سایت شعرناب محیطی صمیمی و ادبی برای شاعران جوان و معاصر - نقد شعر- ویراستاری شعر - فروش شعر و ترانه اشعار خود را با هزاران شاعر به اشتراک بگذارید

منو کاربری



عضویت در شعرناب
درخواست رمز جدید

معرفی شاعران معاصر

انتشار ویژه ناب

تبلیغات متنی

♪♫ صدای شاعران ♪♫

تقویم روز

چهارشنبه 6 بهمن 1400
    23 جمادى الثانية 1443
      Wednesday 26 Jan 2022

        بیشترین مخاطب

        کانال تلگرام شعرناب

        بنویس تا زنده بمانی ، بنویس تا زنده بمانی ، بنویس تا زنده بمانی.احمدی زاده (ملحق)

        چهارشنبه ۶ بهمن

        مَست و گُلنار

        شعری از

        شادان شهرو

        از دفتر بهشتِ نیمایی : نوع شعر نیمائی

        ارسال شده در تاریخ يکشنبه ۳۰ آبان ۱۴۰۰ ۰۱:۲۴ شماره ثبت ۱۰۴۹۳۶
          بازدید : ۴۱۵   |    نظرات : ۲۶

        رنگ شــعــر
        رنگ زمینه

        دیرسالیست , که در کوچه ی تنهایی شب ,...
        بانگ مستانه ی مستی شبگرد ...
        خواب را , خانه گریز ِ دل مردم کردست .
         
        دیر سالیست , که مستی بی تاب ,...
        داستان ِ غم ِ عشقی که چشیدست تَرَنُم کردست .
         
        دیر سالیست , که در کوچه ی ما ,...
        بیقراری بیدار ...
        در پس ِ ناله ی زخمی شُده از زَخمه ی تار ...
        خاک را می بوید ...
        می گوید :
        تو کجایی گُلنار...
         
        تو کجایی که مرا حسرت دیدارت کُشت...
        تو کجایی که مرا نرگس ِ بیمارت کُشت...
         
        قصه ی پُرغُصه اش را همه ی مردم شهر , ...
        پاک از بر دارند .
        بالاَخَص , دلشُدگانی که چو او ...
        غمِ نادیدن دلبر دارند .
         
        ..( باز هم شب شُده است )..
         
        آخرین بار که از کوچه ی ما کرد گُذر ,...
        دیشب بود .

        آخرین بار که با ناله ی پُرحسرت او,...
        سرنهادم به سر بالش و با او خواندم ...
        دیشب بود .
         
        چه شب ِ غمباری ست ,...
        عَرَقِ غم انگار ...
        دارد از ناصیه ی شب به زمین می ریزد .
         
        نیست شبگرد بخواند امشب,...
        خاطری پاک مُکَدَر دارم .
        قصه ی پُرغُصه اش را امشب ,...
        جای او می خوانم ,آنچه که از بر دارم .
         
        سرخوش آن روز ,که با میزدگان بنشستم
        تـا شُدم مست , هم از میکده بیرون جَستم
        آنقدَر مست , که می ریخت شراب از چشمم...
        آنقَدَر مست , که احساس گریبان چاکم ...
        می جَهید همچو شَهاب از چشمم .
        آنقَدَر مست که می بُرد خرد ,...
        از سَر ِ جَبر حساب از چشمم .
        آنقَدَرمست , که از یاس ِ خیالم این دل ,...
        گُل ِ رویا می چید .
        آنقَدَر مست , که از باغ فلک دست ِ طَلب...
        خوشه ی معرفت از تاک ِ ثُریا می چید .
         
        غافل از چاله و چاه...
        غافل از معبر و راه...
        نَشئه ی هوشرُبـایـم می بُرد .
        چه تفاوت می کرد ...
        یـا اهمیت داشت ...
        که کُجایـم می بُرد .

        بوی ِ نارنج در آن شب انگار,...
        جامه کِش , سَمت ِ خُدایـم می بُرد .
         
        پای بی افسارم ,...
        راه ِ خود را می رفت .
        دل ِ مجنون وارم ,...
        کام ِ خود را می جُست .
        چشم ِ شَهلاوارم ,...
        نقش ِ خود را می بافت .
         
        ناگهان لرزیدم ,...
        رعشه ای رخوَت بار...
        آمد و .. بلعیدم .

        پیشتر , زانکه بِیُفتَم بر خاک ,...
        دست بر ساحت احساس دری سائیدم...
        بر سَر ِ بالینم ...
        مادری را دیدم .
        مادری را که تَقَلا میکرد ,...
        و تَمَنا میکرد از " گُلنار " ...
        دُخترم , آب بیار .
         
        نَفَسَم , سنگین شُد ,...
        پلک هایم , اُفتاد .
        و شنیدم پیچید ...
        نغمه ای هوشرُبا , در گرامافون گوش ...
        که بفرمـا آقـا ...
        جُرعه ای آب بنوش .
         
        چشــم , تــا وا کــردم ,...
        باز رفتم از هوش .
         
        رفتم از هوش , که بودم در بـَر,...
        دلبری, رشک ِ قَمَر ...
        کافری, ماه جبین ...
        فتنه ای , افسونگر .
         
        دلستانی که مُدام ,...
        همچو آهو نظرش رَم می کرد .
        سَرو , با دیدن بالای بُلَندش به ادب ,...
        تا کَمَر , قامت خود خَم می کرد .
         
        آب , از لَرزه ی دستش می ریخت ...
        ناز , از نرگس ِ مستش می ریخت ...
         
        مست از نشئه ی چشمش , در جا...
        به نگاهی , دل ِ خود گُم کردم .
        آنچنان مست که گُفتی انگار...
        سر فرو بُرده  و در خُم کردم .
        آنچنان مست , که برخاستم و ...
        رفتم و...
        پُشت به مَردُم کردم .
         
