سایت شعرناب محیطی صمیمی و ادبی برای شاعران جوان و معاصر - نقد شعر- ویراستاری شعر - فروش شعر و ترانه اشعار خود را با هزاران شاعر به اشتراک بگذارید

بنویس تا زنده بمانی ، بنویس تا زنده بمانی ، بنویس تا زنده بمانی.احمدی زاده (ملحق)

شنبه ۶ آذر

پست های وبلاگ

شعرناب
دل محوری و سیر و سلوک درونی در دیوان شاه نعمت الله ولی و دیگر عرفا
ارسال شده توسط

دکتر رجب توحیدیان آغ اسماعیلی(سالک)

در تاریخ : پنجشنبه ۲۱ آبان ۱۳۹۴ ۰۰:۲۵
موضوع: آزاد | تعداد بازدید : ۴۵۸ | نظرات : ۱

 
«دل محوري وسيروسلوك دروني درديوان شاه نعمت الله ولي وديگر عرفا»
دکتر رجب توحيديان
عضوهيأت علمي دانشگاه آزاداسلامي واحد سلماس[*]
چكيده:
سيروسلوك دروني وتوجّه به دنياي باطن ودل برخلاف عالم ظاهر،موضوعي است كه ازابتداي ادبيات عرفاني-اسلامي موردتوجه بيش ازحدّعرفا واقع گرديده است. موضوعي كه درامهّات متون عرفاني-چه نظم وچه نثر- با اصطلاح «سفر درباطن[†]» و «ازخود بطلب[‡]» مطرح گرديده ودررأس اهمّ مسائل وانديشه هاي عرفاني قرارگرفته است.براساس باورايماني ويقين قلبي عرفاءونيزدرجهان بيني آنان،آن گنج عشقي راكه سالك راه، ساليان سال درسير وسلوك به سوي حق وحقيقت همواره درپي دست يافتن بدان است،دركنج ويرانه دل خود اودفين است.شاه نعمت الله ولي كرماني ازجملة آن عرفاي دل آگاه وباطن انديشي است كه دربرگ برگ ديوانش مدام گنج عشق رادركنج ويرانه دلش دريافته وهمگان رابه سيروسلوك دروني جهت دست يافتن به گنج عشق به كنج دل فرا ميخواند.نعمت الله ولي درديوان خود بيش ازهر عارف وعاشقي وبيشترازهرمطلب ومبحث عرفاني ديگر ،محور دل وسيروسلوك دروني را مدّنظرقرارداده است.اين نوشتارموضوع دل وسيروسلوك دروني درديوان اشعاراين عارف نامي قرن هشتم ونهم هجري را همراه با ذكرشواهدي ازمتون منظوم ومنثورعرفاني مورد مداقّه قرارداده است.
مخزن اسرار سبحــانـي دل است
مظهــــر انوار ربـــاني دل  است
دل بـــود آيينـه گيتي   نمــــا
هفت هيكـل را اگر خـواني دل است
جنـت المــاواي جـان  عاشقـان
نزد سرمستـان روحـــاني دل  است
دل بــدست آور در او  دلبر بـجو
خلوت دلــدار اگر دانــي دل است
گوهــــر  دريـاي بي پـايان مـا
بـاز جو گـرطـالـب آنـي دل است
دل بـــــود  گنجينـه  گنج الـه
نـقـد گنج وگنج سلطـاني دل است
راز دل از دل بــجــو از دل بگو
نـزد سيد محــرم  جاني  دل است
(نعمت الله ولي،1385: 86)
سيد نور الدين نعمت الله بن عبدالله بن محمد بن عبدالله بن كمال الدين يحيي كوه بناني كرماني،معروف به شاه ولي مؤسس سلسلة نعمت اللهي،يكي از عارفان ايران وبزرگترين متصوّف سده هشتم هجري است.پدران وي ازقهستان خراسان بودند،پدرش از قهستان به كيج ومكران آمد وبه واسطة وصلتي كه با اميران شبانكاره كرد، در كوه بنان كرمان متوقف شد و شاه ولي در روز پنجشنبه بيست ودوم رجب سال 731 هجري متولد شد.در جواني نزد شيخ ركن الدين شيرازي وشيخ شمس الدين مكي وسيد جلال الدين خوارزمي وقاضي عضدالدين ادبيات وكلام وحكمت الهي وفقه رادريافت وسپس در سلك تصوف درآمد وبه فرقه قادري داخل شد.نوشته اند كه فصوص الحكم ابن عربي را حفظ داشت.سيدپس از تكميل اطلاعات خود در فنون وعلوم ظاهري به سير وسياحت پرداخت و در مصر وديارمغرب ومكه ومدينه وخراسان(بلخ) وماوراءالنهر به ويژه سمرقند سياحت واقامت كرد وبزرگان ومشايخ آن نواحي را زيارت نمود وسپس به مولد خود بازگشت ودر روز پنجشنبه بيست ودوم رجب سال834هجري در يكصدوسه يا چهارسالگي زندگي را بدرود گفت وجسدش در ماهان كرمان به خاك سپرده شد.(حقيقت،1383: 668-667).
افكار وعقايد شاه نعمت الله ولي:
سركار خانم ده بزرگي در مورد افكار و عقايد شاه نعمت الله ولي بر اين عقيده اند كه: « تعاليم و افكار صوفيانه شاه نعمت الله ولي متأثر از عقايد محي الدين ابن عربي بود كه منشأ دعوي ارشاد و هدايت و تعليم وتربيت خلايق و دعوت طالبان و جويندگان عرفان به محفل انس  و مكتب عرفان او شد. و به لحاظ بروز همين طرز انديشه ،تصور مأموريت خاص الهي در اشعار و سخنان وي ظاهر شد . چنانكه خود را طبيب حبيب  دانا معرفي كرد. وجود چنين افكار صوفيانه و شطحياتي در سخنان و آثار وي براي برخي از معاصرانش خوشآيند نبود ، به طوري كه خواجه حافظ شيرازي اين  دسته از  سخنان و افكار وي را در اشعارش به طعن و تعريض گرفت ، و جامي هيچ گونه اشاره اي به نام و زندگي اين عارف بزرگ و مؤسس سلسله نعمت اللهي در كتاب نفحات الانس خود نكرد.» (ده بزرگي،1383: 162-161).  « منشأ  عقايد عرفاني شاه نعمت الله ولي يعني دعوي ارشاد و هدايت را خصوصاً بايد در آثار ابن عربي جستجو كرد. زيرا شاه نعمت الله ولي در قرن هشتم  و ثلث اول قرن نهم هجري بهترين شارح اقوال و افكار صوفيانه ابن عربي بوده است . به عبارت ديگر ، نعمت الله ولي در وضع اصول عرفان و تصوف مبتكر نيست، بلكه مانند عرفاي ايران كه بعد از قرن هفتم ظهور كرده اند،تحت تأثيرآراء وعقايد عرفاني ابن عربي واقع گرديده، در اين طرز تفكر،عقيدة خاص«دعوي ارشاد»نيز طبعاً از شيخ مذبور الهام گرفته است.(قمري،1383: 312).
سبك شعري شاه نعمت الله ولي:
دكتر شميسا در مورد سبك شعري شاه نعمت الله ولي وشعر فارسي در عهد شاهرخ(نيمه اول قرن نهم) براين عقيده اند كه:«...اما اين دوره آغاز انحطاط شعر فارسي است(البته شعرسبك عراقي).بعضي از نشانه هاي اين انحطاط تا اواخر عصر قاجار ادامه مي يابد.از آغاز دوره مورد بحث،فصاحت واستواري كلام قدما اندك اندك روي به زوال مي نهد.در غزل سبك خاصي نيست وبيشتر مسألة تقليد وتتبع[چنانكه در شعر شاه نعمت الله كه يگانه شاعر اين عهد است نيز تقليد وتتبع از شعر مولانا وحافظ وديگران مشهود است]مطرح است ،اما به ندرت برخي از مضامين جزيي تازه ديده مي شود..ليكن به طور كلي شاعر صاحب سبكي در اين دوره ظهور نكرد....غزل عارفانه دراين دوره طرفداران بسيار داشته است.اين گونه اشعار در اين زمان با قاسم انوار تبريزي وشاه نعمت الله ولي رواج كلي يافت.در عهد شاهرخ غزل بيش از هرقالب ديگر رايج بوده است.به نظر آقاي دكتر احسان يار شاطر دو سبك غزل(به تبع دودسته شاعر) در اين دوره يافت مي شود:1-شاعراني كه به دنبال سلامت لفظ وروشني معني بودند وغالباً پيرو سعدي وحافظ هستند،مانند:شاه نعمت الله ولي،شمس مغربي، قاسم انوار، لطف الله نيشابوري و...2-شاعراني كه دنبال مضامين ومعاني باريك بودند ودر كلام آنان غالباً عيوب لفظي ومعنوي ديده مي شود،مانند:كمال خجندي،شيخ آذري،كاتبي ترشيزي،خيالي بخارايي و... كه غالباً از پيروان امير خسرو دهلوي وحسن دهلوي هستند.»(شميسا،1376: 148-144).ازجملة مواردي كه مي توان آن را ازخصايص مهم سبكي شاه نعمت الله ولي  ذكر كرد،استفاده از صنعت تكرار است. در سرتاسر ديوان نعمت الله ولي،تكرار بيت،مصراع ومضمون كاملاً مشهود است وعلت اين تكرار را مي توان درمحدود بودن مضامين وموضوعات شعري وي دانست. تكرار بيت در غزليات239 تا 241 كه هر سه غزل داراي مطلع يكساني است: 
عالـــم بــــدن است و عشق جــانـان
جـــان است كه در بــــدن روان است
(شاه نعمت الله ولي،1385: 104).
يا از غزل400تا402 باز هرسه غزل داراي مطلعي يكسانند:
عشق مست است وعقـــــل مخمور است
عــــاقـــــل از ذوق عاشقي دور است
(همان: 155).
براي تكرار مصراع در ديوان شاه نعمت الله ولي،مي توان به اين موارد اشاره كرد:
آفتـــــــاب او وعـــــــالم سايه  بان
حضـــــرت او مظهـــر  لطف  خداست
(همان:89)
آفتــــــاب است او وعالــــم سايبـــان
عالــــمي در سايــــه آن پــــادشاست
(همان:89)
عشق جـــانـــان حيات جان من است
خــــوش حياتي چنين از آن من است
(همان:114)
عشق جــانــــان حيات جان من است
حــــاصل عمـــــر جاودان من است
(همان:115)
خرابات است وماسرمست وساقي جام مي بردست
درين خلوتسراي دل بــجـز دلبر نمي گنجد
(همان:187)
خرابات است وماسرمست وساقي جام مي بردست
چنين بــــزم ملوكــانه نمي دانم كجا باشد
(همان:223)
دُردِ  دَردش  دواي  دَردِ  دل اسـت
نوش مي كن كـــه آن بــود بهــبود
(همان:232)
دُردِ  دَردَش  دواي دَردِ    دل است
به از اين خـــود دوا چـــه مي جويي
(همان: 581)
دكتر دانش پژوه درمورد سبك شعري نعمت الله ومقايسه مضامين شعري وي با شعرسعدي براين باورندكه:«تكرار مضمون در شعر نعمت الله ولي فراوان است،امّا مضاميني كه تكرارشده،مانندمضامين سعدي كه سرايندة عاشق پيشه است،مبتني برعشق اين جهاني نيست،بكله مضمون هايي عارفانه است كه از عشق حقيقي وعرفاني منشأ گرفته است.در سخن بلند سعدي مضاميني مانند:نشستن وبرخاستن،تشبيه قامت يار به سرو وسرو روان و...مكررآمده است،اما نعمت الله مضاميني مانند«دُرد دَرد»و«دريا وموج وحباب»را كه نمادها وتمثيل هاي عارفانه اوست،مكررمي آورد.»(دانش پژوه،1383: 142).
