سایت شعرناب محیطی صمیمی و ادبی برای شاعران جوان و معاصر - نقد شعر- ویراستاری شعر - فروش شعر و ترانه اشعار خود را با هزاران شاعر به اشتراک بگذارید

منو کاربری



عضویت در شعرناب
درخواست رمز جدید

معرفی شاعران معاصر

پر نشاط ترین اشعار

انتشار ویژه ناب

محل انتشار اشعار شاعران دارای اشتراک

تبلیغات متنی

♪♫ صدای شاعران ♪♫

تقویم روز

جمعه 11 مهر 1399
    15 صفر 1442
      Friday 2 Oct 2020
        دو خصلت است که بالاتر از آن چیزی نیست: ایمان به خدا و سود رساندن به برادران. امام حسن عسكري(ع)

        جمعه ۱۱ مهر

        پست های وبلاگ

        شعرناب
        رابطه عشق وعرفان
        ارسال شده توسط

        آلاله سرخ(سیده لاله رحیم زاده)

        در تاریخ : شنبه ۲۹ خرداد ۱۳۹۵ ۱۱:۲۱
        موضوع: آزاد | تعداد بازدید : ۳۷۲ | نظرات : ۲۹

        پرسمان - آبان 1384، شماره 38 - رابطه عشق و عرفان / عشق مقدم است، یا شناخت؟
         
         
         