        پیش از آن دَم که پَلَنگ چشمش ,...
        به شکار دل من برخیزد ...
        همچو ترسیـده غزالی جَستم .
        ( خواستم , تا که نَفَهمَد " مَستم )
         
        غافل از اینکه خُمار چشمش ,...
        بَدتَر از پیش خُمارم کردست .
        غافل از اینکه پلنگ چشمش ,...
        هم در آن لحظه , شکارم کردست .
         
        از بَرَش دور شُدم ...
        آنقَدَر دور , که در غُربت خود خواسته ام ...
        خویش را , واله و تنها دیدم .
         
        رفته بودم , اما ,...
        مانده بودم انگار .
        خالی احساسم ,...
        بود , پُر از گُلنار .
         
        پیـش رو , عقل مـرا هو میکرد ,...
        پُشت سر , پنجه ی پُرقدرت عشق ...
        چنگ بر پیرهن دل می زد .
        مــوج عُصیان خیــزی ,...
        مُشت بر سینه ی ساحل می زد .
         
        لحظه ای درماندم ,...
        غبطه خوردم , که چرا ...
        این همه دور ز دلبر ماندم .
        ایستادم , زیرا ...
        خویش را , آخر دنیا دیدم .
         
        لاجرم برگشتم , ...
        سالکِ عشق شُدم ...
        پای در وادی حیرت هَشتم .

        کوچه ها را , تـک تـک,...
        خانه ها را , یک یک ,...
        در نظر آوردم .
        که مگر باز زیارت بکُنم ,...
        آن دوتا , نرگس ِ دیوانه کُن ِ قیس شکار .
        که مگر باز مُیَسَر گردد ,...
        گر شُده دیگربار...
        جُرعه ای نوشیدن ...
        از دوتا ساغر چشم گُلنار .
         
        ای دریـغا,  از دل ...
        ای دریـغا, از یار ...
         
        سالها می گُذرد,...
        و هنوز...
        به فراخوانی آن کوچه که در خاطر من گُم شُده است ...
        نام ِ " گُلنار " به لب دارم من .
         
        سالها می گُذرد ,...
        سالهایی که هنوز...
        مثل آن شب که پُر از شوق رسیدن بودم ...
        اُلفت و اُنس به شب دارم من .

        تو کجایی گُلنار...

        تو کجایی که مرا حسرت دیدارت کُشت
        تو کجایی که مرا نرگس ِ بیمارت کُشت
         
        قصه این بود , ولیکن امشب ,...
        خبری نیست ز شبگرد ِ شب ِ دلهُره ها .

        مردم شهر از این پس ناچار,...
        باید عادت بکنند...
        به سکوت سَر ِ شب ها که ملالت بار است .

        مردم شهر از این پس بی او,...
        باید عادت بکنند ...
        خَلَائی را که به دل دارد شب .
         
        او دگر خاطر ایمَن دارد 
        روحِ فارغ شُده از جسم نحیفش را صُبح
        بر زمین یافته اند " رُفتگران
        هم در آن کوچه که گُلنار نشیمن دارد .
         
         
        شادان شهرو ✍️ تابستان 91 / بروجن
        ۹
        اشتراک گذاری این شعر

        نقدها و نظرات
        عباسعلی استکی(چشمه)
        دوشنبه ۱ آذر ۱۴۰۰ ۱۳:۰۶
        درود بزرگوار
        بسیار زیبا و خوش آهنگ بود
        سرشار از احساس
        دستمریزاد
        موفق باشید خندانک
        شادان شهرو
        شادان شهرو
        سه شنبه ۲ آذر ۱۴۰۰ ۲۳:۳۶
        درود بیکران خدمت جناب استکی بزرگوار
        خیلی خوش آمدید
        ممنونم که به مهر می نوازید و به لطف امید می بخشید
        مهرتان را سپاس خندانک
        ارسال پاسخ
        مهرداد مانا
        دوشنبه ۱ آذر ۱۴۰۰ ۲۱:۳۲
        سلام ....
        هیچ تردیدی نیست که در صفحه ی فاخر سلطان بلامنازع وادی نیما دارم تایپ می کنم . این کار نمی دانم وقیحانه است و مستوجب سرزنش ؟ یا جسورانه است و مستحق ستایش ؟
        از انجا که تصمیم دارم برای جناب آزادبخت هم مطلبی بنویسم ، لذا ضیق زمان را برای ستر بی سوادی ام وسیله نموده و بدین حیلت مانایی ، از این بزنگاه سخت عبور می کنم . چند نکته هست که باید در باب شعر شکیل شهرو عرض کنم .
        البته همه می دانیم برای درک ماهیت شعر نیمایی و کسب التذاذ بیشتر از آن دو کار باید انجام داد : مطالعه ی اوزان دوری و کشف قوافی در متن شعر .. و در اینجا هم قافیه های تر و تازه در جای جای شاخسار شعر روییده و خودنمایی می کنند .

        اما چند نکته ی خارج از گود :
        یک موردی هست گاه دیده ام در نثر و نظم و شعر ، که نگارنده یا تصویرگر ، موضوعی را می شکافد و از زوایای مختلف انرا واکاوی می کند و اینقدر در آن غرق و مسخ می شود که مخاطب نیز همگام و همراه با او شده و با زاویه ی دید نگارگر هماهنگ می گردد . در کتاب مسخ کافکا توصیف اتاق به همانگونه بود و در کتاب بوف کور هدایت توصیف آن دختره و همینطور آن پیرمرد خنزرپنزری و عالی تر از همه توصیف سالهای بارندگی در رمان جاودانه ی " صدسال تنهایی" که واقعا خواننده فکر می کرد بیرون باران می بارد . ( راستی دو جا الان باران شدیده یکی بیرون پنجره یعنی کرمانشاه و نقاطی دیگر ،، دومی باران شدیدتری ست و قابل گفتن نیست ( این زمان بگذار تا وقت دگر )
        اما در یک بند از این شعر ، چنین اتفاق زیبایی را شاعر رقم زده است :


        آنقدَر مست , که می ریخت شراب از چشمم...
        آنقَدَر مست , که احساس گریبان چاکم ...
        می جَهید همچو شَهاب از چشمم .
        آنقَدَر مست که می بُرد خرد ,...
        از سَر ِ جَبر حساب از چشمم .
        آنقَدَرمست , که از یاس ِ خیالم این دل ,...
        گُل ِ رویا می چید .
        آنقَدَر مست , که از باغ فلک دست ِ طَلب...
        خوشه ی معرفت از تاک ِ ثُریا می چید .
        ...... و ادامه ی تصویر مستی تا به آخر ...