از ديگرمواردي كه ميتوان آنرا درايجاد سبك شعري وانديشه هاي عرفاني شاه نعمت الله دخيل دانست،صنعت طرد وعكس است. شاه نعمت الله ولي بواسطه علاقه اي كه به كاربرد اين صنعت دلنشين ادبي از خود نشان ميدهد،كل غزل وديگرقوالب شعري را مزيّن به اين صنعت مي كند.صنعتي كه بعدها توسط نورعلي شاه اصفهاني كه مقلّد افكار وعقايد نعمت الله است نيز دنبال مي شود.نعمت الله ولي گويد:
اگر آيــــي در اين دريا بيابي آبروي ما
بيــــابي آبروي ما  اگر آيي در اين دريا
(نعمت الله،1385: 32)
از جام وحدت سرخوشم هردم ميي درمي كشم
هر دم ميي در مي كشم ازجام وحدت سرخوشم
(همان:392)
آينة جمـــال اونيست به جزجـلال او
نيست به جــز جــلال اوآينه جمال او
(همان:455)
تعريف دل وانواع آن:
« دل آن حقيقت لطيفي است كه انسانيت انسان در پرتو آن شكل مي گيرد به طوري كه ميزان ارزش وعظمت آدمي درميزان رشدوشكوفايي دل نهفته است ازاين حقيقت درعربي به قلب و فؤاد تعبير شده است.»(فاضلي،1374: 160) «دل درفرهنگ وادب فارسي به دومعني اطلاق شده است:گاهي منظور ازآن همان گوشت صنوبري شكلي است كه در طرف چپ سينه آدمي قرار دارد وكارش رساندن خون به تمام اعضاءوجوارح وجود آدمي است.درمعناي ديگر؛دل عبارت است ازآن حقيقت ولطيفة الهي كه حقايق عالم غيب وشهود را دريافته وآدمي رابا آنها مأنوس ساخته وازآن حقايق درتصعيد حيات تكاملي وكمال لايق وي استفاده مي كند.»(همان: 172).
دل درعرفان:
كاشاني درمورد دل وجايگاه آن درعرفان ميگويد:«...اكنون بدانكه مراد از دل بزبان اشارت،آن نقطه اي كه دايرة وجود از او درحركت آمد وبدوكمال يافت،وسرّ ازل وابد دراو بهم پيوست، ومبتداي نظر در وي به منتهاي بصررسيد،وجمال وجلال وجه باقي،براومتجلّي شد.عرش رحمان ومنزل قرآن وفرقان وبرزخ ميان غيب وشهادت و روح ونفس ومجمع البحرين مُلك وملكوت وناظر ومنظورپادشاه ومحبّ ومحبوب اله وحامل ومحمول سرّامانت ولطف الهي،جمله صفات اوست ومرادازازدواج روح ونفس،نتيجة وجوداو.وغرض ازارتباط مُلك وملكوت،مسرح نظر ومطرح شهود او... وجود او بعشق قائم است،و وجود عشق بدو.ودل دروجودانسان برمثال عرش رحمان است.عرش قلب اكبر است درعالم كبير.وقلب عرش اصغر درعالم صغير... »(كاشاني،1381: 98-97).  امام محمدغزّالي دركيمياي سعادت خويش درمورد شناخت پيكر ظاهري وحقيقت دل ونفس وسيروسلوك باطني وجايگاه دل درعرفان مي گويد:«بدان كه كليد شناختن خداي،شناختن نفس خويش است وبدين سبب گفته اند:«مَنْ عرف نفسه فقد عرف ربّه» وخلاصه،هيچ چيز به تو نزديكتر از خود تو نيست،اگر خودرا نشناسي، ديگران را چگونه خواهي شناخت؟...اگر ميخواهي خود را بشناسي بدان كه تو را ازدوچيز آفريده اند:كالبد ظاهر كه آن را«تن» گويند ومعني باطني كه آن را «نَفْسْ» گويندوجان ودل گويند.حقيقت وجود تو،آن معني باطن است كه ما آن را«دل» نام مينهيم وهر وقت سخن از«دل» بگوييم منظورمان اين است كه آن را«روح» و«نفس» نيزميگويند ومنظور از دل،آن گوشت پاره نيست كه درطرف چپ سينه قرار داردكه آن دل راستوران ومردگان هم دارند وآن را بچشم ظاهري ميتوان ديد وهرچه با اين چشم بتوان ديد مربوط به اين عالم«شهادت» ناميده اند وحقيقت دل ازاين عالم نيست بلكه از عالم غيب است.(غزّالي،1381: 20-19). «دل درنزدعرفاء عبارت از نفس ناطقه است ومحل تفضل معانيست وبمعني محرم اسرارحق است.»(شمس مغربي،1381: 261). « وازآن به جام جهان نماوآيينة گيتي نما تعبير مي شود كه باطن مرد حق وانسان كامل است.»(همان: 259).