        به تعبیر دیگر اول دوست می داریم، بعداً می شناسیم، یا اول معرفت و شناخت به دست می آوریم، بعد از آن علاقه و محبت پیدا می شود؟
        پرسشی بود که به ظاهر ساده می آمد، اما به دلیل اینکه هر دو نمونه را خبر داشتم، برایم مبهم بود.
        گفتم: من فکر می کنم اگر علاقه مند باشیم، ما را به دنبال شناخت می کشد.
        گفت: تا نشناسیم، چگونه علاقه پیدا می شود؟
        گفتم: گاهی از فضای عمومی، از جوّ، از عادت، از روح جمعی، نمی دانم از راه های دیگر، شوق و علاقه نسبت به چیزی پیدا می شود. این کشش، ما را درگیر با یک موضوع یا شخص یا حادثه می کند. سراغش می رویم. نزدیک تر که می شویم تازه چیزهای تازه ای می بینیم و می فهمیم که علاقه ما بیشتر می شود.
        گفت: شاید هم عمیق تر و ریشه دارتر می شود.
        گفتم: شاید هم از ابهام به وضوح می رسد و خطوط و چارچوب آن محبت، روشن تر ترسیم می شود.
        گفت: بگذار من هم دلیل خودم را بگویم. ما چرا به چیزی یا کسی محبت پیدا می کنیم؟ رمز جاذبه اشیاء برای ما در چیست؟ آیا غیر از این است که در آن «مورد محبت»، نشانه هایی از کمال، جمال، خوبی، جامعیت، سودمندی، جاودانگی و خیر می بینیم و به آن علاقه مند می شویم؟ فطرت ما به سوی آنچه خوب و زیبا و خیر باشد کشیده می شود. این را می گویند «قانون جذب و انجذاب».
        گفتم: مثلاً ما به پدر و مادر محبت داریم، یا والدین به فرزندانشان دلبستگی دارند. در آنها چه دیده اند که شیفته شده اند؟
        گفت: مگر والدین، تأمین کننده نیازهای عاطفی و روحی فرزندان نیستند؟ مگر پدران و مادران تداوم وجود خود را در «آینه فرزندان» نمی بینند؟ چه خیری و جاذبه ای زیباتر از این؟
        گفتم: ولی من فکر می کنم این محبت در نهاد آنان وجود دارد. در سایه این عشق، به هم نزدیک می شوند و به خوبی ها، فایده ها و زیبایی هایی یکدیگر پی می برند.
        گفت: آیا شده است شما به کسی که نمی شناسید، علاقمند باشید؟ یا برای رفتن به شهر و کشوری که هیچ اطلاعی از آن ندارید، مشتاق باشید؟
        گفتم: نه، دلیلی ندارد که دل به چیزی بسپارم که از آن هیچ نمی دانم؟
        گفت: داریم به هم نزدیک می شویم. گاهی از کنار کسی رد می شوی که او را نمی شناسی، یا در کنار کسی می نشینی که صرفاً به عنوان یک فرد برایت مطرح است و از افکار، روحیات، سوابق، ویژگی ها، موقعیت اجتماعی و جایگاه خاص او اطلاعی نداری. برخوردت هم عادی است و بی احساس. اما همین که بدانی آن که در کنارت نشسته یا از برابرت گذشته، فلان دانشمند، فلان هنرمند، فلان قهرمان، فلان ایثارگر و فلان نیکوکار است، احساس می کنی به طرف او کشیده می شوی و علاقه پیدا می کنی، حس احترام در تو جوانه می زند، دوست داری با او هم سخن شوی، یا او هم تو را بشناسد و با تو گرم بگیرد. این حس از کی پیدا می شود؟ از همان زمان که نسبت به او شناخت پیدا می کنی.
        گفتم: این را قبول دارم. یک بار در یک مسافرت، با کسی که در صندلی کنار من نشسته بود، آشنا شدم و تصادفی فهمیدم که او یکی از استادان معروف و مهم است. خیلی خوشحال شدم. قبلاً چیزهایی درباره او شنیده بودم، اما در طول چند ساعت همسفری و با حرف هایی که با هم زدیم و خاطراتی که گفت، اطلاعاتم درباره او چند برابر شد و علاقه ام هم به او به همین نسبت افزایش یافت.
        گفت: پس در این میان یک چیز به صورت «قاعده» روشن می شود و آن اینکه اگر بخواهیم علاقه ما به چیزی یا کسی یا موضوعی بیشتر شود، راهش افزایش آگاهی نسبت به آن است.
        گفتم: من از خیلی وقت پیش می شنیدم که عشق به خدا چنین و چنان است و دوست داشتم که من نیز مثل بعضی از عارفان و وارستگان، خدا را دوست داشته باشم و مزه این دوستی را بچشم و ثمره آن را در زندگی ام حس کنم. راستی، راه پیدا کردن این علاقه چیست؟ چرا بعضی ها احساس محبت نسبت به او ندارند؟
        گفت: این بی علاقگی ها به خاطر بی معرفتی یا کم معرفتی است. هر چه خدا را، جلال و جمال او را، نعمت های او را، احسان هایی که به تو کرده و خوبی هایی که در حق تو انجام داده بشناسی، بیشتر دوستش خواهی داشت. اتفاقاً این موضوع، در گفت وگویی که میان خداوند و یکی از پیامبرانش بوده است، به صراحت مطرح شده است.
