سایت شعرناب محیطی صمیمی و ادبی برای شاعران جوان و معاصر - نقد شعر- ویراستاری شعر - فروش شعر و ترانه اشعار خود را با هزاران شاعر به اشتراک بگذارید

منو کاربری



عضویت در شعرناب
درخواست رمز جدید

معرفی شاعران معاصر

انتشار ویژه ناب

تبلیغات متنی

♪♫ صدای شاعران ♪♫

تقویم روز

سه شنبه 12 اسفند 1399
    19 رجب 1442
      Tuesday 2 Mar 2021

        پر نشاط ترین اشعار

        ذهن شما مانند کارخانه است. افکار شما مدیر تولید آن و نظرات دیگران مواد خام این کارخانه می باشد. پرمودا باترا

        سه شنبه ۱۲ اسفند

        پست های وبلاگ

        شعرناب
        فراموش شده
        ارسال شده توسط

        سمیرا_خوشرو

        در تاریخ : چهارشنبه ۲۰ فروردين ۱۳۹۹ ۲۳:۰۳
        موضوع: آزاد | تعداد بازدید : ۳۲۱ | نظرات : ۶

        #فراموش شده
        مثل همه ی جمعه ها بعد از خواندن نماز صبح دیگر نخوابید. تا خانه را مرتب و تمیز کند. روز قبل با همه ی فرزندانش تماس گرفت، تا بپرسد چه غذایی هوس کرده اند برایشان بپزد. پسر بزرگش فسنجان خواسته بود، اما همسر و فرزندانش قرمه سبزی را بیشتر دوست داشتند. دخترش ماهی شکم پُر و داماد و نوه ها آلو مسما هوس کرده بودند. پسر کوچک و تازه عروس خانواده هم خورش کرفس خواسته بودند. غذاهای مورد علاقه ی عزیزانش را بار گذاشت. لباسهای روی بند را جمع کرد. حیاط را آب و جارو کرد. برگهای زرد و گلهای خشکیده را از بوته ها جدا کرد. آب حوض کوچکش را عوض کرد و هندوانه ای برای ظهر در آن انداخت تا با آب سرد خنک شود. سری به غذاها زد، برنج را آبکش کرد و به سراغ خودش رفت. موهای سفیدِ آبشاری اش را شانه کرد و بافت. پیراهن گُل قرمزش را پوشید. روسریِ ترکمنی سفید و قرمزش که هدیه ی همسر مرحومش بود را بر سر گذاشت. کمی هم عطر مشهد به لباس و دستانِ چروکیده اش زد. بوی غذاهای خوشمزه خانه را لبریز از زندگی کرده بود. چای تازه ای دم کرد و قندانها را از شکلات و نقل و نبات پُر کرد. استکانهای کمر باریک را میان سینی نقره ای کنار سماور چید. از انباری شیشه های سیر ترشی و لیته را آورد. ظرفهای ناهار را روی میز کوچک آشپزخانه آماده کرد. سفره ی زردی که عکس تمام میوه ها رویش نقش بسته بود را کنار بشقابها گذاشت.
        رفت گوشه ی حیاط کنار گلدان شمعدانی نشست و منتظر ماند.
        در باز شد. خانم پرستاری که از قضا دختر همسایه ی قدیمی اش بود آمد کنارش، دستش را به آرامی فشرد، و با چشمهای بغض آلود گفت: متاسفم مادر جان! امروز هم کسی به دیدن شما نیامده.
        #سمیرا_خوشرو_شبنم
        #داستانک

        ارسال پیام خصوصی اشتراک گذاری : | | | | |
        این پست با شماره ۹۸۷۵ در تاریخ چهارشنبه ۲۰ فروردين ۱۳۹۹ ۲۳:۰۳ در سایت شعر ناب ثبت گردید

        نقدها و نظرات
        اکرم بهرامچی
        پنجشنبه ۲۱ فروردين ۱۳۹۹ ۰۰:۳۶
        خیلی زیبا بود و ماندگار
        درود بر شما خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک
        سمیرا_خوشرو
        سمیرا_خوشرو
        پنجشنبه ۲۱ فروردين ۱۳۹۹ ۱۰:۵۴
        درودتان گرامی
        سپاسگزارم
        🌹🌹🌹
        🌸🌸🌸
        🙏🙏🙏
        ارسال پاسخ
        شعله(م جلیلی)
        پنجشنبه ۲۱ فروردين ۱۳۹۹ ۰۱:۵۵
        درود مهربانو خوشرو عزیز
        خیلی تلخ اما زیبا بود
        سمیرا_خوشرو
        سمیرا_خوشرو
        پنجشنبه ۲۱ فروردين ۱۳۹۹ ۱۰:۵۵
        درود مهربانم
        سپاس فراوان
        🌹🌹🌹
        💕💕💕
        🙏🙏🙏
        ارسال پاسخ
        جلیل میاحی
        يکشنبه ۲۴ فروردين ۱۳۹۹ ۱۸:۰۰
        درود مهربانو
        واقعیت تلخ که
        زیبا نوشته شده
        🌹🌹🌹
        سمیرا_خوشرو
        سمیرا_خوشرو
        دوشنبه ۲۵ فروردين ۱۳۹۹ ۰۰:۱۱
        درودتان گرامی
        سپاسگزارم
        🌹🌹🌹
        🌸🌸🌸
        🙏🙏🙏
        ارسال پاسخ
        تنها کابران عضو میتوانند نظر دهند.



        ارسال پیام خصوصی

        نقدو تحلیل شعر شاعران سایت

        نظرات

        مشاعره

        کاربران اشتراک دار

        محل انتشار اشعار شاعران دارای اشتراک

        حمایت از شعرناب

        شعرناب

        با قرار دادن کد زير در سايت و يا وبلاگ خود از شعر ناب حمايت نمایید.

        کلیه ی مطالب این سایت توسط کاربران ارسال می شود و انتشار در شعرناب مبنی بر تایید و یا رد مطالب از جانب مدیریت نیست .
        استفاده از مطالب به هر نحو با رضایت صاحب اثر و ذکر منبع بلامانع می باشد . تمام حقوق مادی و معنوی برای شعرناب محفوظ است.
        0