نَسَفي دربيان دل انسان كامل ميگويد:«ايدوست! بدانكه هر بلا يا عطا(نعمت يا نقمت) كه ازعالم غيب راهي ميشود تابه جهان شهود (عالم ظاهر)برسد ،پيش ازآن بردل انسان كامل پيدا ميشود و وي از آن امر آگاه مي گردد.هركسي در نزد انسان كامل حاضرشود ،حال وفكروباطنش براوآشكار ميگردد. گويي دل انسان كامل آينة جهان نماست. هرچيزكه از درياي عالم غيب راهي ساحل وجود ميشود ،عكس آن دردل انسان كامل ظاهرميشود.»(نسفي،1382: 99-98). نَسَفي انسان كامل را:«شيخ،پيشوا،هادي،مهدي، دانا ،بالغ،كامل،مكمّل،امام،خليفه،قطب،صاحب زمان،جام جهان نما،آيينة گيتي نما واكسيراعظم خطاب مي كند.»(همان: 27). دكتر رزمجو درمورد شأن وعظمت وخلاصه آفرينش بودن انسان كامل ،براين عقيده اندكه :«درجهان بيني عرفان اسلامي، انسان بواسطة دارابودن گوهردل وجان كه گنجينة اسرارحق وتجلّيگاه انوارالهي است وبحكم آيات:«ولقدكرمنا بني آدم...»(سوره الاسراء،آيه70). و«...اني جاعل في الارض خليفه....»(سوره بقره،آيه30). و«علم آدم الاسماء كلها»(همان،آيه31). مظهرجميع اسماء وصفات خداوندي شده ومباهي به تكريم وجانشيني باري تعالي وشايستة پذيرش بارامانت وصفت «احسن التقويم»(سوره التين،آيه4).گرديده ودرعرصة كاينات تنها موجودي است كه:
تــاج كرّمنــاست بر فـــرق سرش
طــوق اعطينــــاست آويز بــرش
جوهـر است انسان وچرخ او را عرض
جمله فـرع و پايـــه اند و او غرض
بحـــــر علــمي در نمي پنهان شده
در سه گـز تن، عالـمي پنهــان شده
....در آثار عارفان شهيري چون:سنائي،عطار،مولانا ،[شاه نعمت الله ولي] وديگران هدف نهائي از طرح وتحليل كلية مباحث عرفاني وارائة داستانها وتمثيلات شيرين وموشكافيهاي دقيق رواني وكلامي از ابعاد شخصيتهاي در اوج ياحضيض اخلاقي ،چيزي جز تبين وتوجيه صفات ارزشمند انسان كامل و رهنموني به مكتب روحاني او منظور نظر نيست.اين انسان كه در نظرصوفيّه هدف غائي تربيت به شمار مي رود،مظهرجميع اسماء وصفات خداوندي،نگهدار جهان وشرط بقاءطبيعت است واگر او نبود،طبيعت خلعت وجود نمي پوشيد ونوري كه خدا را به خود مي نمايد،پديد نميآمد.»(رزمجو،1368: 222-219).
دل در ديوان شاه نعمت الله ولي:
« شاه نعمت الله حجم نسبتاً قابل ملاحظه اي از اشعارش را به توصيف «انسان» بخصوص انسان كامل وعارف اختصاص داده است.اودر اشعارش انسان را خليفة خدا وجامع صفات الهي معرفي مي كند وبا توجّه به اينكه وي از معتقدان سرسخت وحدت وجود است، انسان راظهور وتجلي اسم اعظم خداوند ميداند .نعمت الله ولي گاه دراشعارش به پيچيدگي وكيفيت خلقت انسان اشاره دارد وگاه از مقام معنوي وبرتراو سخن ميراند وازميان اجزاي وجودي انسان،نظر خاصي به «دل» كه به قول اوخزانه اسرار ربوبي است، دارد ومكرر دل را ستايش وتوصيف كرده است واز عظمت آن سخن ميگويد.»(واردي،1383: 517). شاه نعمت الله ولي ،پيرطريقت وانسان كامل را كه به خاطر داشتن دل،نخبه وزبدة عالم و آفرينش است با عناوين و القابي نظير:مظهر ذات وصفات كبريا، آفتاب عالم وجود،مظهر لطف خدا، كون جامع، گنجينه ولايت والي،جان ولايت،جام گيتي نما،حافظ جامع خدا،صورت اسم اعظم،محرم راز كبريا،صوفي صفّة صفا، مجلاي ذات خداوندي،چشمة حيات ،حيّ جاودان و...خطاب كرده،ميگويد:   
هر كجــا پيريست  طفـل  پير ماست
اين چنين پيـري در اين عالم  كرا ست
در صفـــــات و ذات او ديدم عيان
مظهـــر ذات وصفــــات كبرياست
آفتـــــاب او وعــــــالم سايبان
حضــــرت اومظهـــر لطف خداست
(نعمت الله،1385: 89).
انسان كاملست كه اوكون جامع  است
تيـغ ولايت است كه برهان قاطع  است
(همان:140).
گنجينــة ولايت والـــي دل  وي است
جانم فداي اوست كه جان  ولايت است
(همان:153).
جــــام گيتـــي نمـــاي مــا انسان
حـــافـظ جـــامع خـــدا انســان
صـــــورت  اســـم اعظـمش  دانم
محـــــرم   راز  كبــــريا انســان
گنــــج و گنجينــه وطلسم بــه  هم
مي نمــــايد عيـــان  تـرا انســان
هـــــرچـــه دركاينـات ميخـواننـد
بنـــدگــــانند و پــادشا انســـان
خـــانقــاهيست  شش جهـت به مثل
صــــوفي صفــة  صــفـا انســان
مـــوج و بحــر وحباب وقطره وجو
همـــــه باشنـــد نـزد ما انســـان
ايــــن سرا  خـــانه اي خراب بود
گـــرنبــاشد دراين  سرا   انســـان
نعمـــــت الله  را  اگــــر يــابـي
خـــوش ندا كن  بگو  كه يا انسـان
(همان:417)
انسان كاملست كه مجلاي ذات اوست
مجموعه اي كه جامع ذات وصفات اوست
او چشمــه حيات وهمه زنده اند ازاو
او حي جــاودان و به بقاي  حيات اوست
(همان:585)
جام جهان نما دل انسان كامل است
مرآت حق نما به حقيقت  همين  دل است
دل مخـــزن خزاين سرّالهي است
مقصود هردوكون زدل جوكه حاصل است
(اسيري لاهيجي،1357: 354)