        گفتم: یعنی اینکه چطور می شود عاشق خدا شد و او را دوست داشت؟
        گفت: آری. خداوند روزی به حضرت داود وحی کرد که: ای داود: مرا دوست بدار و مردم را هم دوستدار من ساز. داود پیامبر به خداوند عرض کرد: خودم به تو محبت و علاقه دارم. مردم را چگونه به تو علاقمند سازم؟ خدا فرمود: نعمت های مرا برای آنان یادآوری کن. وقتی بدانند چه نعمت هایی از سوی من به آنان عطا شده است، مرا دوست خواهند داشت.
        گفتم: خوب، از این محبت چه چیزی عایدمان می شود؟
        گفت: محبت، اطاعت می آورد و دوستی به همراهی منتهی می شود.
        گفتم: کمی بیشتر توضیح بده. می خواهم فرق انسان هایی را که خدا دوست هستند، با آنان که خدا را نمی شناسند یا دوست ندارند نیز بدانم.
        گفت: تا حالا شده که کسی را زیاد دوست داشته باشی و خاطرش برایت عزیز باشد؟
        گفتم: بله، خیلی هم شده.
        گفت: آیا شده به خاطر دوستت و علاقه ای که به او داری، برنامه خودت را تغییر دهی یا از آنچه دلت می خواهد صرف نظر کنی؟
        گفتم: آری، این هم برایم پیش آمده است.
        گفت: این از آثار عشق و محبت است. یعنی محبت و علاقه، انسان را از «خود» بیرون می آورد و بسته به دیگری می سازد. وقتی عشق باشد، حاضر نیستی حرفی بر خلاف نظر معشوقت بزنی یا کاری بر خلاف رضایت او انجام دهی. حاضری هر سختی را بر خود هموار سازی تا او از تو نرنجد. این مقتضای محبت است، البته اگر علاقه، واقعی باشد نه شعار و ادعا.
        گفتم: فکر می کنم شعر معروف باباطاهر عریان هم به همین نکته اشاره دارد که می گوید:
        یکی درد و یکی درمان پسندد
        یکی وصل و یکی هجران پسندد
        من از درمان و درد و وصل و هجران
        پسندم آنچه را جانان پسندد
        گفت: الحق که به جا گفتی. یعنی باباطاهر به جا و زیبا گفته است. وقتی محبوب و جانان ما خدا باشد و او را به خاطر این همه احساس و نیکی و لطف که به ما داشته و دارد، دوست بداریم، به خاطر این دوستی حاضر نیستیم بر خلاف گفته و خواسته اش عمل کنیم. اگر می گوییم ما عاشق خداییم، ولی نافرمانی هم می کنیم، معلوم می شود عشق ما واقعی نیست. این است که گفتم: محبت، اطاعت می آورد و دوستی به همراهی می کشاند.
        گفتم: اگر اشتباه نکنم، شنیده ام در شعری که عربی و منسوب به امام صادق علیه السلام است، مضمونی این چنین آمده است که: اظهار علاقه و دوستی به خدا می کنی، در عین حال مرتکب معصیت می شوی؟ به جانم سوگند که این کار، کار شگفتی است. اگر دوستی تو واقعی باشد، از او اطاعت می کنی، چرا که دوستدار، همیشه مطیع دوست خویش است.
        گفت: همین طور است. کلام شیوای حضرت صادق نیز به همین نکته اشاره دارد. شاید رمز این که اجر و مزد زحمات و رسالت پیامبر خدا در قرآن، «مودت اهل بیت» قرار داده شده است، برای تأثیرگذاری همین محبت در زندگی محبین خاندان رسول خدا صلی الله علیه وآله است. اگر عشق به اهل بیت علیهم اسلام هم واقعی باشد نه شعاری، این علاقه به همراهی و همرنگی می کشاند. آن وقت کسی که مدعی عشق حسینی است، نمی تواند بی نماز باشد، چون حسین بن علی برای نماز کشته شد و مدعی ولایت علی علیه السلام نمی تواند حق کشی و ظلم داشته باشد، چون مولایش علی، مظهر عدالت و حق بود. مگر می شود خانمی عاشق زهرا سلام الله علیها باشد و حجابش را مراعات نکند؟!
        گفتم: و اگر این محبت باشد، عاشق اهل بیت علیهم السلام پیوسته به یاد آنان است، در سوگشان غمگین و در شادی آنان شاد است، یعنی نبضش با نبض آن خاندان می زند، به زیارتشان می رود و یاد و نام آنان را گرامی می دارد و چون آنان را می شناسد، دلبسته و خاطرخواه آنان می شود.
        گفت: آه... که دوباره رفتی سر مطلب اول، یعنی رابطه محبت و معرفت و اینکه کدام یک در دیگری تأثیر می گذارد و کدام یک مقدم است.
        گفتم: بالاخره معلوم شد کدام یک مقدم است؟
        گفت: نتیجه این همه حرف و حدیث، این شد که این دو در یکدیگر و بر یکدیگر تأثیر متقابل دارند. هم معرفت، محبت....
        منبع:سایت حوزه -پرسمان دانشجویی