        این توصیف سخاوتمندانه را دوست داشتم .

        مورد بعدی ، تعهد شاعر به رعایت نظایر در شعر است . چرا که علاوه بر ایجاد زیبایی ، باعث فراخی معنا و حضور کلمات و روشنتر شدن فضا می گردد . و باعث تنوع موضوع است
        مثلا اینجا وقتی شاعر کلمه ی دیوانه را به کار برده ، بلافاصله نام قیس را می آورد که فضای مناسب شکل بگیرد و یا وقتی بحث " سالک " پیش آمده ، نام " حیرت " هم آورده شده که مقامی ست در سلوک عرفانی ( ر . ک منطق الطیر ) و اتفاقا شاعر با استفاده از عدد هشت ، منزلی بر این طریق افزوده است ..‌

        سومین مورد نام گلنار است ، نامی که به فولکلور ما ایرانیها پیوند خورده است . و همیشه یادآور دختری زیبا و روستازاده است که عاشقی سخت وفادار دارد . ترانه ی گلنار ( از زنده یاد فکور ) را با صدای مرحوم داریوش رفیعی و نوازندگی مرحوم مجید وفادار شنیدم که مربوط به سالهای پس از کودتای ۱۳۳۲ بوده و از نظر زمانی با آهنگ‌به یاد ماندنی مرحوم حسن گل نراقی ( مرا ببوس ) برابر است . و یادآور زمانهایی که اگرچه در خفقان اجتماعی بودیم اما اوج بلوغ هنری ایرانیان بود و نسل طلایی آن زمان در تمام شاخه های علم و هنر . گلنار را با لباس گیلکی بیشتر به خاطر می آورم ، هرچند تجسم او با جامه ی قشقایی و نیز کوردی بسیار به مصداق و معیار نزدیک است . و گلنار را همچون گلاله دوست دارم . چرا که گلنار گلی ست یادآور وفا ، و گلاله گلی ست گره خورده با مقام شهید . خندانک

        اما استاد یک سوال دارم :
        آیا میزدگان ( می زدگان ) را درست تایپ نمودید ؟؟

        و اینکه شعری با نام ( گلاله ) در سایت موازی برای شما و خانم نوری ارسال کردم که متاسفانه با نشر آن مخالفت شد و همینطور اینجا ( البته بدون ذکر تقدیم ) که مدیران نازنین مصلحت را در عدم نشر آن دیدند .... انشالله روزی : گره از کار فرو بسته ی ما بگشایند



        مانا
        شادان شهرو
        شادان شهرو
        سه شنبه ۲ آذر ۱۴۰۰ ۱۶:۱۷
        درود بر مانای سپیدسُرا
        و
        سپیدسُرای مانا
        با نگاه سخاوتمندانه ای که به این سروده داشته اید
        نظر لطف شماست دوست من
        به دیده ی اغماض نگریسته اید و به مهر امید بخشیده اید

        بدون شک , نسل سوم و چهارم نیمایی سرایان ( با اینکه در اقلیت به سر می برند ) ایرادات خودشان را هم دارند . همانگونه که نسل اول و دوم هم بدون ایراد نبودند . و هنوز تا تثبیت فُرمی و عروضی شعر نیمایی فاصله داریم . چرا که در قرن اول نیمایی هستیم . و هنوز سبک های متعدد آن شکل نگرفته است .

        شعر نیمایی که ( نامدارترین شاعران صد سال اخیر بیشتر از دل آن برخاسته اند ) در بین جامعه ادبی تصورات غلطی درباره اش شکل گرفته و این بینش را در میان ادبا و شعرا ایجاد کرده که عدم استقبال از آن در دو سه دهه اخیر به نشانه ی پایان یافتن زودرس این قالب هست .
        ولی این تصور دُرست نیست.
        چرا که باید از زاویه ی دیگری به این موضوع نگاه کنیم.
        از این زاویه ی اینکه , شعر نیمایی , به میل و خواست و اراده ی خودش بوده , که خودش را به یک حاشیه ی اَمنی (به دور از جریانهای شعری رایج) بکشاند تا با تنیدن پیله ی انزوا به دور خودش مقدمات به کمال رسیدن خودش که همان پروانه شدن هست را فراهم کُند .
        پروانه ای که هم لطافت و ظرافت داشته باشد , و هم خط و خالش زیبا باشد و هم پرِ پرواز داشته باشد , پس شعار ( پَسا نیمایی ) که حتمآ شما و خیلی از دوستان شاعر شنیده اند . شعاری ست که از زبان افرادی بیرون آمده که اولآ شناختی از این قالب نداشته اند . و دومآ , انزوای خود خواسته ی نیمایی را دلیل بر پایان آن شُمرده اند .

        با سپاس از توجه و نگاه زیبایتان که به مهر خوانده اید و به قلم لطف نواخته اید و نکات ارزشمندی را هم در خصوص نیمایی مرقوم فرموده اید

        اجازه بدهید در تکمیل فرموده ی شما خدمت دوستان علاقمند به شعر نیمایی نکته هایی را به آن اضافه کنم .