«توجه به باطن ازآداب صوفيان وعرفاست ونه تنها خودشان درخلوت تنهايي به تزكيه نفس پرداخته اند؛بلكه ارمغان سيروسفر باطني خويش را به مشتاقان معنوي جامعه بخشيده اند .زدودن  زنگار دل را تاآنجا توصيه كرده اند كه جمال جميل حق درآن تجلي كند...عرفا فلسفه خلقت انسان را درشناخت خويش وتوجه به باطن و درنتيجه شناخت دانسته اند وپي برده اند كه مقام انسان بسيارگرانبهاتر ازآن است كه عمر خويش را بيخبرازشناخت حق به كسب مال صرف كند.»(برزي،1376: 21-20). «حافظ شيرازي ومولاناجلال الدين بلخي وعطار وسنايي وسايرعرفاي بزرگ برخلاف نظرحكما ومتكلمين كه حقيقت رادرعالم خارج ميجويند،وخالق عالم رادرعرش وفوق افلاك ومنفصل ازعالم وآدم ومباين عالم وجود مي دانند،معتقدندكه هست ونيست درخودآدمي و وجودخود آدمي است واگر كسي درخود ودردل خود به سيروسياحت بپردازد ،همه چيزوهمه حقايق را دروجود خودپيدا خواهد كردحتّي خالق را،وبراي كشف حقايق ودرك رازآفرينش وادراك آفريننده نبايد دور رفت ودرعالم خارج به وسيله استدلال ومنطق وعقل كه متّكي به مباني سست وناقص دانش وتجارب محدودانساني ومأخوذ ازطبيعت است به كشف وحقيقت پرداخت،زيرامفتاح كلية رموز واسرار ودقايق درباطن خودآدمي است تاجايي كه با تهذيب وتنويردل وتعمّق در باطن خدا را ميتوان پيداكرد واينجاست كه عارفان آيه كريمة«ونحن اقرب اليه من حبل الوريد»راناظربه مدعاي خويش ميدانند وميگويند براي مردحقيقت بين ،خدا درهمه چيز وهمه جا متجلي است»(مرتضوي،1384: 162-160).
در ديدة مجنون همه جــــا صورت ليليست
در چشم محبّــــان همه معني حبيب است
(نعمت الله ولي،1385: 154).
چشم وحدت بين به دست آري اگر چون آفتاب
در دل هـــــر ذرّه اي نـــور الهي بنگري
(صائب تبريزي،1375: 3249).
نعمت الله ولي،رند وقلندرسرمستي است كه با نوشيدن دُرد دَردِ عشق ، سيرو سلوك دروني راجهت دست يافتن به گنج عشق ومعرفت حقيقي به اتمام رسانيده وآن گنج را دركنج ويرانه دلش دريافته است. شاه نعمت الله ولي درديوان خودكه الحق اطلاق اصطلاح«دلنامه »براي آن ازهرجهت شايسته وبرازنده مينمايد، بعداز به اتمام رساندن سير وسلوك دروني، به عظمت ومقام دل پي برده ، دل وجان ودرون انسان را بااوصاف وصفاتي نظير:گنجينه وگنج پادشاهي،مظهرالطاف الهي،آيينة حضرت الهي، مجمع البحرين،جامع مجموع،خلوتسراي خاص دوست، مخزن گنج «كُنتُ كنزا»،صفّه صفا،سيمرغ قاف معرفت، امّ الكتاب،مسندپادشاه عشق،لوح محفوظ وگنجينة گنج العرش،تختگاه سلطان عشق،نظرگاه حضرت عشق ، گلشن عشق،مخزن اسرارالهي، بحرمحيط وجان عالم ،قبله عاشقان وسرمستان،مظهركبريا،خلوت محبّت جانان ،جامع غيب وشهادت،كشتي خدا در درياي معرفت و...خطاب كرده وسالك راه وانسان راكه بخاطرداشتن همين دل عصاره ونقاوه عالم آفرينش است،به خودشناسي وسيروسلوك دروني جهت يافتن گنج وگوهرعشق ومعرفت، بكنج دل فرا ميخواند:
گنجينه وگنــــج پادشاهـي دل توست
وان مظهــــرالطــــاف  الهـي دل توست
مجموعة مجمــــــوع كمالات وجود
ازدل بــطلب كه هرچـه خواهي دل توست
(نعمت الله ولي،1385: 606).
درآدركنج دل بنشين كه دل گنجينه شاه است
بجـواين گنج سلطاني،زگنج شايگان بگذر
(همان:294).
دلم گنجينة عشق است وخوش گنجي دراوپنهان
چنين گنجي اگر جويي بجودر كنج ويرانش
(همان:315).
آيينة حضــــــرت الهي دل  توست
گنجينــه وگنـــج پادشاهي  دل توست
دل بــحــرمحيط است ودراو درّيتيم
درّ صدفي چنيـن كه خواهي دل توست
(همان:606).
شيخ نجم الدين رازي در اين مورد كه دل انسان آيينه صفات جمالي وجلالي خداست، مي نويسد:«خلاصه نفس انسان دل است ودل آينه است وهردو جهان غلاف آن آينه.وظهور جملگي صفات جمال وجلال حضرت الوهيّت به واسطة اين آينه كه«سنريهم آياتنا في الآفاق وفي انفسهم»(سوره فصّلت،آيه53).
مقصود وجـــود انس وجان آينه است
منظــــور نظـــر در دو جهان آينه است
دل آينــــة جمال   شاهنشاهي  است
وين هـــر دو  جهان غلاف آن آينه است»
(رازي،1384: 3).
لاهيجي:  دل بـــــود آيينــــه وجـــه خدا
در دل صــــافي نمــــايد حـــق لقا
گرهمي خــواهي كه بيني روي دوست
دل بدست آوركـــه دل مــرآت اوست
(مثنوي اسرارالشهود،نرم افزار دُرج).
آيينة حــــق نمــــاست ايـن دل
يــــا خلـــوت كبـــرياست اين دل
يـــا آينـــة جمـــال شاهي است
يــــا جلــوه گه  خــداست  اين دل
(نور علي شاه اصفهاني،1349: 96).
مجمــع البحرين اگر جويي دل  است
جامع مجموع اگر گويي دل است
دل بــــود خلــــوتسراي خاص او