        ارسال پیام خصوصی اشتراک گذاری : | | | | |
        این پست با شماره ۷۱۴۹ در تاریخ شنبه ۲۹ خرداد ۱۳۹۵ ۱۱:۲۱ در سایت شعر ناب ثبت گردید

        نقدها و نظرات
        آلاله سرخ(سیده لاله رحیم زاده)
        شنبه ۲۹ خرداد ۱۳۹۵ ۲۰:۱۱
        خندانک عشق بنیاد جهان بینی عرفانی
        هر چه گویم عشق را شرح و بیان چون به عشق آیم خجل باشم از آن
        در مورد عشق کتاب های بسیاری نوشته شده است و علوم متفاوتی در این مورد پرداخته است: زیست شناسی، فلسفه، روانشناسی، تعلیم وتربیه، عرفان و علوم دیگر نیز عشق را مورد بحث قرار داد است. علوم دیگر درباره عشق بحث کرده است اما عرفان درباره عشق بحثی ندارد بلکه خودش عشق است بنابراین برای درک عرفان باید عاشق شد، غیر از این چاره ای نیست.
        پس می پردازیم به چیستی عشق، به راستی این عشق چیست که همه کس از آن سخن می گوید!.
        مساله عشق نسبت به هر قوم، در اندیشه قوم یونانی بسیار باز تاب یافته است شاید رساله ضیافت (عشق) افلاطون از نخستین کتابی باشد که به صورت مستقل موضوع اش عشق است و سراسر کتاب درباره چیستی عشق می باشد. در نزد یونانیان آفرودیت Aphordete رب النوع عشق است و رومیان آن را ونوس می نامند.
        افلاطون دو نوع آفرودیت را معرفی می کند. یکی Aph. Pandemienne که از اورانوس متولد شده و خدای عشق پاک است و دیگری Aph.Pandemienne آفرودیت عوام می باشد که دختر دیونه و رب النوع عشق عامیانه است 8.
        در ادبیات پارسی هم ازدو نوع عشق نام برده شده است: عشق حقیقی و عشق مجازی، عشق حقیقی همان عشق پاک است که از عشق مجازی فرق دارد و کاملاً معنوی است و ارتباط به رابطه جنسی ندارد، در حالی که عشق مجازی همان مساله زیست شناسی و بیولوژیک از عشق است که از نظر عشق حقیقی مورد نکوهش قرار می گیرد بنابراین عرفان همین عشق حقیقی است.
        افلاطون را به عنوان فیلسوف عشق هم می شناسند، او می گوید: « هر که را دست عشق نسوده است راهش به ظلمات است »
        ویل دورانت عشق را از شاخصه های تکامل و مدنیت می داند و از نظر او انسان متمدن دارای عشق است.
        پس می شود گفت عرفان اوج تکامل عشق است و عشق عرفانی نمونه از انسان کامل، بنابراین مولانا به عنوان انسان کامل برخوردار از همین عشق است.
        باید گفت که بنیاد عرفان به عشق است و این عشق شوری است که در جان سنایی می دمد و در جان مولانا به اوج خود می رسد.
        چنان که سنایی در حدیقه الحقیقه فصلی دارد به نام «فی ذکر العشق و فضیله» و در مورد عشق می گوید:
        دلبــر جان ربای عشق آمـد ســر بروسر نمای عشق آمد
        عشق گوینده نهان سخن است عشق پوشیده برهنه تن است
        مولانا عشق حقیقی را در دیوان شمس در غزلی چنین بیان می کند:
        عشق جز دولت عنایت نیست جز گشاده دل و هدایت نیست
        عشق را بوحنیفه شرح نکــرد شافعی را درو روایت نیســــت
        لایجوز و یجوز را اجل اســت علم عشاق را نهایت نیـــسـت
        عاشقان غرقه اند در شکر آب وزشکر مصر را شکایت نیـست
        هرکه را پرغم و ترش دیدی نیست عاشق وزآن ولایت نیست
        جان مخمور چو نگوید شـکر باده ای را که حد وعنایت نیست 12
        عشق عرفانی را می شود از این ابیات عرفانی شناخت و باورکرد که عرفان عشق است و هیچ عقل و علمی را به خود راه نمی دهد و به سراغ رمز وراز هستی، عارف را با سلاح عشق مسلح می کند برای همین است که در پی قیل و قال نیست زیرا حقیقت را چنان که هست می بیند و مشاهده می کند و هرچه را با عشق تحمل می کند. فیلسوف و دانشمند را توان، آنچه را که عارف مشاهده می کند، نیست.
        منبع:تارنمای خراسان زمین
        آلاله سرخ(سیده لاله رحیم زاده)
        شنبه ۲۹ خرداد ۱۳۹۵ ۲۰:۰۸
        ليلي گفت:بس است...ديگر بس است و از قصه بيرون آمد.
        مجنون دور خودش مي چرخيد؛ليلي را نمي ديد.
        رفتنش را هم...
        ليلي گفت:كاش مجنون اين همه خودخواه نبود؛كاش من را هم ميديد.
        خدا گفت:ليلي بمان.قصه ي بي ليلي را كسي نمي خواهد.
        ليلي گفت:اين قصه نيست.پايان ندارد.حكايت است.حكايت چرخيدن.
        خداگفت:مثل حكايت زمين...مثل حكايت ماه... ليلي!!!بچرخ!
        ليلي گفت كاش مجنون چرخيدنم را تماشا مي كرد.
        مثل زمين كه چرخيدن ماه را مي بيند.
        خدا گفت چرخيدنت را من مي بينم.
        ليلي چرخيد و چرخيد. . . دور ؛دور ِ ليلي ست.
        ليلي ميگردد و قصه اش دايره است. هزار نقطه ي دَوار.
        ديگر نه نقطه و نه ليلي. ليلي ؛بگـــرد! تنهــــا حكايت دايره باقيست.ـ.ـ.
        منبع:عشق وعرفان
        جمیله عجم(بانوی واژه ها)
        يکشنبه ۳۰ خرداد ۱۳۹۵ ۱۲:۲۴
        خندانک
        سلام
        خسته نباشی آبجی
        خندانک خندانک خندانک
        نتم قطعه باگوشی مشکله نظر دادن
        برمی گردم ان شاالله خندانک
        سمانه هروی
        يکشنبه ۳۰ خرداد ۱۳۹۵ ۰۸:۴۵

