سایت شعرناب محیطی صمیمی و ادبی برای شاعران جوان و معاصر - نقد شعر- ویراستاری شعر - فروش شعر و ترانه اشعار خود را با هزاران شاعر به اشتراک بگذارید

منو کاربری



عضویت در شعرناب
درخواست رمز جدید

معرفی شاعران معاصر

پر نشاط ترین اشعار

انتشار ویژه ناب

اعضای آنلاین

تبلیغات متنی

♪♫ صدای شاعران ♪♫

تقویم روز

يکشنبه 5 خرداد 1398
    23 رمضان 1440
      Sunday 26 May 2019
        هر چه بیشتر به کسی عشق میورزیم ، بیشتر در اسرار هر چیز نفوذ می کنیم . مولانا

        يکشنبه ۵ خرداد

        پست های وبلاگ

        شعرناب
        بوق باران(طنز اجتماعی)
        ارسال شده توسط

        محمدعلی رضاپور(مهدی)

        در تاریخ : شنبه ۱۲ اسفند ۱۳۹۶ ۰۲:۵۲
        موضوع: آزاد | تعداد بازدید : ۲۰۲ | نظرات : ۴

         
        تاکسی جلویی در گوشه­ای از خیابان ایستاد؛ امّا ترافیک، سنگین بود و خودروی پشت سری نمی­توانست از کنار تاکسی ایستاده بگذرد و فقط می­توانست پشت سر هم بوق بزند. این بوق­ها از ماشین عروس نبود؛ چون قیافه­ی آن آقای راننده به دامادها شباهتی نداشت و عروسی هم داخل ماشین وجود نداشت. این آقا جز این که شهر آرامش­بخش ما را بوق­باران کرده بود، زحمت دیگری هم به خودش داده بود؛ یعنی، لب­هایش را که طبیعتاً از هم فاصله­ی زیادی نداشتند و به حالت افقی بودند، از هم فاصله می­داد و به حالتی گرد درمی­آورد و وقتی لب پایینی­اش می­جنبید، قُلِ کوچک­تر   احساس استقلال یا خودمختاری می­کرد و به جست و خیزی تماشایی می­پرداخت. او زحمت دیگری هم متحمّل شده و به چشم­هایش خیلی فشار آورده بود و هم­چنین دستش تا نزدیک هوا ـ البتّه پایین­تر از ارتفاع غیرمجاز ـ بلند شده و نزدیک بود که جنجال قشنگ­تری درست شود که بختانه یعنی بدبختانه یا خوشبختانه چون خودروش سقف و شیشه داشت، مشکلی برای تاکسی جلویی و سرنشینانش به وجود نیامد. با ادامه­ی صدای زیبای بوق ممتد، خانمی از تاکسی جلویی ـ که انصافاً جای بدی هم ایست نکرده بود ـ پیاده شد. با نوزادی در بغل و خردسالی که دستش را به مادر سپرده بود و چشمان هر دو بچّه داشتند نقش آبشار را برای طبیعت مصنوعی شهرمان بازی می­کردند. احتمالاً پُتک سرزنش­های مادر بیچاره ـ که مجبور شده بود با بچّه­هایش زودتر از سرعت صوت و یا حتّی نور پیاده شود ـ بر سر و صورت احساس بچّه­ها فرود می­آمد. هر طور که بود، خانم بیچاره و بچّه­های معصومش پیاده شدند. خیلی دلم می­خواست بدانم آن همه بوق­بوق آقای راننده چه علّتی داشت. اتّفاقاً توفیق شد و پشت سرش رفتم تا جایی ایستاد. من هم ایستادم. هنوز از خودرو پیاده نشده بودم که دیدم مستقیم رفت داخل اتاقی شیشه­ای و خیلی شلوغ. در را باز کرد و در آخر صف ایستاد. آن جا خیلی شلوغ بود. او به سختی توانست دوباره در را ببندد و خودش را جا دهد. شاید هم در از نوع خود بازشو بود. به هر حال، رفت و آخر صف ایستاد.
        موضوع، جالب شده بود: اتاق شلوغی که آقای عجول را در آخر صف خود، چسبیده به در ورودی نگه می­دارد، حتماً جای خیلی ویژه­ای­ست.
        ویژ ویژ ویژ. هم­چنان صدای خودروها می­آمد. من به خودم فشار آوردم تا به فکرم رسید که تابلوی سردر اتاق شیشه­ای را بخوانم. اتّفاقاً موفّق هم شدم. می­دانید تابلو چه می­گفت؟ من می­دانم. بگویم؟ نگویم؟ آخر چرا؟!
        حالا که خودم می­خواهم بگویم، شما دوست دارید نگویم؟! اشکالی ندارد. چون اصرار می­کنید، می­گویم. تابلوی خوشگل بزرگی بود. در واقع، تابلوی بزرگ خوشگلی. حالا خیلی هم فرق نمی­کند. روی تابلو به خطّ زیبای فارسی و زیرنویس انگلیسی نوشته شده بود:
        «آبمیوه و بستنیِ برو تو صف»
        با خودم فکر کردم آن آقای عجول، چه مرد شریفی­ست که برای دستور تابلو یعنی: «برو تو صف»، آن همه احترام قائل شده بود؛ امّا ناگهان، پیام دیگری از مغزم دریافت کردم که: نه، او کار بدی کرده است. کمی صبر کنید تا پیام بعدی از مغزم برسد تا برایتان دلیلش را بگویم. تا آن زمان، خودتان هم می­توانید فکر کنید. اگر شما زودتر متوجّه شدید، لطفاً به من هم خبر دهید. متشکّرم.
         
         

        ارسال پیام خصوصی اشتراک گذاری : | | | | |
        این پست با شماره ۸۶۴۵ در تاریخ شنبه ۱۲ اسفند ۱۳۹۶ ۰۲:۵۲ در سایت شعر ناب ثبت گردید

        نقدها و نظرات
        آلاله سرخ(سیده لاله رحیم زاده)
        شنبه ۱۲ اسفند ۱۳۹۶ ۲۱:۵۵
        خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک
        محمدعلی رضاپور(مهدی)
        محمدعلی رضاپور(مهدی)
        شنبه ۱۲ اسفند ۱۳۹۶ ۲۳:۳۰
        خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک
        ارسال پاسخ
        علی رفیعی
        شنبه ۱۲ اسفند ۱۳۹۶ ۰۳:۰۲
        سلام و درود دوست گرامی خندانک خندانک خندانک خندانک
        محمدعلی رضاپور(مهدی)
        محمدعلی رضاپور(مهدی)
        شنبه ۱۲ اسفند ۱۳۹۶ ۱۷:۴۹
        سلام و احترام، جناب رفیعی بزرگوار خندانک خندانک خندانک
        سپاس
        ارسال پاسخ
        تنها کابران عضو میتوانند نظر دهند.



        ارسال پیام خصوصی

        آموزش و نقد شعر

        نظرات

        مشاعره

        کاربران اشتراک دار

        محل انتشار اشعار شاعران دارای اشتراک
        کلیه ی مطالب این سایت توسط کاربران ارسال می شود و انتشار در شعرناب مبنی بر تایید و یا رد مطالب از جانب مدیریت نیست .
        استفاده از مطالب به هر نحو با رضایت صاحب اثر و ذکر منبع بلامانع می باشد . تمام حقوق مادی و معنوی برای شعرناب محفوظ است.