سایت شعرناب محیطی صمیمی و ادبی برای شاعران جوان و معاصر - نقد شعر- ویراستاری شعر - فروش شعر و ترانه اشعار خود را با هزاران شاعر به اشتراک بگذارید

منو کاربری



عضویت در شعرناب
درخواست رمز جدید

معرفی شاعران معاصر

انتشار ویژه ناب

♪♫ صدای شاعران ♪♫

تقویم روز

سه شنبه 28 ارديبهشت 1400
  • روز بزرگداشت حكيم عمر خيام
8 شوال 1442
    Tuesday 18 May 2021
    • روز جهاني موزه و ميراث فرهنگي

    پر نشاط ترین اشعار

    کانال رسمی شعرناب

    بار پروردگارا، دلهاي ما را به باطل ميل مده پس از آنکه به حق هدايت فرمودي و به ما از لطف خود رحمتي عطا فرما، که تويي بسيار بخشنده (بي‌منّت). آل عمران آیه ۸

    سه شنبه ۲۸ ارديبهشت

    پست های وبلاگ

    شعرناب
    کنارم راه نرو. قدم بزن
    ارسال شده توسط

    نوید خوشنام

    در تاریخ : چهارشنبه ۱۷ ارديبهشت ۱۳۹۹ ۱۲:۰۴
    موضوع: آزاد | تعداد بازدید : ۲۰۶ | نظرات : ۰

    روی نیمکت چمباتمه زده بود داشت توی خیالش دختربچه‌ای را با موهای لَـختِ صافِ مشکیِ بلند که دورِ تاب و الاکلنگ­ها می­چرخد، زمین می­خورد، بلند می­شود، دامنش را بالا می­زند، زانوهاش را می­تکاند و باز از سرسره بالا می­رود و بازی می­کند را تصور می­کرد و توی خیالاتِ سیاه و سپیدش خیال‌پردازی.
    آنطرف؛ از‌ ورودیِ‌ پارک یک زنِ میان‌سال با موهای صـافِ لختِ بلنـد پاهاش را روی سنگفرش­های پارک‌ گذاشت شروع کرد به کنار یک مردِ غریبه راه رفتن [راه می­رفت قدم نمی­زد؛ راه‌رفتن با کسی فرق دارد با قدم‌زدن باش.] بیست سالی گذشته بود. آمدند نشستند روی یکی از نیمکت‌ها. زنِ میانسال چشم توو چشمِ مرد از آنطرفِ پارک داشت نِگاش میکرد و مرد داشت براش از اینطرفِ پارک جملاتی نامفهوم را لب می­زد. از همان فاصله زن با نگاه از مرد پرسید: "اینجا چه می­کنی چقدر پیر شده‌ای آقاگل؟! از همین فاصله مرد با نگاه پاسخ داد: "پیری را ولش. قبلنی‌ترها خیال‌پرداز بودم. الان هم هستم. البتْ حالا همهٔ خیال‌پردازی‌هام خوشایند هستند. گفتم چه کاری­ست؟ تصورِ خوشایند کنم توی ناخوشایندیِ زندگیم. توو‌ بهشتم اصلنی لای فکرهام. همهٔ اینها را با نگاه گفت. زن گردنِ نگاهش را خم‌کرد گفت: "توو خیالت به چی فکرمی­کنی تخیل می­کنی که خیالت مثل بهشت کلی درخت درآورده هواش خوب شده؟" گفت: "خودت و‌ خودم را. دست می­کنم لای موهات با تارهای موت ساز می­زنم برا گل‌ها و درخت­ها." زن یک‌طوری نگاهش را انداخت آن بالا سمتِ راست، انگاری که نگاهِ مرد برفکی بوده نفهمیده جوابش را. از خجالت. گفت: "چرا از دور بوی جنگل و دشت و دمن و کوه می­دهی؟" گفت: "از پارک گلِ قرمز چیده بودم ‌پیشِ پات." گفت: "گلِ چیده ‌شده که دیگر بوی جنگل و ‌دشت ندارد؛ گل را بچینی انگاری که می­میرد." گفت: "نه! هرچیزی موقعِ مرگش بوی آن چیزی را می­دهد که دلتنگش بوده. این­ها دلتنگِ جنگل بودند. "
    زن گفت: "امروز چه سخت و ثقیل و عجیب حرف می­زنی. اینها ینی چی که می­بافی برا خودت؟" گفت: "یعنی اینکه من اگر بمیرم بوی تورا می­دهم.هیچکس به ما نگفته بود عشق چقدر سخت ا­ست. هیجکس توی گوشِمان زمزمه نکرده بود توی بزرگترین پارک­ها هم نفس نمی­شود کشید با عشق.  به غلط سهل می­دیدیم و بازیچه. راستی تولدت مبارک. آمده بودم اینجا تولدت را تبریک بگویم و بگویم من همیشه اینجا هستم منتظر." زن گفت: "همان‌موقع که گذاشتمت، کاشتمت توی باغچه‌های این خیابانِ ولیعصرِ لعنتی و رفتم، دیدم شیشه عطرهام و لباس­هام همه بوی تورا گرفته اند آقاگل. نکند من هم موقع مرگ بوی تو را بدهم؟" همهٔ اینها را با نگاه به هم گفتند. دست­های زن گرمای زندگیِ مرد بود. مرد غریبه، همان دست­ها را سفت گرفت؛ با اخم کشید بُـرد سوار ماشین کرد راه افتاد. رفتند.
     
    نوید خوشنام سه شنبه 5 مرداد 95

    ارسال پیام خصوصی اشتراک گذاری : | | | | |
    این پست با شماره ۹۹۵۶ در تاریخ چهارشنبه ۱۷ ارديبهشت ۱۳۹۹ ۱۲:۰۴ در سایت شعر ناب ثبت گردید

    نقدو تحلیل شعر شاعران سایت

    مشاعره

    کاربران اشتراک دار

    محل انتشار اشعار شاعران دارای اشتراک

    حمایت از شعرناب

    شعرناب

    با قرار دادن کد زير در سايت و يا وبلاگ خود از شعر ناب حمايت نمایید.

    کلیه ی مطالب این سایت توسط کاربران ارسال می شود و انتشار در شعرناب مبنی بر تایید و یا رد مطالب از جانب مدیریت نیست .
    استفاده از مطالب به هر نحو با رضایت صاحب اثر و ذکر منبع بلامانع می باشد . تمام حقوق مادی و معنوی برای شعرناب محفوظ است.
    0