هرچه مي خـواهي بيا از دل بجو
(نعمت الله ولي،1385: 539).
دلم خلوتسراي توست غيري در نمي گنجد
به جان تو كه جان من ندارد كس به جاي تو
(همان:431).
نقد گنــج كنت كنزا رابجواز كنج دل
گوهر درّيتيم ازمـــخزن دلها طلب
(همان:55).
دل صفّة صفاست وما صوفيـان دل
دل خلوت خداست وما ساكنـان دل
(همان: 334).
مرغ دل سيمرغ قـــاف معـرفت
جـــز سر زلــف بتانش دام نيست
(همان:89).
دل صـــاحبـــدلان به دست آور
جمــــع امّ الكتـــــاب  را  در ياب
(همان:58).
دل مسند پادشـــــاه عشق است
دل خلــــوت بـــارگاه عشق است
(همان:111).
لوح محفوظم وگنجينة گنج العرشم
سينة سيّد من مخزن اسرار من است
(همان:117).
لوح محفوظ دل مغربي از مكتب دوست
گشت مسطور كه دل مكتب  ديگر دارد
(شمس مغربي،1381: 104).
لاهيجي: لوح محفــوظ ار بــدانستي دل  است
پيش دانـــا دل نـه اين آب وگِل است
(  مثنوي اسرار الشهود،نرم افزار دُرج).
ترا دل لوح محفوظ است وعلم از فلسفي گيري
ترا خورشيد همسايه،چراغ از نم چه گيراني؟
(عراقي،1386 :29).
دل مـــا تختگـــاه سلطـــان است
عشق او پادشــــاه انجمـــن است
(نعمت الله ولي،1385: 152).
عشق است شاه عادل برتخت دل نشسته
اين عقل كامل ما آن شاه را وزير است
(همان:134).
« چون مُلك دل از تشويش اوباش صفات ذميمة نفساني پاك شد وآينة دل از زنگارطبيعت صافي گرديد،بعد از آن بارگاه جمال صمديّت ،بل مشرقة آفتاب جمال احديت را شايد.اكنون سلطان عشق را به حكومت گمارند و وزير عقل را به درباني دَرِ دل نشانند،وشهر دل را به زيور جواهر يقين واخلاص وتوكل وصدق وفتوّت وانواع صفات حميده بيارايند،زيرا كه سلطان حقيقي به خلوتسراي دل مي آيد ومعشوق اصلي جمال مي نمايد.»(نوربخش،1384: 38).
بزن شمشير مردانه بگيـــر اقليم شاهانه
بيا برتخت دل بنشين كه درعالم توسلطاني
(نعمت الله ولي،1385 :485).
دل نظــــر گاه حضــــرت عشق است
مثل او كجــــاست يعـــــني دل
(همان:338).
در دل مــــدارنقش اماني؛ كه شرط نيست
بتخانه ساختن  ز نظر گاه پـــادشــا
(خاقاني،1375: 12).
دل منظـــر عالي ونظــــرگاه رفيع است
ياراست كه او ناظر اين منظر عالي است
(شمس مغربي،1381: 81).
گـلشن عشق است جـــــانم جـــاودان
بلبل سرمست گلــــــزارم وي است
(نعمت الله ولي1385 :119).
اين سينة مـــا مخـــزن اسرار الهي است
رازي است دراين سينه و رازي كه چه گويم
(همان:351).
دل بحـــــر محــــيط وجــــان عالم
در بحــــــر محــــيط همچوماهست
(همان:120).
قبـــلة عــــاشقـــان و سرمستــان
در خــلــوتـــسراي  مـــا  بـــا شد
(همان:224).
جــام گيتي نــــما ست يــــعني دل
مظهـــــر كبـــــريــاست يعني دل
(همان:338).
دل  خلــــوت   محـبّــــت    اوست
جــــانت آيينـــه دار طلــعت اوست
آيينـــه پـــــاك  دار و  دل  خــالي
كه نظــرگــاه خــاص حضرت اوست
(همان:585).
جامـــع غيــب وشهــــادت دل بود
تخـــت سلطـــان ولايـــت دل  بود
(همان: 539).
دل كشتي خـداست  به دريـــاي معرفت
لطف خـــدا سزد كه  بود نـا خداي دل
(همان:334).
«....گمشدة رهرو سالك-گنجي است كه جاي جاي را براي يافتنش مي كاود وياري كه دربه در به جست وجويش مي تازد-دردرون خود اوست ونه در بيرون او و ازاين رو ، براوست كه در درون خود سفركند وبه جست وجوي دروني بيش از جستجوي بيروني دل بندد.ازبرون به درون،ازظاهربه باطن،ازدنيا به دل وازآفاق به اعماق روآورد وآنچه را بايد درجان بجويد وآنچه را بايد بيابد در دل بيابد.در نظر عرفا، جان انسان جام جهان نماست؛دلش دستگاه كبرياست؛باطنش بارگاه الوهيّت است؛سرّش سراپردة لاهوت است ونهادش نمايشگاه ملكوت،وبا همة كوچك اندامي و ريز نقشي،آفاق آفرينش را با همة گستردگي وبسيار نقشي درنهان نهاد خود نهفته دارد.عرفاءجهان آفاقي بيروني(جهان مهين) رادر مقايسه باوجود انسان(جهان كهين)،عالم صغير ميدانند، وآدمي را سفر گِل به سفر دل، از گلگشت جهان به گلگشت جان فرا مي خوانند و«از خود بطلب هر آنچه خواهي كه تويي» را شيوه وشعار خويش مي سازند.»(راستگو،1383: 136-135). نعمت الله باپيروي ازمكتب عرفاني عرفاي باطن انديشي ازجمله عطارومولانا وديگران وبا اعتقاد قلبي به آية شريفة«ونحن اقرب اليه من حبل الوريد»(سوره ق،آيه16). گمشده خودرا دركنج دل جسته  وازسالك راه مي خواهدكه براي بدست آوردن مطلوب خود كه گنج عشق جانانست، سرابُستان جان وكنج ويرانة دل خودرابكاود وسرگشته ودربه درعالم نگردد: 
