خندیدن شیطان
         
        به پایان خواهد آمد داستان مزرعه، این آدمک ناشاد خواهد رفت.،در انبان
        زمستان خواهد آمد ای مترسک  ،چون تو هم از یاد خواهی رفت، ای انسان
         
        شوی شرمنده ی این باغبان ، با ناله و فریاد خواهی رفت،در پایان
        که می ترسی ز  شب، عمر و کلاهت در شبی  بر باد خواهد رفت،در طوفان
         
        از مجموعه اشعار
        پژواک فریاد
        دفتر آتشکده ی خیال
        سروده شده در 4آذر 401
        ۱
        اشتراک گذاری این شعر

        نقدها و نظرات
        محمدرضا آزادبخت
        دوشنبه ۲۴ بهمن ۱۴۰۱ ۰۷:۵۰
        خندانک
        قربانعلی فتحی  (تختی)
        دوشنبه ۲۴ بهمن ۱۴۰۱ ۱۹:۱۵
        درود برشما شاعر گرامی

        بسیار جالب بود خندانک

        خندانک خندانک خندانک خندانک
        علی نظری سرمازه
        دوشنبه ۲۴ بهمن ۱۴۰۱ ۱۹:۱۶
        درود بینهایت
        خندانک خندانک خندانک
        تنها کابران عضو میتوانند نظر دهند.


        (متن های کوتاه و غیر مرتبط با نقد، با صلاحدید مدیران حذف خواهند شد)
        ارسال پیام خصوصی

        نقد و آموزش

        نظرات

        مشاعره

        کاربران اشتراک دار

        محل انتشار اشعار شاعران دارای اشتراک
        کلیه ی مطالب این سایت توسط کاربران ارسال می شود و انتشار در شعرناب مبنی بر تایید و یا رد مطالب از جانب مدیریت نیست .
        استفاده از مطالب به هر نحو با رضایت صاحب اثر و ذکر منبع بلامانع می باشد . تمام حقوق مادی و معنوی برای شعرناب محفوظ است.
        0