سایت شعرناب محیطی صمیمی و ادبی برای شاعران جوان و معاصر - نقد شعر- ویراستاری شعر - فروش شعر و ترانه اشعار خود را با هزاران شاعر به اشتراک بگذارید

منو کاربری



عضویت در شعرناب
درخواست رمز جدید

معرفی شاعران معاصر

پر نشاط ترین اشعار

انتشار ویژه ناب

تبلیغات متنی

♪♫ صدای شاعران ♪♫

تقویم روز

يکشنبه 6 مهر 1399
    10 صفر 1442
      Sunday 27 Sep 2020
      • روز جهاني جهانگردي
      دو خصلت است که بالاتر از آن چیزی نیست: ایمان به خدا و سود رساندن به برادران. امام حسن عسكري(ع)

      يکشنبه ۶ مهر

      پست های وبلاگ

      شعرناب
      جمعه پر دردسر
      ارسال شده توسط

      مصطفی رضائی

      در تاریخ : يکشنبه ۲۴ آذر ۱۳۹۸ ۱۲:۳۲
      موضوع: آزاد | تعداد بازدید : ۳۰۹ | نظرات : ۱

      مشکل عمده ی من سحر خیزی و کم خواب است. شب دیر بخوابم ، یا که زود، ساعت پنج صبح بیدار شدنم حتمی ست. عادت است و ترک عادت موجب مرض . حالا این سحر خیزی روزهای عادی هفته باشد ، مشکلی نیست . بیدار میشوی و چائی و صبحانه و استحمام و بچه ها مدرسه و خودمان هم اداره ولی وقتی روز جمعه یا تعطیل دیگری است، بیدار شدن بنده مایه دردسر و غر غر عیال و بچه هامی شود. ( باز بابا بیدار شد....)اینه که صبح های جمعه آروم آروم بلند میشم و بعد از ادای واجبات از هر نوعش، خرید نان تازه و روشن کردن آتش زیر کتری و بیرون خزیدن از خانه برای یک پیاده روی و.....
      صبح جمعه به عادت همیشگی ام ، ساعت پنج بیدار شدم . آروم از روی تخت سریدم پائین . روزای عادی هفته برای تامین کورتیزول همسر عزیز و کمک به آسان بیدار شدنش گاهی بوسه ای کوچک هم جزء لاینفک واجبات میشود ولی حکایت روزهای تعطیل چیز دیگریست : " آسته برو ، آسته بیا"
      رفت و برگشت و خرید نان سنگک از  نونوائی شبانه روزی نزدیک خانه ، نیم ساعتی طول کشید . چند برش لای سفره و بقیه تو فریزر و آب در کتری وآتش در زیرش و کفش و شال و کلاه و هندز فری در گوش و آوای خوش همایون خان شجریان و شعر استاد دکتر شفیعی کدکنی  که : " ز برون کسی نیاید چو به یاری تو اینجا ، تو ز خویشتن برون آ ، سپه تتار بشکن " 
       انداختم راسته بلوار وکیل آباد. با قدم های بلند و کشیده . هوا سرد و درون گرم . وقتی رسیدم فلکه پارک ملت، هوا بخوبی روشن شده بود. رفتم داخل پارک و.... شیطون  رو لعنت کرده و از پارک زدم بیرون به سمت خانه . تو حال و هوای خودم ، یکبار سعید  رو جلوم دیدم . دوست و همکلاس و همراه قدیمی راه خانه و مدرسه و  کمی تا قسمتی رفیق حجره و گرمابه و گلستان. 
      چاق سلامتی و حال و احوال و لپ های یخ زده رو به هم مالیدیم و تو هوا بوسه ای شلیک کردیم و سعید شیطون شد و رفت تو جلدم که بریم کله پاچه بزنیم. بهانه نبود عیال و روضه ی  معروف : "  بدون او از گلویم پائئین نخواهد رفت " همچون دم گرم سعدی که در آهن سرد دل دوستش اثر نکرد، در دل سعید اثر نکرد و تا چشم به هم زدم ، تو طباخی پشت میز نشسته بودم و نون ریز میکردم که آقا توش آبگوشت بریزه. 
      ترید آبگوشت و بنا گوشی و گوشتی زدیم. تا اینجا که هیچی .یک دفعه گوشی سعید زنگ زد و سعید گوشی بر گوش پرید بیرون : گ جان من حساب نکنی ، من دعوت کردم" و رفت . چند دقیق بعد در حالیکه هفتاد هزار تومن پول داده بودم از طباخی اومدم بیرون. سعید هنوز در حال صحبت بود و انگار که به جاهای خوبی رسیده بود که از دور دستی تکون داد و واقعا رفت. 
