سایت شعرناب محیطی صمیمی و ادبی برای شاعران جوان و معاصر - نقد شعر- ویراستاری شعر - فروش شعر و ترانه اشعار خود را با هزاران شاعر به اشتراک بگذارید

منو کاربری



عضویت در شعرناب
درخواست رمز جدید

معرفی شاعران معاصر

پر نشاط ترین اشعار

انتشار ویژه ناب

♪♫ صدای شاعران ♪♫

تقویم روز

شنبه 30 شهريور 1398
  • روز گفت و گوي تمدن‌ها
23 محرم 1441
    Saturday 21 Sep 2019
      امام حسين (ع) فرمود: «شيعه ما كسى است كه دلش از هرگونه خيانت و نيرنگ و مكرى پاك است».

      شنبه ۳۰ شهريور

      پست های وبلاگ

      شعرناب
      مصائب الزمان
      ارسال شده توسط

      سعید فلاحی

      در تاریخ : يکشنبه ۲۷ آبان ۱۳۹۷ ۰۴:۱۶
      موضوع: آزاد | تعداد بازدید : ۲۱۹ | نظرات : ۰

      - "آقا تو رو خدا ازم ی فال بخر... بخدا واقعی واقعی آینده رو برات پیش بینی میکنه".
         با خودم فکر کردم کاش واقعأ میشد آینده هر کسی رو از تو این کاغذ ها بیرون کشید اما افسوس میشه تنها شکم گرسنه ای را سیر یا دل کودکی را شاد کرد.
      یکی ازش خریدم.
         چند متر جلوتر دخترکی مو ژولیده پر بغلش گل بود و به شیشه زد و گفت: "آقا لطفأ ی شاخه گل بخرید... ببرید برای عشقتون، خوشحالش کنید".
         شاخه ای گرفتم و بو کشیدم و گذاشتم جلوی داشبورد. سر چهار راه پیرمردی فرتوت و شکسته بساط سیگارش رو گذاشته بود و پاکت های رنگارنگ سیگار رو مرتب روی یک جعبه چیده بود و منتظر بود نون اش رو از از گلوی عده ای مردم بیرون بکشه.
         دو نفر اون طرف چهار راه با هم گلاویز شده بودند و با حرف های ناشایست و ناسزا و فحش از خجالت هم داشتند در می اومدند و عده ای هم دور و برشان جمع شده بودند.
         حوصله ام از ترافیک سر رفته بود. رادیو رو روشن کردم.
      - "در حمله ی تروریست های داعش به مجلس شورای اسلامی متأسفانه تعدادی از هم وطنان عزیز به شهادت رسیدند... تعقیب و گریز تروریست ها همچنان"...
      کانال رو عوض کردم.
      - "وقوع زلزله ای 4/9 ریشتری"...
         مصائب الزمان انسان ها انگاری تمومی نداشت.رادیو رو خاموش کردم. به نظرم حتی تو بلای طبیعی مقصر اصلی خود ما هستیم. اگر ما ساختمان ها رو درست و حسابی بسازیم اینقد کشته و مصدوم نخواهیم داشت.
         به آسمون نگاهی کردم. دیگه اون آبی آسمان پیدا نبود. حتی پرنده ای هم حال پر زدن نداشت. تک و توکی هم که بودند از ما انسان ها افسرده تر بودند.
         تو این افکار، زنی 30؛35 ساله به شیشه زد. شیشه رو پایین زدم... زن چشمکی با لبخدی بر لب زد و گفت: 50 میدی سوار شم؟!!
      شیشه رو بالا زدم و به راهم ادامه دادم...
         مشکلات این دنیای بزرگ از طریق من تنهای کوچک درست نمیشد. مگر اینکه خودم رو درست کنم شاید چند نفری از طریق من درست شوند و...
      سعید فلاحی

      ارسال پیام خصوصی اشتراک گذاری : | | | | |
      این پست با شماره ۸۹۶۴ در تاریخ يکشنبه ۲۷ آبان ۱۳۹۷ ۰۴:۱۶ در سایت شعر ناب ثبت گردید

      آموزش و نقد شعر

      نظرات

      مشاعره

      کاربران اشتراک دار

      کلیه ی مطالب این سایت توسط کاربران ارسال می شود و انتشار در شعرناب مبنی بر تایید و یا رد مطالب از جانب مدیریت نیست .
      استفاده از مطالب به هر نحو با رضایت صاحب اثر و ذکر منبع بلامانع می باشد . تمام حقوق مادی و معنوی برای شعرناب محفوظ است.
      1