در سرابستان جـــان جانانة خود را طلب
او مقيم خانه ،تـوسرگشته گردي در به در
(نعمت الله،1385: 276).
گنــــج اگرجـــــويي بجودركنج دل
چنــــد گــردي در پــي زر دربـه در
(همان: 284).
درخلـــوت دل توست يـاري ويار غاري
تو مي روي  ز هــر در غافـل ز يار تا كي
(همان:502).
از خـــود بطـــلب مــــراد خـود را
زيــــرا كه تـــويي مــــراد هي هي
(همان:،518).
درِ دل مــــي زن امّـــا در شب و روز
مقيــم گوشــــه ويــرانــه مي باش
دلــــت گنجينــة گنــج است ودايـم
بيــا در كنـــــج اين ويرانه مي باش
(همان:322).
زهي عقل وزهي دانش كه توخود را نمي داني
دمي با خود نپردازي كتاب خود نمي خواني
چو تونشنــاختي خود را چگونه عارف  اويي
خداي خود نمي داني بگو تا چون  مسلماني
(همان:486).
دراين مورد كه گنج عشق معشوق ازلي كه سالك راه معرفت وعشق عمري درپي بدست آوردن آن بيهوده گرد جهان گردان است؛دركنج ويرانه دل خود اوست،شيخ محمود شبستري درمثنوي عرفاني سعادت نامه،حكايت نمادين دلنشيني را ذكر مي كند:عاشقي با دل پر ازتب وتاب عشق،خدا را در خواب مي بيند،دامان او رامحكم مي گيرد ومي گويد:حالا كه تو را بدست آورده ام، به راحتي از تودست برنمي دارم. وقتي از خواب بلند مي شود ،مي بيند كه دامن خود را گرفته است:
ديــــد يك عـــاشق از دل پر تاب
حضــــرت حـــق تعالي اندرخواب
دامنش   را  گــــرفت آن غمــخور
كه نــدارم مـــن از تـو  دست  دگر
چـون در آمد ز خواب خوش درويش
ديد محـــكم گرفته  دامـــن خويش
(شبستري،1371: 161).
شيخ باطن انديش شبستردرادامة داستان مي گويد كه براي نيل به شناخت معرفت حق تعالي،سالك وعاشق راه،بايد بخودمتوسّل شده ودامان خود رابگيردوخدا را نه با انديشه استدلالي وفلسفي؛بلكه با بينش ذوقي وشهودي درمكتب دل خود بجويد:       
دامــــن  خــويش را  ز دست مـده
سر درآفــــاق هـــــرزه بيش منه
هست مطلـــوب جـــانت اندر  پيش
انــدر او مي نگـــر از او   منـديش
زآنكـــــه انديشه  دورت انــــدازد
دوست با غيـــر در نمــــي  سازد
هــــركه از خويشتن شناخت شناخت
خــويش رااز شناخت  دور انداخت
(همان:161).
نعمت الله ولي با تأسي ازمسلك ومكتب عرفاني شيخ محمود شبستري ،سالك راه را به سير وسفر دروني جهت جستن آن يكتاي بيهمتا دعوت كرده واز او مي خواهد كه دامن خود را بگيرد واندرون خود را بكاود وهرآن چه كه درطلب آن است ازخود بجويد نه در جاي ديگر:    
در وجـــــود خـــويشتن سيري بكن
حضــرت  يكتــــاي بيهمتــا بجو
دست بگشـــا دامـــن خــود را بگير
هــرچــه مي جويي ز خود جانا  بجو
(نعمت الله ولي،1385: 447).
عين القضات همداني درمورد دل وسيروسفر دروني ميگويد:«...اما راه خداي تعالي درزمين نيست،درآسمان نيست،بلكه دربهشت وعرش نيست؛طريق الله درباطن توست؛«وفي انفسكم افلا تبصرون» اين باشد.طالبان خدا او را درخود جويند زيرا كه او دردل باشد،ودل درباطن ايشان باشد.ترا اين عجب آيد كه هرچه در آسمان وزمين است،همه خدا در تو بيافريده است؛وهرچه درلوح وقلم وبهشت آفريده است مانندآن درنهاد توآفريده است.هرچه در عالم الهي است عكس آن درجان توپديد كرده است»(عين القضات،1377: 287). ...وتوچه داني كه چه ميگويم؟مي گويم طالب بايد خدا رادرجنّت ودر دنيا ودر آخرت نطلبد ودرهرچه بيند نجويد.راه طالب خود دراندرون اوست وراه بايد كه در خود كند.همه موجودات طالب دل رونده است كه هيچ راه به خدانيست بهتر از راه دل و«القلبُ بَيتُ اللهِ»همين معني دارد:
اي آنكه هميشه در جهان مي پويي
اين سعي ترا چه سود دارد گويي
چيـزي كه تو جويـان نشان  اويي
با تُست همي،توجاي ديگر  جويي
(همان: 23).
گنجينه وگنــــج پادشاهـي دل توست
وان مظهــــرالطــــاف  الهـي دل توست
مجموعة مجمــــــوع كمالات وجود
ازدل بــطلب كه هرچـه خواهي دل توست
(نعمت الله ولي،1385: 606).
محمدبن منّوردركتاب«اسرارالتوحيد في مقامات شيخ ابي سعيد» ازابوسعيد ابوالخير،از زبان حال آسياب درحال چرخش،درموردتصوّف وسيروسفردروني چنين نقل ميكند:«يك روزشيخ ما باجمعي ازصوفيان بدرآسيايي رسيدند.شيخ اسب بازداشت وساعتي توقّف كرد،پس گفت:ميدانيد اين آسيا چه مي گويد؟مي گويد:«تصوّف اينست كه من دارم،درشت مي ستانم ونرم باز مي دهم وگرد خود طواف مي كنم.سفر درخود مي كنم تا هرچه نبايد ازخود دورمي كنم.».(پور جوادي،1385: 152).