        سُروده ی بالا ( مست و گُلنار) یک ( منظومه ) در (قالب نیمایی) ست .
        در منظومه سرایی ( چه در قالب کلاسیک و چه در قالب نیمایی ), اصل روایت موزون داستان هست . حتی اگر بخدمت گرفتن آرایه های ادبی در حداقل خودش باشد . مهم , روایت شیوا و موزون داستان هست .

        پس با این حساب , همانطور که در شعر کلاسیک , منطومه هایی همچون شاهنامه و اسکندرنامه و خسرو و شیرین و ویس و رامین و وامق و عذرا و مثنوی معنوی و ... داریم . در شعر نیمایی هم , منظومه های نیمایی در ژانرهای مختلف می توانیم داشته باشیم .

        نکته ی دوم در مورد ( هَشتم ) هست . که به معنای ( گذاشتم ) بکار رفته . و در لهجه های فارسی بخصوص در اصفهان و شهرکرد و بروجن و شهرضا و شهرهای همجوار آنها بجای ( گُذاشتم ) میگویند ( هَشتم ) و شاید در مناطق دیگر ایران عزیزمان هم رایج باشد . در شعر کلاسیک فارسی هم بارها شاعران گذشته از آن استفاده کرده اند . ولی در شعر معاصر بیشتر برای هماهنگ کردن بیان نحوی شعر با فارسی معیار اینگونه واژه ها را پس میزنند .

        در مورد ( می زدگان ) درستش همان جدا نوشتن آن هست . و ( میزدگان ) با اینکه در دیوان شعرای پیشین بهمین شکل کتابت شده . احتمالآ برای تساوی قرار دادن صورت نوشتاری مصراع ها گاه کاتب واژه هایی که هجاهای ناپیوسته نوشتاری داشته اند را بصورت پیوسته می نوشته اند .

        در مورد ( گلاله ) تقدیمی ارزشمند و در خورتان که مجال رونمایی نیافت هم با تمام وجود کمال سپاسگذاری از قلب و قلمتان را دارم و هم متاسف شدم که فرصت دیده شدن را نتوانست پیدا کند . . به هر حال سایت های ادبی هم برای اینکه بتوانند به فعالیتشان ادامه دهند گاه مجبورند یکسری سخت گیریهایی را در ارائه ی مطالب در سایت داشته باشند تا بتوانند به کار خودشان ادامه دهند . برای خود بنده بارها چنین اتفاقی افتاده که سروده های زیادی را تایید نکرده اند . امروزه هر شاعری و هر نویسنده ای هم وبلاگ دارد و هم عضو شبکه های متعدد مجازی ست و به راحتی می تواند حاصل قلم و اندیشه خودش را به اشتراک بگذارد . ولی نظر شخصی من این است که یک جامعه ی ادیده آل جامعه ای هست که بیان اندیشه در آن هیچ محدودیتی ندارد . نه تنها جلو هیچ اندیشه ای را نمی گیرند . بلکه بستری را فراهم می کنند تا اندیشه های مختلف باهمدیگر به گفتمان بپردازند خود مردم جامعه هر اندیشه ای را که به ایده آل خود نزدیک تر دیدند آن را می پذیرند . قرار هم نیست تمام انسانها با تنوع تیپ های شخصیتی و جنسی و تحصیلاتی و زیست بومی و فرهنگی که دارند یکجور بیندیشند .

        باز هم سپاس از مهربانی ات خندانک
        ارسال پاسخ
        امين آزادبخت
        سه شنبه ۲ آذر ۱۴۰۰ ۱۴:۳۶
        فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن...
        در بحر رمل مثمن محذوف،
        با سلام و احترام خدمت دوستان شعر ناب
        این اثر،یک نمونه بارز شعر نیمایی است که وزن عروضی آن،چنانکه در بند اول مشاهده می شود وزن با فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (دیرسالیست , که در کوچه ی تنهایی شب )شروع می شود و با فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن( خواب را , خانه گریز ِ دل مردم کردست )تمام می شود. مجموع پایه های دو مصراع، هشت فاعلاتن است که نام آن را بحر «رمل مثمّن» می نامند و همانطور که می بینید پایه آخر کامل نیست یک هجا از رکن پایانی حذف شده است که محذوف نامیده می شود.
        پیرامون موضوع یک بحث را باز کنم که از ابتدا تا انتهای اثر،بدون هیچ گونه انحرافی،شاعر به تمامیت موضوع پرداخته است.موضوعی که نمی شد آنرا بر پایه های شعر کلاسیک با تمام پرداختهایِ معنایی،سرود.و این پایه گذار یک اثر نیمایی است.برای هر بند ما باید یک سری قواعد را رعایت کنیم.مثلا بند با چه مصراعی شروع می شود.با چه مصراعی پایان می یابد. در یک اثر نیمایی،در یک بند به خصوص، شاعر باید یک جایی اندیشه اش را شروع و یا پایان دهد نیز هم بسط دهد.به این بند توجه کنید:
        دیر سالیست , که در کوچه ی ما ,...(شروع اندیشه)
        بیقراری بیدار ...(ادامه شروع)
        در پس ِ ناله ی زخمی شُده از زَخمه ی تار ...(بسط اندیشه)
        خاک را می بوید ...(پایان)
        می گوید (ادامه شروع)
        تو کجایی گُلنار(پایان)
        این ظرافتهای شاعر،باید همراه با رعایت وزن عروضی با حوزه اختیارات برابر نبودن رکنها،ولی رعایت قافیه (به اختیار شاعر)و دقت در شروع و پایان در هر بند باشد چنانکه در هیچکدام از مصراع ها دچار تنش واژه ای نشود.تنش واژه ای،هم معنایی را شامل می شود،هم وزنی،و هم دومینویی(منظور اینست که واژه قبل جایی که پایان می یابد،باید یاریگر شروع واژه بعد باشد.این به موسیقی درونی واژه ها برمیگردد)یعنی واژه براحتی در امتداد واژه آورده شود.یعنی سوار کردن همزمان،وزن،اندیشه،قافیه،و معنا با هم در یک بند،و در بندهای دیگر.حال،نوآوری موضوعی را بگذارید کنار این نکات که گفته شد:یعنی انتخاب موضوعی که یک اندیشه نو را دنبال کند به نحوی که در امتداد بندها،شاهد یک ساختار شکنی موزون باشیم که مخاطب را تا انتهای شعر با شاعر همراه کند .این انتخاب موضوع،به عقیده من سخت ترین کاریست که شاعر انجام می دهد و به عقیده من،مشخصه بارز اثر نیمایی قوی و متوسط را می توان با این موضوع،از هم تفکیک کرد.چنانکه در آثار اخوان ثالث بزرگ می توان این شیرینی موضوعی را چشید.اما در آثار بسیاری از بزرگان نیما گو،متاسفانه شاهد چنین رعایتی نبوده ایم.البته در این اثر، اگر به حد انصاف قانع باشیم چنین رعایتی دیده می شود.
        بحث پیرامون این اثر، نیز هم اینگونه آثار فاخر زیاد است که البته زمان نوشتن و نیز هم فرصت نوشتن باید باشد.بنابراین هر چند کوتاه،به همین اکتفا می کنم.البته امید دارم دوست خوبم شادان نیز فرصت کند و بنویسد و نکاتی را به ما آموختگان بیاموزد بلکه ما بیاموزیم.چرا که قالب نیمایی،دریای گسترده ایست .واقعا رعایت تمامیِ اصول و قواعد آن،ابتدا نیاز به آموزش کامل و درست دارد و بعد تمرین در فراگیری آن.آموختن مطالب از یک منبع پویای زنده،به عقیده من نکته مهم و ارزشمندیست.