        رابطه عشق و عرفان
        چه رابطه اي بين لذات جنسي و عرفان وجود دارد. منظورم عشق و عرفان است؟ از برخي شعرهاي عرفا معلوم مي شود آنها در عالم سلوک و مستي روابطي شبيه روابط جنسي و معاشقه با يک معشوق دلربا برقرار مي کردند؟
        در پاسخ به چند مطلب توجه کنيد :
        1- ميان عرفان حقيقي و راستين با لذت جنسي نامشروع نه تنها هيچ رابطه اي وجود ندارد بلکه اين دو با يگديگر تقابل و تضاد دارند .
        2- لذت جنسي گرايش مادي و حيواني است که هر چند اصل وجودش ضرورت دارد ولي انسان را به سمت و سوي دنيا و عالم ماده کشانده و او را از عالم تجرد و ملکوت که عرصه معرفت و قلمرو عرفان و عشق حقيقي است دور مي سازد .
        3- اشعار شاعران معرفتي مانند حافظ و مولوي داراي ايهام است و در واقع محدوديت و نا رسايي و اشتراک لفظي الفاظي که بيانگر مقصود واقعي آنها است چنين توهمي را ايجاد مي کند که آنها اهل شهوتراني و هم جنس بازي و شراب خواري و مانند آن هستند در حالي که همه اهل معرفت اذعان دارند که معرفت حقيقي تنها با اطاعت از خداوند و بندگي خالصانه و دوري از گناهان و شهوات و هوس ها حاصل مي شود و بدون آن معرفت توهم و خيال است و واقعيتي ندارد .
        3- در مورد معرفت و عشق به توضيحات ذيل توجه نماييد :
        عشق بر دو گونه است مجازي و حقيقي
        الف) عشق مجازي: در اين گونه عشق‏،موضوع عشق ورزي همانا صفات ظاهري و کمالات مشهود و محسوس محبوب است .يعني کمالات ظاهري محبوب موجب جذب عاشق مي شود.
        عشق مجازي خود دو گونه است:(دقت شود)
        1-عشق حيواني كه در آن عاشق تنها از روي شهوت و هوس معشوق خود را مي خواهد و به جنبه هاي جنسي او نظر دارد.
        2-عشق پاك: در اين عشق اگر چه نظر عاشق به ظاهر محبوب است، ولي چون ظاهر نماد باطن است و نشان از ذات الهي دارد، خود زمينه ساز عشق حقيقي مي شود و مانند پلي عاشق را به سوي عشق حقيقي رهنمون مي گردد.
        ب ) عشق حقيقى و الهى:
        عشق حقيقى عبارت است از قرار گرفتن موجودى كمال‏جو در مسير جاذبه كمال مطلق، يعنى خداوند متعال، پروردگارى كه جميل مطلق، بى‏نياز، يگانه، داناى اسرار، توانا، قاهر و معشوق است كه همه رو به سوى او دارند و او را مى‏طلبند (احياء علوم الدين، غزالى، ج 4، ص 283 - 279)
        عشق مجازى خود عشق اصلى و اصيلي نيست و از روى تسامح به آن عشق اطلاق مى‏شود. پيروان عرفان، جهان هستى را (از جمله انسان را) مظهر و نشان حضرت حق دانسته، و عشق به مظاهر خداوند سبحان را عشق مجازى در طول عشق به ذات پروردگار مى‏دانند. به قول سعدى:
        به جهان خرّم از آنم كه جهان خرّم از اوست
        عاشقم بر همه عالم كه همه عالم از اوست
        براي عارف و اهل دل عشق مجازى همچون پل و نردبان به عالم عشق حقيقى است. از آن جا كه تمام عوالم هستى و موجودات آن، حضرت حق را نشان مى‏دهند، امورى مجازى به شمار مى‏روند. به همين جهت عشق به آيات الهى، عشقى مجازى قلمداد مى‏شود. اما غير عارف به خصوص افراد معمولي در عشق زميني مي مانند و نمي توانند آن را وسيله رسيدن به عشق حقيقي قرار دهند.
        قابل توضيح اينكه تمام زيبايي هاي موجود در هستي چه انساني و چه نباتي و حيواني ظهور زيبايي ذات الهي است و هيچ موجودي از خويش جمال و زيبايي ندارد، بنابراين كسي كه عاشق جمال انساني مي شود، نيز درحقيقت عاشق خداوند شده است، ولي از طريق ظهورات انساني او.
        اين عشق نيز عشق به خداوند است با اين تفاوت كه مرتبه آن پايين تر از كسي است كه از مظاهر عبور كرده و عارف به زيبايي و جمال ذات الهي است و به سرچشمه زيبايي ها عشق مي ورزد و اهل عرفان و عشق حقيقي حق تعالي است.
        ناگفته نماند كه جمال خداوند جز از طريق مظاهر او شناختني نيست، ولي فرق است ميان كسي كه با ديدن مخلوقات و مظاهر زيباي هستي، غرق در جنبه هاي مظهري آنها مي شود، نمي تواند از آن عبور كند و اسير آن مي شود، و كسي كه در اثر عرفان ذات هستي، قدرت عبور از چهره هاي ظاهري و ديدن جمال حق تعالي از پي هر چهره اي را دارد و در اثر شناخت و اعتقاد توحيدي، توجه كامل او به خداوند است و هر زيبايي را اثر جمال حق مي داند و دائم بنده واسير حق تعالي است.
