سایت شعرناب محیطی صمیمی و ادبی برای شاعران جوان و معاصر - نقد شعر- ویراستاری شعر - فروش شعر و ترانه اشعار خود را با هزاران شاعر به اشتراک بگذارید

منو کاربری



عضویت در شعرناب
درخواست رمز جدید

معرفی شاعران معاصر

پر نشاط ترین اشعار

انتشار ویژه ناب

اعضای آنلاین

تبلیغات متنی

♪♫ صدای شاعران ♪♫

تقویم روز

يکشنبه 5 خرداد 1398
    23 رمضان 1440
      Sunday 26 May 2019
        هر چه بیشتر به کسی عشق میورزیم ، بیشتر در اسرار هر چیز نفوذ می کنیم . مولانا

        يکشنبه ۵ خرداد

        پست های وبلاگ

        شعرناب
        ملاقات شازده کوچولو و روباه
        ارسال شده توسط

        حدیث ابراهیمی (سوگند)

        در تاریخ : يکشنبه ۲۲ مهر ۱۳۹۷ ۰۲:۳۴
        موضوع: آزاد | تعداد بازدید : ۱۷۹ | نظرات : ۵

        روباه گفت : سلام
        شازده کوچولو سر برگرداند و کسی را ندید ولی مودبانه جواب سلام داد.
        صدا گفت : من اینجا هستم زیر درخت سیب...
        شازده کوچولو پرسید : تو که هستی؟ چه خوشگلی!...
        روباه گفت :من روباه هستم.
        شازده کوچولو به او تکلیف کرد که بیا با من بازی کن . من آنقدر غصه به دل دارم که نگو...
        روباه گفت : من نمی توانم با تو بازی کنم. مرا اهلی نکرده اند.
        شازده کوچولو آهی کشید و گفت : ببخش!  اما پس از کمی تامل باز گفت : اهلی کردن یعنی چه؟
        روباه گفت : تو اهل اینجا نیستی پی چه می گردی؟
        شازده کوچولو گفت : من پی آدمها می گردم. اهلی کردن یعنی چه؟
        روباه گفت :آدمها تفنگ دارند و شکار می کنند. این کارشان آزارنده است. مرغ هم پرورش می دهند و تنها فایده اشان همین است. تو پی مرغ می گردی؟
        شازده کوچولو گفت: نه من پی دوست می گردم. نگفتی اهلی کردن یعنی چه؟
        روباه گفت : اهلی کردن چیز بسیار فراموش شده ای است. یعنی ایجاد علاقه کردن...
        -ایجاد علاقه کردن؟
        روباه گفت : البته. تو برای من هنوز پسر بچه ای بیش نیستی مثل صدها هزار پسر بچه دیگر و من نیازی به تو ندارم تو هم نیازی به من نداری. من نیز برای تو روباهی هستم شبیه به صدها هزار روباه دیگر.ولی تو اگر مرا اهلی کنی هر دو به هم نیازمند خواهیم شد. تو برای من در عالم همتا نخواهی داشت و من برای تو در دنیا یگانه خواهم بود....
        شازده کوچولو گفت: کم کم دارم می فهمم...گلی هست... و من گمان می کنم آن گل مرا اهلی کرده است...
        روباه گفت : ممکن است. در کره زمین همه جور چیز می شود دید...
        شازده کوچولو آهی کشید و گفت: آنکه من می گویم در زمین نیست.
        روباه به ظاهر بسیار کنجکاو شد و گفت: در سیاره دیگری است ؟             -بله
        در آن سیاره شکارچی هم هست؟                                                    -نه
        چه خوب... مرغ چطور؟                                                                    -نه
        روباه آهی کشید و گفت: حیف که هیچ چیز بی عیب نیست. لیکن روباه به فکر قبلی خود بازگشت و گفت: زندگی من یکنواخت است. من مرغها را شکار می کنم و آدمها مرا.تمام مرغها به هم شبیهند و تمام آدمها یکسان. ولی تو اگر مرا اهلی کنی زندگی من همچون خورشید روشن خواهد شد.من با صدای پایی آشنا خواهم شدکه با صدای پاهای دیگر فرق خواهد داشت. صدای پاهای دیگر مرا به سوراخ فرو خواهد برد ولی صدای پای تو همچون نغمه موسیقی مرا از لانه بیرون خواهد کشید.بعلاوه خوب نگاه کن.آن گندم زارها را در آن پایین می بینی ؟من نان نمی خورم و گندم در نظرم چیز بیفایده ایست. گندم  زارها مرا به یاد هیچ چیز نمی اندازند.اما تو موهای طلایی داری و چقدر خوب خواهد شد آنوقت که مرا اهلی کرده باشی .چون گندم که به رنگ طلاست مرا به یاد تو خواهد انداخت آنوقت من صدای وزیدن باد را در گندم زار دوست خواهم داشت...