        با سپاسمندی
        خندانک خندانک خندانک
        هادی محمدی
        هادی محمدی
        سه شنبه ۲ آذر ۱۴۰۰ ۱۹:۱۵
        با درود بر جناب آزاد بخت عزیز

        به زعم من وزن شعر را درست ننوشته اید

        خواب را خانه گریز دل مردم کردست

        خا بِ را خا فاعلاتن

        ن ِ گُ ری زِ فَعِلاتن

        دِ لِ مَر دُم فعلاتن

        کَر دست فع لن



        با احترام

        سید هادی محمدی

        ارسال پاسخ
        شادان شهرو
        شادان شهرو
        سه شنبه ۲ آذر ۱۴۰۰ ۲۲:۴۸

        درود بر امین عزیز. شاعری که هم بسیار علاقمند به سبک سُرایشی ( نیمایی ) هست و هم در ترویج این سبک باشکوه نهایت تلاشش خودش را می کند .

        عروض نیمایی , در اصل همان عروض کلاسیک هست که با برداشتن برخی محدودیت های آن , آنرا جمع و جورتر کرده ایم ولی دامنه ی کاربردی آن را گُسترش داده ایم . خود نیمایوشیج هم در همین رابطه در صفحه ی 142 از کتاب حرفهای همسایه میگوید " من ویران کننده و سازنده ام " و در صفحه ی 153 همان کتاب میگوید " اوزان شعر قدیم , اوزان سنگ شده اند "
        منظور نیما از عبارت ( سنگ شُده ) که برای اوزان قدیم ( اوزان عروض سنتی ) بکار می برد , اشاره به این است که این وزنها از پیش کشش رکنی آنها مشخص شدُه و شاعر حق خروج از آن را ندارد ..

        در صفحه ی 152 همان کتاب میگوید " وزن , ابزار است " منظور نیما از ابزار بودن وزن به این معنی نیست که هر وقت به این ابزار نیاز داشتیم آنرا بخدمت بگیریم و هر گاه نیاز نداشتیم آنرا کنار بگذاریم . این اشتباهی هست که رضا براهنی در کتاب ( من دیگر شاعر نیمایی نیستم ) دچار آن شده . وقتی ما کتابهای نیما را میخوانیم متوجه می شویم که در نگاه نیما ( وزن ) یک عضو اُرگانیک در پیکره ی شعر است . که جناب مهدی عاطف راد در نقد کتاب براهنی به درستی به آن اشاره کرده است .
        نیما یوشیج , همیشه مدافع وزن در شعر بوده است . ولی نگاهی که او به ( وزن) دارد با نگاهی که شاعران سُنتی سرا به اقتضای اعتیاد هزارساله ای که به ثبات فُرمی وزن داشته اند متفاوت است . برای همین هست که میگوید " اوزان قدیم , اوزان سنگ شده هستند " و در ص 154 میگوید ( وزن ,/ جامد و مجرد نیست . و نمی تواند باشد . ) یعنی بر خلاف تصور شاعران قدیم , که خودشان را مکلف میکردند در اوزانی شعر بسرایند که از پیش حد و حدود وزنی آن مشخص شده . اینگونه نگاه کردن به وزن نگاه کاملی نیست . بلکه یک نگاه تحمیل شده به پتانسیل بالقوه ای دارد که در وزنها وجود دارد . یعنی عملآ ما آمده ایم و در طول هزار سال فضای مانوردهی اوزان را محدود کرده ایم .

        نیما به عنوان یک تئوریسین به دنبال این بود که توانایی سانسور شده ی وزن را به آن برگرداند .

