سایت شعرناب محیطی صمیمی و ادبی برای شاعران جوان و معاصر - نقد شعر- ویراستاری شعر - فروش شعر و ترانه اشعار خود را با هزاران شاعر به اشتراک بگذارید

منو کاربری



عضویت در شعرناب
درخواست رمز جدید

معرفی شاعران معاصر

پر نشاط ترین اشعار

انتشار ویژه ناب

اعضای آنلاین

تبلیغات متنی

♪♫ صدای شاعران ♪♫

تقویم روز

جمعه 2 فروردين 1398
  • عيد نوروز
  • هجوم مأموران ستم شاهي پهلوي به مدرسه فيضيه قم، 1342 هـ ش
  • آغاز عمليات فتح المبين، 1361 هـ ش
17 رجب 1440
    Friday 22 Mar 2019
    • روز جهاني آب
    هر چه بیشتر به کسی عشق میورزیم ، بیشتر در اسرار هر چیز نفوذ می کنیم . مولانا

    جمعه ۲ فروردين

    پست های وبلاگ

    شعرناب
    ایمان
    ارسال شده توسط

    زهرا میرزایی(ارنواز)

    در تاریخ : ۱۱ روز پیش
    موضوع: آزاد | تعداد بازدید : ۵۶ | نظرات : ۱

    هوا سرد بود. برف سنگین امانش را  بریده بود،دیگر توان راه رفتن نداشت ،انگار پاهایش یخ زده باشد بیشتر از همه نگران کودکش بود که مثل یک گلوله نخ ، در آغوش مادر مچاله شده بود.یک دفعه از دور چشمش به  روشنایی خانه ای افتاد ،گویا دنیا را به او داده باشند.با زحمت خود را به آن  رساند  و آخرین نیرویش را در دستانش جمع کرد و  در خانه را زد ، مردی با هکیل کنده و موهای ژولیده در را باز کرد ، و با صدایی  خشن   گفت : چیکار داری زن ؟! الان نصف شبه .
    زن با صدای گرفته و غم آلود گفت : اجازه بدهید امشب اینجا بمانم تا کودکم از سرما در امان باشد،  قول میدم فردا صبح از اینجا بروم...
    مرد گفت : زنم خونه نیست، خودم تنهام نمی توانم شما را داخل خونه ام راه بدم ، مرد خواست در را ببندد که زن دستش را لای در گذاشت و گفت: خواهش میکنم ،التماست می کنم به بچه ام رحم کنید ، نذارید از دستم برود ، مرد با خشم گفت : مثل اینکه متوجه نشدی چی گفتم و در را با عصبانیت به رویش بست.
    زن آهی کشید ، سرش را پایین انداخت و رفت...
    صبح فردا وقتی زنش به خانه برگشت ، مرد به استقبالش رفت و با لبخندی ماجرای دیشب را برایش تعریف کرد ، زن مات و مبهوت به او  نگاه کرد و اشک از گوشه ی چشمش جاری شد، مرد گفت چرا گریه می کنی ؟! باید خوشحال باشی که من یک زن غریبه را در نبود تو به خانه راه ندادم ...این کار نشانۀ وفاداری من به عشقت هست ...
    زن گفت : حالا  می فهمم که در موردتو اشتباه فکر می کردم ، اگر  ایمانت به خدا قوی بودآن  زن را پناه می دادی حتی در نبود من....
     
    پایان
     
    نویسنده : زهرا میرزایی

    ارسال پیام خصوصی اشتراک گذاری : | | | | |
    این پست با شماره ۹۱۶۷ در تاریخ ۱۱ روز پیش در سایت شعر ناب ثبت گردید
    ۳ شاعر این مطلب را خوانده اند

    زهرا میرزایی(ارنواز)

    ،

    مهتاب ایزدسرشت (مه)

    ،

    احمد نصرتی

    نقدها و نظرات
    احمد نصرتی
    ۷ روز پیش
    عالییییی
    خندانک خندانک خندانک خندانک
    تنها کابران عضو میتوانند نظر دهند.



    ارسال پیام خصوصی

    آموزش و نقد شعر

    نظرات

    مشاعره

    کاربران اشتراک دار

    کلیه ی مطالب این سایت توسط کاربران ارسال می شود و انتشار در شعرناب مبنی بر تایید و یا رد مطالب از جانب مدیریت نیست .
    استفاده از مطالب به هر نحو با رضایت صاحب اثر و ذکر منبع بلامانع می باشد . تمام حقوق مادی و معنوی برای شعرناب محفوظ است.