        روباه ساکت شد و مدت زیادی به شازده کوچولو نگاه کرد آخر گفت: بیزحمت مرا اهلی کن.!
        شازده کوچولو در جواب گفت: خیلی دلم می خواهد ولی زیاد وقت ندارم.من باید دوستانی پیدا کنم و خیلی چیزها هست که باید بشناسم.
        روباه گفت: هیچ چیزی را تا اهلی نکنند نمی توان شناخت.آدمها دیگر وقت شناختن هیچ چیز را ندارند.آنها چیزهای ساخته و پرداخته از دکانها می خرند اما چون کاسبی نیست که دوست بفروشد آدمها بی دوست مانده اند.تو اگر دوست می خواهی مرا اهلی کن.
        شازده کوچولو پرسید برای این کار چه باید کرد؟
        روباه در جواب گفت: باید کمی صبور بود.تو اول کمی دور از من به این شکل لای علفها می نشینی.من از گوشه چشم به تو نگاه خواهم کردو تو هیچ حرف نخواهی زد.زبان سرچشمه سو تفاهم است.ولی تو هر روز می توانی قدری جلو تر بنشینی.
        فردا شازده کوچولو باز آمد. روباه گفت: بهتر بود به وقت دیروز می آمدی.تو اگر مثلا هر روز ساعت چهار بعد از ظهر بیایی من از ساعت سه به بعد کم کم خوشحال خواهم شد و هرچه بیشتر وقت بگذرد احساس خوشحالی من بیشتر خواهد شد. سر ساعت چهار نگران و هیجان زده خواهم شد و آنوقت به ارزش خوشبختی پی خواهم برد. ولی اگر در وقت نا معلومی بیایی دل مشتاق من نمی داند که کی خود را برای استقبال تو بیاراید... آخر در هر چیز باید آیینی باشد.
        بدین گونه شازده کوچولو روباه را اهلی کرد و همین که ساعت وداع نزدیک شد روباه گفت: آه .....من خواهم گریست.
        شازده کوچولو گفت: گناه از خود توست. تو خودت خواستی که من تو را اهلی کنم...
        روباه گفت : درست است.
        شازده کوچولو گفت: در این صورت باز گریه خواهی کرد؟
        روباه گفت : البته.
        شازده کوچولو گفت: ولی گریه هیچ سودی به حال تو نخواهد داشت.
        روباه گفت :به سبب رنگ گندم زار گریه به حال من سودمند خواهد بود. و کمی بعد به گفته افزود:یک بار دیگر برو و گلهای سرخ را تماشا کن آنوقت خواهی فهمید که گل تو در دنیا یگانه است.بعد برگرد و با من وداع کن و  من به رسم هدیه رازی بر تو فاش خواهم کرد.شازده کوچولو رفت و باز به گلهای سرخ نگاه کرد به آنها گفت : شما هیچ به گل من نمی مانید. شما هنوز چیزی نشده اید .کسی شما را اهلی نکرده است و شما نیز کسی را اهلی نکرده اید.شما مثل روزهای اول روباه من هستید. او آنوقت روباهی بود مثل صدها هزار روباه دیگر.اما من او را با خود دوست کردم و او حالا در دنیا بی همتا است.
        و گلهای سرخ رنجیدند.
        شازده کوچولو باز گفت:شما زیبایید ولی درونتان خالی است.به خاطر شما نمی توان مرد.البته گل سرخ من در نظر یک رهگذر عادی به شما می ماند ولی او به تنهایی از همه شما سر است.چون من فقط به او آب داده ام فقط او را در زیر حباب بلورین گذاشته ام فقط او را پشت تجیر پناه داده ام فقط کرمهای او را کشته ام چون فقط به شکوه و شکایت او به خودستایی او و گاه نیز به سکوت او گوش داده ام.زیرا او گل سرخ من است....آنگاه پیش روباه بازگشت و گفت: خدا حافظ.
        روباه گفت: خداحافظ و اینک راز من که بسیار ساده است:بدان که جز با چشم دل نمی توان خوب دید. آنچه اصل است از دیده پنهان است.
        شازده کوچولو برای اینکه به خاطر بسپارد تکرار کرد: آنچه اصل است از دیده پنهان است.
        -آنچه به گل تو چندان ارزش داده عمری است که تو به پای او صرف کرده ای.
        شازده کوچولو برای اینکه به خاطر بسپارد تکرار کرد: عمری است که من به پای او صرف کرده ام.
        روباه گفت : آدمها این حقیقت را فراموش کرده اند ولی تو نباید فراموش کنی. تو هرچه را اهلی کنی همیشه مسول آن خواهی بود. تو مسول گل خود هستی...
        شازده کوچولو برای اینکه به خاطر بسپارد تکرار کرد: من مسئول گل خود هستم...نویسنده: آنتوان دو سنت اگزوپری