        دوستان توجه داشته باشند که نیمایوشیج , هیچکدام از شاخصه های شعر فارسی را حذف نکرده اند . بلکه در صدد توسعه دادن آن شاخصه ها برآمده است .
        نیما / قافیه را حذف نکرد . بلکه آمد و قافیه را در خدمت شاعر قرار داد نه اینکه شاعر در خدمت قافیه باشد .
        نیما / نیامد حُکم قطعی صادر کند که مصراع ها نباید مساوی باشند . بلکه آمد و به مصراع ها توانی مضاعفی هم داد . اینکه مصراع ها علاوه بر متقارن بودن رکن ها , می توانند حتی نامتقارن هم باشند .
        نیما / نیامد وزن را حذف کند . بلکه آمد و وزن را از انحصار هزارساله ی تقارن رکنی که به او حالتی جامد داده بود خارج کرد . ولی مخالف تقارن رکنی هم نبود . زیرا مصراع ها که بر پایه ی رکن سروده می شوند سه حالت می توانند در ساختمان بند داشته باشند

        1- ممکن هست مصراعی رکن کمتری از دیگز مصراع ها داشته باشد
        2- ممکن هست مصراعی رکن بیشتری از دیگر مصراع ها داشته باشد
        3- ممکن هست تعدادی از مصراع ها رکن های برابر و متقارن با همدیگر داشته باشند

        نیما به وزن , پر و بال داد و قدرت مانوردهی وزن را بیشتر (از آنچه در گذشته داشت) کرد .

        این مباحث طولانی هستند . و قصد ادامه دادن به آنها را ندارم . فقط آنچه در بالا ذکر شد را مقدمه ای قرار دادم برای ورود به این نکته که در شعر نیمایی مصراع هایی که بندها را می سازند یا متقارنند و یا نامتقارن .
        متقارن بودن مصراع ها و نامتقارن بودنشان هیچ دخلی به فرم بندها ندارد . زیرا فرم بندها از چیز دیگری تبعیت می کند . حتی تعداد مصراع ها هم در بیشتر موارد مشخصه ی نوع بند نیست .

        برگردیم به سراغ عروض نیمایی
        منظومه ی نیمایی ( مست و گلنار ) در (( بحر رمل )) سُروده شده .
        توجه داشته باشید که در شعر نیمایی " تعداد رُکن " مهم نیست .
        برای همین در عروض نیمایی صحبت از مثمن و مسدس نیست . اینها مربوط به عروض کلاسیک هستند , نه عروض نیمایی . زیرا در شعر کلاسیک , وزن تمام مصراع ها باید به تناسب قالبی که بخدمت گرفته شده ( که می تواند آن قالب غزل باشد یا مثنوی یا چارپاره و..) مُتکی به تعداد رُکن هایی هست . که در دو مصراع (که بیت را می سازند) ایجاد تساوی رکنی بکنند . ( البته استثناهایی مثل قالب مستزاد و برخی قالب های نوظهور نئوکلاسیک را باید قائل شد که در مصراع هایی تعداد رکن کم و یا زیاد می شود . ولی این اتفاق آن قالب را از شمار قالب های ثابت کلاسیک خارج نمی کند )

        در سروده ی بالا , رُکن پایه ی ما ( فاعلاتن ) و مخبون آن ( فعلاتن ) هست . که در آخرین رکن هر مصراع می تواند به هر کدام از محذوفات فعلاتن ختم شود . + برخی زخافات دیگر

        تذکر/ فقط در ((بندهای کلاسیک )), شاعر نیمایی سُرا موظف است که از عروض کلاسیک و تقارن رکنی در اینگونه بندها پیروی کند و شناسه های عروضی اینگونه بندها , همان شناسه های عروضی مشابه در شعر کلاسیک است . ولی در سایر بندهای باید از عروض نیمایی پیروی شود . .

        شعر بالا در بحر رمل سُروده شُده و رُکن های پایه ی آن ( فاعلاتن) و مخبون فاعلاتن که می شود ( فعلاتن ) می باشد . همین و خلاص .
        وقتی رکن پایه ی ما ( فاعلاتن) و ( فعلاتن) هست . آخرین رکن مصراع های ما می تواند هر کدام از محذوفات این دو رکن باشد .

        محذوفات رکن فاعلاتن :
        .....................................
        فاعلاتن ( رکن سالم )
        فاعلاتُ
        فاعِلا = فاعِلُن
        فاعل= فع لن
        فاع
        فا = فع
        ف


        محذوفات رکن فعلاتن :
        ......................................
        فعلاتن ( رکن مخبون/ مخبون فاعلاتن می باشد )
        فَعَلاتُ
        فَعَلا
        فَعَ
        فَ

        در مورد جملات شعری که در مصراع ها بکار میروند . در فرصتی دیگر صحبت خواهیم کرد .
        خندانک
        ارسال پاسخ
        مهرداد عزیزیان  بی تخلص
        دوشنبه ۱ آذر ۱۴۰۰ ۱۲:۵۱
        درود بر شما
        نیمایی زیبایی بود 👏👏🌺🌺
        شادان شهرو
        شادان شهرو
        سه شنبه ۲ آذر ۱۴۰۰ ۲۲:۵۵
        درود بر جناب عزیزیان بزرگمهر
        سپاس از حضور ارزشمند
        و مهربانی
        و بزرگواری تان
        خندانک
        ارسال پاسخ
        فاطمه گودرزی
        سه شنبه ۲ آذر ۱۴۰۰ ۱۵:۲۵
        درود استاد شهرو بزرگوار
        بسیار زیبا بود

        و چقدر دلم میخواست آخر کار مست با هوشیاری به گلنار میرسید
        دست مریزاد استاد
        پایدار باشید .
        خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک
        شادان شهرو
        شادان شهرو
        سه شنبه ۲ آذر ۱۴۰۰ ۲۳:۰۸
        درود بر مهربانو گودرزی گرانمهر
        خیلی خوش آمدید
        راستش میگویند این داستان در شیراز قدیم اتفاق افتاده است
        و روایتی که بنده شنیدم بهمین شکل بود . که در این منظومه نیمایی به آن اشاره کرده ام
        وقتی که سال 91 تصمیم گرفتم آن روایت را به نظم درآورم . کلی با خودم کلنجار رفتم که از قالب کلاسیک استفاده کنم و یا از قالب نیمایی

        سرآخر تصمیم گرفتم که آن را در هر دوتا قالب بسرایم .
        نخست با زبان اول شخص مفرد ( من ) آنرا در قالب قطعه سرودم . یعنی خودِ شاعر در جلد آن مست شبگرد قرار میگرفت و از زبان اول شخص مفرد روایت را بیان می کند .
        بعد در قالب نیمایی به شکلی که در بالا آنرا خواندید آن روایت را دوباره سرایی کردم .

