سایت شعرناب محیطی صمیمی و ادبی برای شاعران جوان و معاصر - نقد شعر- ویراستاری شعر - فروش شعر و ترانه اشعار خود را با هزاران شاعر به اشتراک بگذارید

منو کاربری



عضویت در شعرناب
درخواست رمز جدید

معرفی شاعران معاصر

انتشار ویژه ناب

تبلیغات متنی

♪♫ صدای شاعران ♪♫

تقویم روز

چهارشنبه 10 آذر 1400
  • شهادت آيت الله سيد حسن مدرس، 1316 هـ ش و روز مجلس
27 ربيع الثاني 1443
    Wednesday 1 Dec 2021
    • روز جهاني مبارزه با ايدز

    بیشترین مخاطب

    کانال تلگرام شعرناب

    بنویس تا زنده بمانی ، بنویس تا زنده بمانی ، بنویس تا زنده بمانی.احمدی زاده (ملحق)

    چهارشنبه ۱۰ آذر

    پست های وبلاگ

    شعرناب
    ماهی نگیر مهربان
    ارسال شده توسط

    فرامک سلیمانی دشتکی(مازیار)

    در تاریخ : پنجشنبه ۲۳ ارديبهشت ۱۳۹۵ ۱۸:۰۶
    موضوع: آزاد | تعداد بازدید : ۴۶۳ | نظرات : ۲

    اونور جنگلها خیلی دور از یه برکه ی کوچولو  توی یه شهر بزرگ مردی خسته ولی مهربون زندگی می کرد ، اون یه جایی خونده بود که ماهیگیری به آدم آرامش میده و خستگی رو از تن آدم درمیکنه ، رو همین حساب راه افتاد و اومد و اومد و اومد از جنگل گذشت و به برکه رسید ، ولی اون خیلی مهربون بود و دلش نمیومد به هیچ موجود زنده ای آسیب برسونه ، به همین منظور طعمه هاش رو روی قلاب نمی زند ، اون به جای قلاب طعمه ها رو جوری به ریسه می چسبوند که وقتی ریسه های ماهیگیری رو تو آب مینداخت ماهی ها بدون اینکه گیر بیفتن و زخمی بش طعمه رو بخورن و برن . تو اون برکه ماهی ها خاطرات بدی از قلاب ماهیگری داشتن و کسی به سمت طعمه های  مرد مهربون نمی رفت تا طعمه رو بخوره . بنابراین هنوز مرد مهربون احساس خستگی می کرد. تا اینکه .... تا اینکه ... ت..ا...ا...ی...ن..که ....یه روز چند بچه ماهی که گرسنه بودن به دور از چشم بزرگترها به سمت طعمه ها رفتن و طعمه ها رو برداشتن  و هر روز کارشون همین شده بود و مرد ماهیگیر هم قند تو دلش آب شده بود و از مهربونیه خودش لذت می برد . به همین ترتیب ماهی های بزرگتر هم متوجه بی خطر بودن طعمه ماهیگیر مهربون شده بودند  و اونا هم توی خوردن طعمه گوی سبقت رو از هم ربودند و این برایشان عادی شده بود. روزها گذشت و مرد ماهیگر دیگه احساس کرد خیلی آرامش پیدا کرده و بر همین اساس همچنان که قند تو دلش آب شده بود راه جنگل و کوه و جاده رو پیش گرفت و به خونه رفت .ماهی ها دلشون برا مرد ماهیگیر تنگ نشده بود چون اصلا اونو ندیده بودن ، اونا فقط طعمه ها رو میدیدن و دلشون برا طعمه ها تنگ شده بود.بنابراین اولین قلابی که وارد برکه شد همه به سمتش حمله کردند به صورتی که اولین ماهی تیغ قلاب گیر کرد توی گلویش ، ماهی بعدی سر اون ماهی رو گاز گرفت و ماهی بعدی همینطور و...ماهیگری فریاد می زد و قسم می خورد که با یک بار قلاب انداختن سیزده تا ماهی گرفتم . اونجا دیگه شلوغ شده بود از ماهیگرانی که از گرفتن ماهی قند تو دلشون آب می شد. مرد مهربان داخل شهر شلوغ باز هم نیاز به آرامش داشت و ایندفعه یه قوری گل گاوربان دم کرد و لب پنجره نشست و سرکشید

    ارسال پیام خصوصی اشتراک گذاری : | | | | |
    این پست با شماره ۶۹۸۹ در تاریخ پنجشنبه ۲۳ ارديبهشت ۱۳۹۵ ۱۸:۰۶ در سایت شعر ناب ثبت گردید

    نقدها و نظرات
    جمیله عجم(بانوی واژه ها)
    جمعه ۲۴ ارديبهشت ۱۳۹۵ ۰۷:۳۱
    خندانک خندانک خندانک
    خندانک خندانک خندانک خندانک
    درودددددددددد
    خیلی جالب بود
    وتفکربرانگیز خندانک خندانک
    خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک
    خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک
    مهناز چالاکی
    سه شنبه ۲۲ تير ۱۳۹۵ ۱۲:۵۷
    خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک
    تنها کابران عضو میتوانند نظر دهند.



    ارسال پیام خصوصی

    نقد و آموزش

    نظرات

    مشاعره

    کاربران اشتراک دار

    محل انتشار اشعار شاعران دارای اشتراک

    حمایت از شعرناب

    شعرناب

    با قرار دادن کد زير در سايت و يا وبلاگ خود از شعر ناب حمايت نمایید.

    کلیه ی مطالب این سایت توسط کاربران ارسال می شود و انتشار در شعرناب مبنی بر تایید و یا رد مطالب از جانب مدیریت نیست .
    استفاده از مطالب به هر نحو با رضایت صاحب اثر و ذکر منبع بلامانع می باشد . تمام حقوق مادی و معنوی برای شعرناب محفوظ است.
    0