        اهل حيات طبيعي و دنيا اهل احساس و ظاهراند و عشقشان نيز احساسي و ظاهري است و چون حيات عقلاني و عرفاني را در خويش احيا نكرده اند، توان عبور از اين عشق و راهيابي به عشق حقيقي را ندارند، اما اهل دل و عرفان چون از حيات طبيعي و سپس از حيات عقلاني عبور كرده اند و به وادي عشق و عرفان درآمده اند، آنچنان قدرتي يافته اند كه توان تبديل هر عشقي را به عشق محبوب عالم دارند، براي آنها كه به توحيد راه يافته اند، عشق نيز وحدت مي يابد و هر عشقي به عشق خداوند باز مي گردد.
        عشق مجازى بايد به عشق حقيقى بر گردد تا ارزش پيدا کند و عاشق از رهگذر کمالات محسوس به کمال مطلق رهنمون گردد. و اگر در همان متوقف گردد جز انحراف هيچ نخواهد بودو سد راه کمال آدمي مي گردد. زيرا عشق ما بر معشوق راستين متمركز است و به هر آن چه كه از اوست و بوى او را مى‏دهد و نشانه اوست عشق مى‏ورزيم. ازاين‏رو توقف در اين عشق هر چند بهتر از نداشتن عشق است، ولى نتايج عشق حقيقى و راستين را ندارد.
        هر عشق و محبتى كه از اين دو مقوله خارج باشد عشق نيست بلکه شهوت و غريزه زيستي است در واقع آفتى است كه به رنگ عشق درآمده و زايل شدنى است. به طورى كه در برهه‏اى از عمر انسان(عشق كاذب شهوانى بيشتر در سنين جوانى رخ داده و گاهى همچون آتشفشان، جلوه مي کند كه بايستى از آن به خاطر اثرات مخرب و ويرانگرش پرهيز نمود ) اين عشق بعد از سپرى شدن آن دوره رخت برمى‏بندد و بر زير خاكسترهاى آن خرابى و فساد شديدى باقى خواهد ماند. جداى از مورد عشق كاذب و دروغين اين امكان هست كه در يك انسان، هم عشق مجازى باشد و هم عشق حقيقى، اما چينش و نحوه قرارگيرى اين دو، به صورت طولى مى‏باشد، يعنى توجه اولى به عشق مجازى است ولى هدف نهايى متوجه عشق حقيقى (خداوند متعال) است و همان طور كه ذكر شد درنگ و توقف در عشق مجازى رهزن و بازدارنده از رشد و تعالى مى‏باشد.
        تنها آن عشق مجازى كه در دل جاى دارد، مى‏تواند پلى براى رسيدن به عشق الهى باشد. عاشق بايد به منشأ كمال و حسن معشوق توجّه كند و ديدگاه خود را به آن معطوف دارد و معشوق مجازى را «نمادى» از معشوق حقيقى خويش تلقى كند و او را جلوه‏اى از جمال و كمال او بداند.
        اگر در عشق مجازى، عاشق همواره به اين حقيقت واقف شود كه معشوق او «مجازى» است و تنها براى راهبرى او به «عشق برتر و برين» است، مى‏تواند از اين عشق گذر كرده و به عشق حقيقى و الهى برسد؛ امّا اگر نگاه خويش را بر همان معشوق مجازى محدود سازد و جان و دلش محدود و مسخر و مقيد وى گردد، هيچ‏گاه نمى‏تواند از او گذر كند و به معشوق حقيقى دست يابد.
        علاوه بر اين؛ همواره بكوشد و دقّت نمايد كه هنگام برخورد با معشوق مجازى، به ياد معشوق حقيقى افتد و با نگاه او، هجران معشوق اصلى را ياد آورد؛ مانند عشق يعقوب به پسرش يوسف: هرگاه كه يعقوب، يوسف را به «چشم سر» مى‏ديد، به «چشم سرّ» در مشاهده حق بود و چون مدتى مشاهده يوسف از وى دريغ شد، مشاهده حضرت حق نيز از دل وى در حجاب گرديد. از اين رو آن همه جزع و فزع يعقوب در فراغ يوسف، بر فوت مشاهده حق بود؛ نه بر فوت مصاحبت يوسف و آن زمان كه دوباره به ديدار يوسف موفق شد، به سجده افتاد كه دلش معشوق اصلى را ديد.(كشف الاسرار، ج‏5، ص‏140؛ در اين خصوص نگا: عرفان اسلامى، صص‏177 و 178)
        به هر روى، زمانى مى‏توانيم عشق مجازى را به عشق الهى و حقيقى مبدل سازيم كه از آن گذر كنيم و به منشأ و منبع اصلى و سبب اصيل آن روى آوريم.
        چشم دريا ديگر است و كف دگر
        كف بهل وز ديده دريا را نگر
        جنبش كف‏ها ز دريا روز و شب‏
        كف همى بينى و دريا نى عجب‏
        ما چو كشتي ها به هم بر مى‏زنيم‏
        تيره چشميم و در آب روشنيم‏
        اى تو در كشتى تو رفته به خواب‏
        آب را ديدى، نگر در آبِ آب‏
        آب را آبى است كو مى‏راندش‏
        روح را روحى است كو مى‏خواندش‏