        در قالب قطعه همین روایت با اندکی دخل و تصرف اینگونه بود :


        مست شبگرد و عشف گلنار
        ................................

        یک شب از غایت میخواری, مسـت
        مثــــل سربـــــاز فــراری از جنــگ

        چشم چـــون جـام شقایـق پُــــر خـون
        چهره , چون گونۀ عــاشق گُــلرنگ

        پــــــای از بُــــردن جسمم , عـاجــز
        زیـــر سنگیـــنی تــن , پایــم لنــگ

        بارهـــــا شُـــــد کـــــه درآوردم مـن
        سر زِ یک کوچـه ز بس بودم وَنـگ

        بــــارهـا شُـد کــه زیــــارت کــردم
        خـویـش را درب ســرای فــرهنـگ

        گــــــاه می بُــــــــرد خیــالات مــرا
        سمت چِلگِــرد , بــه سمت کُهرنـگ

        گــــــاه در نشئـۀ مِی , می گشتـــم
        لـب رودخــــــانـۀ جَمنــا تـــــا گنـگ

        گـــــاه در دامنــــۀ کــــــوه کَــــــلار
        تَــره می چیـــدم و آویـــشن و شَنـگ
        ***
        هـــم در ایــن وهـم و خیـالات غریب
        خـویــش را نئشه نمـــــودم بـــا بنـگ

        تکیـــــــــه دادم بـــه دری لَختــی چنـد
        دسـت ناغافــــل مـن خـــورد به زنگ

        گفـتــم الآن بــــه درآینــــد و مـــــــرا
        مثــــل ابلیــــــس بـراننـد بــــه سنـگ

        هـرچه می گفت: صـدایی کـه شمــا؟
        هیـــچ پــاســخ نشنیــد از مـنِ مَنـگ
        ***
        یــــــادم آمـد کـه فتـــــادم بـر خاک
        رنگ رفت از رُخ و باز آمد رنگ

        تـا جـلا یافـت دو چشمم , دیـــــدم
        کاسه ای آب گرفتـست بــه چنـگ

        شاهـدی جـامـع نیکـوئـی و حُـسن
        دلبــری چـون قمـر مــــاه قشنـگ

        دلبــــری شـوخ کــه تــاب زُلفـش
        بُـرده تـاب از همه خوبـان فرنگ

        تیــــر مُـژگـــــــان سیـاهش در دل
        خــون چکاننده تـر از تیر تُفنگ

        کیش و مات از رُخ آن زیبــــاروی
        ســر نهـــــادم بــــه بیـابـان دلتنـگ

        چون کـه هوش آمد ومخموری رفت
        هرچه در شهر به هر کوچه درنگ

        کــــردمـی هیـــچ نیــــــامد یــــــادم
        کــه کـجــــا دیده ام آن کوچۀ تنگ

        غــم نادیـــــدن آن یـــــــــــار عـزیـز
        شهد در کــــــــام دلــم کـــرد شرنگ

        سالــــهـا رفت و به یــادش هـر روز
        غـــرق دریـای شـرابــم چـو نهنـــگ

        دل مـــن در غــــــم او هست انگـــار
        بچه آهــــوی بــه دنــــــــدان پلـنــگ

        کــاش "گهـرو " بشود زیـــر و زبــر
        کــــه شرابش نکُنــد مُـــــخ را هنـگ

        کـــاش آن لحـظه نمی بـــــــودم مست
        کـــاش آن موقـع نمی بـــــــودم مَنـگ

        سپاس از توجهتان خندانک
        ارسال پاسخ
        علیرضا مرادی( مراد )
        سه شنبه ۲ آذر ۱۴۰۰ ۱۸:۴۳
        سروده زیبایی است
        درودتان باد
        خندانک خندانک
        خندانک
        شادان شهرو
        شادان شهرو
        سه شنبه ۲ آذر ۱۴۰۰ ۲۳:۱۲
        درود و عرض ادب جناب مرادی عزیز
        به مهر می خوانید بزرگوار
        خیلی خوش آمدید
        خندانک
        ارسال پاسخ
        هادی محمدی
        سه شنبه ۲ آذر ۱۴۰۰ ۱۹:۵۲
        درود بر شما جناب شهرو

        بعد از مدتها شعری ناب خواندم

        قلمتان نویسا


        💯💯💯💯💯💯💯
        شادان شهرو
        شادان شهرو
        سه شنبه ۲ آذر ۱۴۰۰ ۲۳:۱۳
        درود و عرض ادب جناب محمدی عزیز
        خیلی خوش آمدید بزرگوار
        نظر لطف شماست
        به مهر میخوانید و به لطف امید می بخشید خندانک
        ارسال پاسخ
        مینا فتحی (آفاق)
        سه شنبه ۲ آذر ۱۴۰۰ ۲۳:۴۸
        درود بر جناب شهرو بررگ منش