چـــرا چـــون آس گرد خود نگردي
چــــوآب آشفته سرگردان  چو جويي
پشيمـــاني  بــود   در هـرزه  گردي
پـريشانـــي بـــود درسوبـه سويي
توباري ازخـود  اندر  خود  سفر  كن
به گـــرد عالــم انـــدر چند پويي
كـه را مي پـرسي از خود  وا نپرسي
كــه را گــم كــرده اي آخر نگويي
زخــود اورا طلــب  هرگز  نكردي
اگـر چه سالهــا در  جست  و جويي
(شمس مغربي،1381: 196).
اي آنكـــه طلبكـــار   جهـان  جاني
جـــاني و دلي وبلكـــه خود جاناني
مطلـــوب تويي طـلب تويي طالب تو
دريـاب كه بـي تـوهـرچه جويي آني
(نعمت الله ولي،1385: 627).
گرمعــــرفــت نامتنــاهي يـــابي
درعـــــين همـــه نــــورالهي يابي
بيرون زتو نيست خـويشتن را بشناس
ازخـــود بطـ لب هرآنچه خواهي يابي
(همان:627).
طلب گــــوهـــر اركني جــانــا
قدمـــــي نـــه درآ  درايــــن دريا
گــــرتـــو دريا دل وگهـرجـويي
گــوهــر از خــود بجــو كه تواويي
( همان:556).
در وجــــود خويشتن سيـــري بكن
آنچه گـــم كردي هم آنجا وا طلب
(همان:56).
ازدل خـــــود دلبـــر خود راطلب
كـــو دم ازالله  اكبـــر مي زنـــد
(همان:189).
گر طـالب حقيقتي مطلـوب نزد توست
دريــــاب وآرزوي دل طالبـان  بجــو
(همان:448).
هرچــــه خواهي زخود طلب مي كن
كه تــويي هرچـــــه خواهي ار داني
(همان:485).
درد اگـــرداري دوا  ازخــود بـجـو
هرچه مي جويـي چوما ازخود بجو
تشنه گـردي سو  به سوجــوياي  آب
غرق بحــــري آب را ازخود بجو
رو فنــــا شو  تا بقــا  يــابي  ازو
چون شدي فــانـي بقا ازخود بـجو
ازخــودي  تا  چنــد گويي با خود آ
خود رها كن رو خدا  از خود بـجو
گنــــج در كنج  دل  ويران   ماست
گنج اگر خــواهـي بيا از خود بجو
صورت  و  معني و جام  و مـي تويي
حاصــل هر دو سـرا  از خود بجو
(همان:447).
«بنا به عقيده نعمت الله ولي در كنج هر ويرانه اي گنج با ارزشي وجود دارد وبايد با مراقبت ومكاشفت آن را دريافت. گنج عشق ارزشمندترين ثروت عالم هستي است،ودل بهترين كنجي است كه مي توان آن را نگه داري كرد.دل كه جامع ودربرگيرندة ذات وصفات اسم اعظم است،شايسته ترين مكان براي پرورش واقامت گنج عشق است،اصرار بر صيانت وپاك سازي دل از ورود وسوسه هاي مادّي وشيطاني نشان از اهميّتي است كه شاه نعمت الله نسبت به دل قايل است و در اين ميان دل خود را سزاوارترين وپاكيزه ترين جايگاه براي گنج عشق مي داند.»(منصوري،1383: 475). نعمت الله ولي ،با اشاره به احاديث قدسي:«كُنتُ كَنزاً مَخفِيّاً فَاَحبَبتُ اَن اُعرَفَ فَخَلَقتُ الخَلقَ لِكَي اُعرَفَ »(فروزانفر،1376: 120).و«لاَ يَسَعُنِي اَرضِي وَلاَ سَمَائِي وَيَسَعُنِي قَلبُ عَبدِيَ المؤمن»(همان: 113).معتقداست كه تنها دل انسان است كه قادر به درك وشناخت گنج مخفي عشق ومعرفت معشوق ازليست وعشق و معرفت معشوق رابه مانندگنجي مي داند كه مخزن موجودات عالم گنجايش آنرا نداشته وتنها ويرانه دل اوست كه گنجايش آن را دارد وباگنجايش آن دركنج دلش دردوكون نمي گنجد واز سالك راه مي خواهد كه براي بدست آوردن گنج عشق، تنها ويرانه دل او را بجويد:
گنج عشق او كـــــه در عالم نمي گنجـــد همه
از دل ما جو كه جايش در دل ويران مــاست
(نعمت الله ولي،1385: 101).
گنـــــج عشقي كه همه كون ومكان مي جويند
گوبيـــــاييد كه آن در دل ويرانــه ماست
(همان:117).
چه خوش گنجي است عشق او كه درعالم نمي گنجد
چنين گنج اركسي جويدنشان كنج ويران ده
(همان:466).
آن گنــــج كه مخـ

ارسال پیام خصوصی اشتراک گذاری : | | | | |
این پست با شماره ۶۳۰۶ در تاریخ پنجشنبه ۲۱ آبان ۱۳۹۴ ۰۰:۲۵ در سایت شعر ناب ثبت گردید

نقد و آموزش

نظرات

مشاعره

کاربران اشتراک دار

حمایت از شعرناب

شعرناب

با قرار دادن کد زير در سايت و يا وبلاگ خود از شعر ناب حمايت نمایید.

کلیه ی مطالب این سایت توسط کاربران ارسال می شود و انتشار در شعرناب مبنی بر تایید و یا رد مطالب از جانب مدیریت نیست .
استفاده از مطالب به هر نحو با رضایت صاحب اثر و ذکر منبع بلامانع می باشد . تمام حقوق مادی و معنوی برای شعرناب محفوظ است.
0