        منبع:akhlagh. porsemani. ir
        هوشنگ زاهدی
        شنبه ۲۹ خرداد ۱۳۹۵ ۱۶:۵۶
        درود بر بانوی رحیم زادۀ عزیز و بزرگوار
        با سپاس از تقبل زحمت بجهت فراهم نمودن چنین مطلبی سودمند مواردی در این باب را ضروری میدانم که باستحضار میرسانم مقالۀ مورد نظر با عنوان عشق و عرفان میباشد و لذا بهتر در این میباشد که عشق را پیرامون همین عنوان مورد رسیدگی قرار دهیم عشق دو گونه میباشد عشق حقیقی و عشق مجازی و همچنین روح آدمی دارای دو نیروی دافعه و جاذبه میباشد ضمن تأیید مطالب یاد شده بارها و کراراً مشاهده گردیده است با یک برخورد وبدون شناخت قبلی مجذوب فردی میگردیم که ناشی از قدرت جاذبه میباشد و چنانچه در شخص مورد نظر بعدها نقیصه ای مشهود گردد عقل در این امردخالت نموده و دستور به عقب نشینی را صادر مینماید ممکن است بخش دافعه ودل آنرا نپذیرفته و بدور از هوی و هوس بدینسان عشقهای مجازی افسانه ای بوجود آورَد در اینجا بد نیست یادی شود از بانوی پاپی عزیز و بزرگوار که هر چندگاه با حکایات آموزندۀ خویش اینجانب را مستفیض میفرمودند که چندیست بی خبر از ایشان میباشم معروف است حکایت دلدادگیِ لیلی و مجنون چون بگوش پادشاه وقت میرسد دستور احضار لیلی را صادر مینماید لیلی را نزد ایشان آورده سلطان پس از مدتی نگریستن به وی خطاب میکند در تو چیز قابل توجهی نمیبینم که شیخ عامری را سرگشته و والۀ خود در کوه و بیابان نمودی پاسخ میرسد اگر تو نیز میتوانستی با چشم دل نه با چشم سر لیلی را نگری میدانستی که لیلی کیست بزعم این حقیر اینگونه عشقها که نه کم بلکه نایاب میباشد نردبانی خواهد بود برا ی رسیدن بعشق حقیقی البته با توجه باینکه بر اساس نظریۀ عرفا عشق از جملۀ عواطف نیست بلکه کششی است از جانب معبود بنابراین تأکید نه بر کوشش عاشق بلکه بر کشش حق است وبدین دلیل میگویند عشق بسان سیل خروشانیست که میاید وعارف را با خود میبرد مولانا میفرماید
        عاشقان در سیل تند افتاده اند
        بر فضای عشق دل بنهاده اند
        در نزد عارف عقل حافظ نفس وخصایل آن میباشد و حال آنکه دل چو چشمش باز گردد عقل را در مکتب عشق که حافظ خود (دل )و روح میباشد کشانیده و تحت تعلیم قرار میدهد عارفان بر خلاف متکلمان بگونه ای که بیان فرمودید معتقد به اصل ابتدا عشق سپس طاعت میباشند عارف بدون توجه به پاداش و یا وعده ای تسلیم است در مقابل رضای معشوق بلا را بجان میپذیرد چرا که میداند صاحب بلا را خواهد دید وی هیچ امری را شایسته تر از آن نمیبیند که خود را شناسد دل را مطهر نگاهدارد وآنرا طواف نماید تا به حد کمال رسیده و معشوق را نزد خویش یابد دیده ایم چه بسیار انسانها که با وجود مشاهدۀ اینهمه آثار شگرف آفرینش نه عشقی و نه قدر شناسی از خالق مهربان مینمایند زیرا تا چشم سر میبیند مجالی بر چشم دل نیست
        پیروز وشادکام باشید
        خندانک خندانک خندانک خندانک
        یدالله عوضپور    آصف
        شنبه ۲۹ خرداد ۱۳۹۵ ۱۹:۱۹
        آلالۀ سرخ را درودی و سلامی
        سرکارخانم رحیم زاده
        پست بسیارارزشمندی را ارائه نموده اید
        باوربفرمایید میتوان ساعتهادرین مورد بحث و گفتگو نمود
        امیدوارم سایر عزیزان هم در این محفل پربار شرکت نمایند