      پیاده برگشتم خونه .  عیال ( که الهی قربونش برم) میز صبحانه رو چیده بود و منتظر ظهور من نشسته . روسفره پر بود از چیزای خوشمزه . نون سنگک . شیرمال . سرشیر . عسل. پنیر و گردو و......
      دلم نیومد ناراحتش کنم و بگم بدون او رفتم کله پاچه ای، تازه شرمنده مهمونای روی میزهم میشدم. پس نشستم و صبحانه مفصلی با عیال خوردم. ( یک دست جام باده و یک دست زلف یار // رقصی چنین میانه ی میدانم آرزوست)
      تا اینجا هنوز از درون خبری نبود و پیام آتش بسی نرسیده بود. 
      - عزیز همسر، ناهار چی بار گذاشتی
      -- یکماهه تو هوس آبگوشت داری و هی میگی و میگی . منم بار گذاشتم . 
      چون عاشق آبگوشتم و از طرفی وجدانم راضی نبود به عیال بگم صبح کله پاچه خوردم و صبحانه مفصل بعدی و روی اونا :ابگوشت باید بخورم . دهنم باز مونده بود که چی بگم و چی کار بکنم.... 
      -- بلند شو خودت رو لوس نکن .  خرید داریم . حاضر شو برو بگیر. استثنائا امروز میتونی نوشابه هم بگیری.
      ظهر با اشتیاق زیاد یک کاسه ابگوشت رو همراه سبزی خوردن و ماست و خیار و ترشی و نوشابه خوردم . بعد رفتم و سر قابلمه و  با گوشت کوب افتادم به جون  محتویات قابلمه و بکوب بکوب و دیگر تو خود حدیث مفصل بخوان ازین مجمل. ( خدائیش سفره باز و نون سنگک و سبزی خوردن و ترشی و ماست و خیار و نوشابه و پیاز و  گوشت کوبیده چرب و... شما بودین چی کار میکردین؟)
      عصر  جمعه کارم به درمانگاه و بعد اورژانس کشیده شد. بعد از کلی درد و دردسر و سرم و آمپول  که گفتنش خوب نیست، دو روزه که دکتر از خوردن همه چیز بدرد بخور و خوشمزه  محرومم کرده . الان  خوراکم شده : محلول او آر اس و پنیر خشک لاستیکی و چای کم رنگ و کته و ماست کم چرب و ...
      بدتر ازینا حالا عیال سرم غر میزنه که تمام دردسرا از زود بیدار شدنته . صبح کمی بیشتر بخوابی که نمیمیری. معلوم نیست جمعه صبح تو کجار رفتی و چیکار کردی و چی خوردی که اون بلا رو سر همه آوردی .
       واقعیت جرات نکردم بگم صبح جمعه چه اتفاقی افتاد و چی شد . شما بودین ، میگفتین؟
       
       

      ارسال پیام خصوصی اشتراک گذاری : | | | | |
      این پست با شماره ۹۶۰۵ در تاریخ يکشنبه ۲۴ آذر ۱۳۹۸ ۱۲:۳۲ در سایت شعر ناب ثبت گردید

      نقدها و نظرات
      علی مزینانی عسکری
      پنجشنبه ۵ دی ۱۳۹۸ ۰۲:۱۵
      سلام همشهری
      به جان خودوم فقط یک بچه ی مشد می تونه چنین ریسکی بکنه
      به خصوص اون قال گذاشتن سعید خان ...
      دستمریزاد جالب و خواندنی نگارش کرده اید
      خندانک خندانک خندانک
      تنها کابران عضو میتوانند نظر دهند.



      ارسال پیام خصوصی

      نقد و تحلیل شعر شاعران

      نظرات

      مشاعره

      کاربران اشتراک دار

      کلیه ی مطالب این سایت توسط کاربران ارسال می شود و انتشار در شعرناب مبنی بر تایید و یا رد مطالب از جانب مدیریت نیست .
      استفاده از مطالب به هر نحو با رضایت صاحب اثر و ذکر منبع بلامانع می باشد . تمام حقوق مادی و معنوی برای شعرناب محفوظ است.
      0