سایت شعرناب محیطی صمیمی و ادبی برای شاعران جوان و معاصر - نقد شعر- ویراستاری شعر - فروش شعر و ترانه اشعار خود را با هزاران شاعر به اشتراک بگذارید

منو کاربری



عضویت در شعرناب
درخواست رمز جدید

معرفی شاعران معاصر

پر نشاط ترین اشعار

انتشار ویژه ناب

تبلیغات متنی

♪♫ صدای شاعران ♪♫

تقویم روز

دوشنبه 27 آبان 1398
    22 ربيع الأول 1441
      Monday 18 Nov 2019
        مردم زماني به دانايي شما اهميت مي دهند كه بدانند به آنها اهميت مي دهيد. جان ماکسول

        دوشنبه ۲۷ آبان

        پست های وبلاگ

        شعرناب
        سگ نگهبان
        ارسال شده توسط

        محمد شمس باروق

        در تاریخ : ۲ هفته پیش
        موضوع: آزاد | تعداد بازدید : ۳۶ | نظرات : ۰

         
        دریکی از ظهرهای گرم سال در تابستان داغ، دراتوبان قزوین رشت درحال رصد اتوبان بودم خودروئی سرعت نرود،سبقت نگیرد و تخلفات رانندگان موجب  تصادف نشود راننده من  هی غر می زد انگار گرسنه است. گرما کلافه ام کرده بود دلم هم گرفته بود در این حین که با خود کلنجار می رفتم خودروئئ را دیدم که داخلش خانمی میانسال با سرعت غیر مجاز رانندگی می کند وجاده را با سرعت به عقب می راند در صندلی سر نشین کنار راننده هم خانمی جوانی نوزادی را بغل گرفته وبا شیشه شیر بچه را شیر می داد در صندلی عقب سمت راست دختر بچه ای حدود 12ساله و کنارش
        سگی سیاه با گلاده  در گردن قرار گرفته بودند. انگار سگ نگهبان است برحسب وظیفه قانونی خودرو را کنار زدم تا ضمن گوشزد کردن سرعت زیاد، راننده را جریمه کنم خواستم نزدیک شوم ومدارک را از راننده خانم بگیرم سگ پارس می کردواجازه نزدیک شدن به خودرو را به من نمی داد من می چرخیدم وسگ نیز در داخل خود  عین دایره دور این خانم ها می چرخید نوزاد گریه می کرد خانمی که سرنشین بود با عجله وشتاب می خواست نوزاد را ساکت کند دختر 12 ساله  باچشمان معصومانه خود نمی توانست سگ را ساکت و آرام  کند به نظرم دختر به خاطر حرکات سگ از من خجالت می کشید  از حرکت این سگ عصبانی که اجازه نزدیک شدن را به من نمی داد جرقه ی به ذهنم خورد و یک لحظه از خودم بدم آمد با خود گفتم مرد لحظه ی درنگ کن سگ با آنکه یک حیوان است به هر طریقی اجازه نزدیک شدن تو به  آنها را  نمی دهد ودور خانم ها چرخیده و از آنها مواظبت می کند تا آسیبی به آنها وارد نشود تو یک انسان عاقل  و بالغ هستی دراین بیابان باید پناهگان این خانمها باشی نه مایه ترس، لبخندی زدم از دور سلام کردم وگفتم آهسته برانید وتوصیه لازم را به آنها کردم، خودرو به حرکت درآمد ومن از جریمه منصرف شدم دیگر گرمای شرجی هوا مرا اذیت نمی کردومن با خودم مصمم شدم که قبل از اینکه قانون خشک وبی روح را اجرا کنم ،پناهگاه آنها باشم بهتر است

        ارسال پیام خصوصی اشتراک گذاری : | | | | |
        این پست با شماره ۹۴۸۵ در تاریخ ۲ هفته پیش در سایت شعر ناب ثبت گردید

        نقدها و نظرات
        تنها کابران عضو میتوانند نظر دهند.



        ارسال پیام خصوصی

        تازه ترین نقدها

        نظرات

        مشاعره

        کاربران اشتراک دار

        محل انتشار اشعار شاعران دارای اشتراک
        کلیه ی مطالب این سایت توسط کاربران ارسال می شود و انتشار در شعرناب مبنی بر تایید و یا رد مطالب از جانب مدیریت نیست .
        استفاده از مطالب به هر نحو با رضایت صاحب اثر و ذکر منبع بلامانع می باشد . تمام حقوق مادی و معنوی برای شعرناب محفوظ است.
        0