        برمی گردم خندانک
        خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک
        سمانه هروی
        يکشنبه ۳۰ خرداد ۱۳۹۵ ۰۸:۳۳
        خندانک خندانک
        سلام خندانک
        واقعا مقاله و بحث جالبی بود
        ممنونم خندانک
        من فقط یه چیز میدونم وقتی که عاشق میشی خودت را دیگر نمیبینی فقط او را میبینی.
        خندانک
        لیلا باباخانی (سما الغزل )
        يکشنبه ۳۰ خرداد ۱۳۹۵ ۱۱:۳۶
        سلام ودرود بسیار مقاله ارزشمندی بود
        سپاس که وقت می گذارید بانوی بزرگوار
        خندانک
        خندانک
        خندانک

        یدالله عوضپور    آصف
        يکشنبه ۳۰ خرداد ۱۳۹۵ ۱۲:۱۲
        درود بردوستان صاحبدل
        مستفیض شدیم از مقالات بسیار پربارشما.
        اما این تازه اول راه هست
        آنچه آورده اید گفتار دیگران است چه نیکوست که درک ودریافت خودتان را به تماشا بنشیینیم.کپی کردن از منابع دیگران کاری است آسان.
        اول خطاب به خودم بعد به دیگران
        سعی نماییم حتی اگر جمله ای باشد ازکُنه وجودخودمان خیزد
        عنوان مطلب روش است
        مقاله ای در عشق و عرفان.
        باید خودمان را بسنجیم که دراین مورد چقدر میدانیم
        ودرکدامین مرحله قرار داریم
        میتوانیم ازکلام دیگران مثال بیاوریم اما نقل قول مفید فایده نخواهد بود.
        سرکارخانم رحیم زاده که زحمت این پست را کشیده اند مطمئنا هدفشان این بوده که احساس درونی مان را مشاهده نماید
        پس چه نیکوست که ازداشته هایمان استفاده نماییم نه از برداشتهایمان
        باسپاس از حضور شما
        خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک
        علیرضا کاشی پور محمدی
        يکشنبه ۳۰ خرداد ۱۳۹۵ ۱۲:۱۸
        سلام و آفرین
        لذت بردم از این بحث
        سبز بمانید
        خندانک خندانک خندانک
        یدالله عوضپور    آصف
        يکشنبه ۳۰ خرداد ۱۳۹۵ ۱۲:۳۸
        باسلام
        میدانیم که عشق را دونوع است
        حقیقی و مجازی
        اما چون دراینجا واژۀ عرفان را یدک میکشد
        پس محوربحثمان عشق حقیقی میباشد
        به نظر حقیر
        عشق حقیقی کوششی نیست که بتوان با سعی و تلاش بدست آورد
        بلکه کششی میباشد .سن وسال نمی شناسد آنگاه که زمین وجودی را مستعد یابد ، درخاکش ریشه خواهد کرد و ازپرتو حضورش تمام امکانات رشدو نمو محیا میگردد. راه معشوقه را مینماید ، ابزار رسیدن را نیز آماده میکند.
        ازتمام آفتها محفوظش می دارد .ودرتمام مراحل ، آنی ازاو غافل نمیشود.این عشق نورسته در زمین دل ، کم کم به درخت تناور عرفان مبدل خواهد شد .عرفان شناخت واقعی معشوق است بدون هیچ شک و ریبی .همواره ازنسیم نوازشگر کوی دوست بهرمند خواهد بود خندانک یاهو خندانک
        تنها کابران عضو میتوانند نظر دهند.



        ارسال پیام خصوصی

        نقد و تحلیل شعر شاعران

        نظرات

        مشاعره

        کاربران اشتراک دار

        کلیه ی مطالب این سایت توسط کاربران ارسال می شود و انتشار در شعرناب مبنی بر تایید و یا رد مطالب از جانب مدیریت نیست .
        استفاده از مطالب به هر نحو با رضایت صاحب اثر و ذکر منبع بلامانع می باشد . تمام حقوق مادی و معنوی برای شعرناب محفوظ است.
        0