        چقدر زیبا
        چقدر غم انگیز
        و عجب قصه پر غصه ای ست

        مرحلا به قلمتان خندانک خندانک


        🌷🌷🌷
        شادان شهرو
        شادان شهرو
        پنجشنبه ۴ آذر ۱۴۰۰ ۰۰:۳۹
        درود بر مهربانو فتحی ارجمند
        نظر لطف شماست
        به قلم مهر می نوازید و امید می بخشید خندانک
        ارسال پاسخ
        بهروز عسکرزاده
        چهارشنبه ۳ آذر ۱۴۰۰ ۲۳:۳۶
        درود شادان شهروی عزیز
        منظومۀ نیمایی بالابلندی خواندم با ترکیبات فراوان و استعارات زیبا؛
        کلکتان بی‌گزند.
        تندرست باشید و شاعر بمانید.
        خندانک خندانک
        شادان شهرو
        شادان شهرو
        پنجشنبه ۴ آذر ۱۴۰۰ ۰۰:۴۴
        درود بر شاعر دیار گیل مردان , بهشت ایرانزمین
        نظر لطف شماست دوست من
        ممنونم از حضور ارجمند و نظر پُر مهر و امیدبخش تان
        خندانک
        ارسال پاسخ
        نسرین حسینی
        شنبه ۶ آذر ۱۴۰۰ ۰۴:۱۲
        درودها برشما استاد شهرو عزیز شاعر نیمایی های نغز
        چقدر خوشحال شدم از اینکه اینجازیارتتون کردم خیلی خوش آمدید
        چند وقتی هست که از قلم زیباتون دور بود
        شعرتون همچون همیشه زیبا ودلنشین
        بمانید به مهر یزدان خندانک خندانک
        شادان شهرو
        شادان شهرو
        يکشنبه ۷ آذر ۱۴۰۰ ۰۱:۱۶
        درود بر مهربانو نسرین حسینی , شاعر شیرین سخن
        خیلی خوش آمدید بزرگوار
        من هم از زیارت شما خوشحالم
        به مهر می نوازید و به لطف امید می بخشید
        متاسفانه زمانه طوری شده که همه به شکل های مختلف گرفتارند .
        برای قلب و قلم تان آرزوی توفیق دارم
        خندانک
        ارسال پاسخ
        حدیث عبدلی (یارا)
        يکشنبه ۷ آذر ۱۴۰۰ ۱۳:۰۵
        نَفَسَم , سنگین شُد ,...
        پلک هایم , اُفتاد .
        و شنیدم پیچید ...
        نغمه ای هوشرُبا , در گرامافون گوش ...
        که بفرمـا آقـا ...
        جُرعه ای آب بنوش .

        چشــم , تــا وا کــردم ,...
        باز رفتم از هوش .

        رفتم از هوش , که بودم در بـَر,...
        دلبری, رشک ِ قَمَر ...
        کافری, ماه جبین ...
        فتنه ای , افسونگر .


        سلام و عرض ادب و احترام
        جناب شهرو گرانقدر
        نیمایی آهنگین و دلربایی از قلم توانمند شما خواندم
        و لذت وافر بردم

        دست مریزاد

        قلم قشنگ تان مانا و ماندگار

        🌷
        🌷
        🌷
        🌷
        شادان شهرو
        شادان شهرو
        دوشنبه ۸ آذر ۱۴۰۰ ۲۳:۱۵
        درود بر مهربانو عبدلی گرانمهر
        خیلی خوش آمدید
        نظر لطف شماست ارجمند
        به مهر می نوازید
        خندانک
        ارسال پاسخ
        مسعود آزادبخت
        يکشنبه ۷ آذر ۱۴۰۰ ۱۳:۱۴
        سلام و احترام جناب شهرو ادیب
        نیمایی زیبا و دلنشینی بود
        واقعا لذت بردم
        درودتان
        خندانک خندانک خندانک
        شادان شهرو
        شادان شهرو
        دوشنبه ۸ آذر ۱۴۰۰ ۲۳:۱۶
        درود جناب آزادبخت عزیز
        خیلی خوش آمدید بزرگوار
        شما لطف دارید
        ممنونم از مهربانی ات خندانک
        ارسال پاسخ
        مجیدنیکی سبکبار
        ۲ هفته پیش
        سلام و عرض ادب جناب شهروی عزیز. نمی دانم که نصفه های شب است یا دمادم صبح. همین قدر میدانم که در صفحۀ پرگفتگویی بودم و صاحب نامان در آن حضوری فعال داشتند و شما هم پای صحبت آن ها بودید و برای آدمی مثل من خیلی آموزنده بود. متشکرم. برای لذت بردن از شعر و سروده شما باید دوباره و چند باره برگردم. شما چیزهایی در باره شعر نیمایی و مختصات آن فرمودید. من هم حرف هایی دارم که بزنم. اما تا آنموقع تعیین مسیر و شیب سنجی تغییرات و تحولات هنری و ادبی بسیار مهمتر از سردودن در این قالب یا آن قالب است . . . و ایستادن بر این موضع که برخی از آسان سازی ها در جهت اعتلای یک دارایی فرهنگی و معنوی بوده یا همان آسان سازی و همگامی و سازگاری با برخی موج های نو و از بیرون بوده و نه بیشتر. گر چه نمی توان از ارزش هیچیک از هنرمندان و صاحبان سبک و سیاق صرفنظر نمود با این حال درمقام مقایسه باید جانب احتیاط را داشت. شیب سنجی اینجا لازم می آید.
        تنها کابران عضو میتوانند نظر دهند.


        (متن های کوتاه و غیر مرتبط با نقد، با صلاحدید مدیران حذف خواهند شد)
        ارسال پیام خصوصی

        نقد و آموزش

        نظرات

        مشاعره

        کاربران اشتراک دار

        محل انتشار اشعار شاعران دارای اشتراک

        حمایت از شعرناب

        شعرناب

        با قرار دادن کد زير در سايت و يا وبلاگ خود از شعر ناب حمايت نمایید.

        کلیه ی مطالب این سایت توسط کاربران ارسال می شود و انتشار در شعرناب مبنی بر تایید و یا رد مطالب از جانب مدیریت نیست .
        استفاده از مطالب به هر نحو با رضایت صاحب اثر و ذکر منبع بلامانع می باشد . تمام حقوق مادی و معنوی برای شعرناب محفوظ است.
        0