        ارسال پیام خصوصی اشتراک گذاری : | | | | |
        این پست با شماره ۸۹۱۶ در تاریخ يکشنبه ۲۲ مهر ۱۳۹۷ ۰۲:۳۴ در سایت شعر ناب ثبت گردید

        نقدها و نظرات
        آلاله سرخ(سیده لاله رحیم زاده)
        سه شنبه ۲۴ مهر ۱۳۹۷ ۱۱:۳۵
        خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک
        حدیث ابراهیمی (سوگند)
        حدیث ابراهیمی (سوگند)
        سه شنبه ۲۴ مهر ۱۳۹۷ ۱۹:۳۶
        درود استاد رحیم زاده بزرگوار
        سپاس از تشویق این شاگرد کوچکتان خندانک خندانک خندانک
        ارسال پاسخ
        کبری یوسفی
        يکشنبه ۲۲ مهر ۱۳۹۷ ۱۱:۵۴
        درود برشماخانوم ابراهیمی
        زیبا ست
        قلممت مانا باشد همیشه موفق باشید
        خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک
        حدیث ابراهیمی (سوگند)
        حدیث ابراهیمی (سوگند)
        يکشنبه ۲۲ مهر ۱۳۹۷ ۱۵:۲۰
        سپاس از لطفتان. به مهر خواندید خندانک خندانک خندانک
        ارسال پاسخ
        تنها کابران عضو میتوانند نظر دهند.



        ارسال پیام خصوصی

        آموزش و نقد شعر

        نظرات

        مشاعره

        کاربران اشتراک دار

        محل انتشار اشعار شاعران دارای اشتراک
        کلیه ی مطالب این سایت توسط کاربران ارسال می شود و انتشار در شعرناب مبنی بر تایید و یا رد مطالب از جانب مدیریت نیست .
        استفاده از مطالب به هر نحو با رضایت صاحب اثر و ذکر منبع بلامانع می باشد . تمام حقوق مادی و معنوی برای شعرناب محفوظ است.