سایت شعرناب محیطی صمیمی و ادبی برای شاعران جوان و معاصر - نقد شعر- ویراستاری شعر - فروش شعر و ترانه اشعار خود را با هزاران شاعر به اشتراک بگذارید

منو کاربری



عضویت در شعرناب
درخواست رمز جدید

معرفی شاعران معاصر

پر نشاط ترین اشعار

انتشار ویژه ناب

♪♫ صدای شاعران ♪♫

تقویم روز

دوشنبه 7 مهر 1399
  • روز آتش نشاني و ايمني
  • شهادت سرداران اسلام: فلاحي، فكوري، نامجو، كلاهدوز و جهان‌آرا، 1360 هـ ش
11 صفر 1442
    Monday 28 Sep 2020
      دو خصلت است که بالاتر از آن چیزی نیست: ایمان به خدا و سود رساندن به برادران. امام حسن عسكري(ع)

      دوشنبه ۷ مهر

      پست های وبلاگ

      شعرناب
      سرگذشت پر تلاطم پسر نحیف همسایه ی من
      ارسال شده توسط

      یاسر رییسوند(پاییز)

      در تاریخ : پنجشنبه ۲۷ آذر ۱۳۹۳ ۰۴:۵۷
      موضوع: آزاد | تعداد بازدید : ۳۳۸ | نظرات : ۰

      چقدر غریب! همان احساس دردمندی و نوع دوستی را می گویم….. 
       
      داستان یا بهتر است بگویم جریان مواج و پر تلاطم زندگی پسرک نحیف دبستانی همسایه ام؛
      پسرکی نحیف با رنگی تا حدودی پریده که احساس بیمار بودن را منتقل می کند، بی نهایت آرام حتی آرامتر از گذر قاصدک در آسمان،و معصومیتی نورانی و وصف ناپذیر در چهره اش هنگام گذر کردن ازکنار آدمی! نظر ، قلب و روح م را به خود مجذوب کرد؛از این جهت نگفتم جلب کرد زیرا عظمت این حادثه در پی مطلب خواهد آمد. به نظرم، جلب کردن، نمیتواند تمام توجه ام را که روح م و احساسم را به خود معطوف کرده را نمایان سازد.روز اول مدرسه بود،پاییز،که تا ان وقت واقعا برایم مهم نبود و توجهی نداشتم، با دیدار کوتاه پر حجمی که از آن بزرگ مرد کوچک اندام نصیبم شد و آن عزم رفتن ش بسوی مدرسه با آن حال و اوصاف و لباس هایی که نشان میداد خبر از نو بودن نداشتند ،در آن اندک زمان ،تنها کاری که میتوانستم برایش انجام دهم ،تنها چیزی بود که شب ها برایم روشنی بخش تیرگی های اطراف محیط م بود ،بی هیچ کاغذ کادویی خیلی ساده از خانه بر داشتم و با اینکه سوز قلبم ،آتشی در جانم افکنده بود و اندوه سر گذشت او چهره ام را اندوهگین تر از تمام لحظات تلخی که بر من گذشته بود ،نشان می داد. -حتی بیشتر از هنگامه ای که پدر م ،یاورم،باورم در کنارم همچون کودکی معصوم و خسته بر روی تخت ش به ناز آرمیده بود و خواب نوشین ابدی بر چشمان ش نشسته بود. -آری،به هر طریق ممکن ،چهره ی درهم کشیده ام را با چشمانی که اگر اجازه می داشتند مثل ابر بهار اشک میریختند،با لبخندی که برایم شیرین ترین لبخند تلخ زندگی ام بود،بر روی کسیکه حتی یک لحظه در زندگی ام از قبل وجود نداشت،هدیه ی کوچکم را در دستان با عظمت ش گذاشتم. خدایم شاهد است که اکنون که پاسی از شب گذشته است از برای آن پسر ک که مینویسم ،اشک هایی داغ که چشمانم را میسوزاند ، بی اختیار بر روی جوهر و کاغذ سپید نوشته ام میریزد. آه و آه… شعف و شور آن خردسال فقیر همسایه ام که شاید تا بزرگسالی چراغ مطالعه را هیچگاه در شبهایش روشن نمیکرد ،را تا آندم که به دیدار دوست لایزالم میروم ،هرگز فراموش نخواهم کرد. خدای من چقدر از روشنایی تاریکی شبهای او را در قلبم احساس میکنم ، را قابل وصف نمیدانم. نه خود و نه قلم م دیگر یارای نوشتن و وصف شادی ه زیبای آن پسرک دبستانی همسایه ام نیستند. ای کاش می توانستم بیش از این م میبودم. 
      یاسر

      ارسال پیام خصوصی اشتراک گذاری : | | | | |
      این پست با شماره ۴۸۴۲ در تاریخ پنجشنبه ۲۷ آذر ۱۳۹۳ ۰۴:۵۷ در سایت شعر ناب ثبت گردید

      نقد و تحلیل شعر شاعران

      نظرات

      مشاعره

      کاربران اشتراک دار

      کلیه ی مطالب این سایت توسط کاربران ارسال می شود و انتشار در شعرناب مبنی بر تایید و یا رد مطالب از جانب مدیریت نیست .
      استفاده از مطالب به هر نحو با رضایت صاحب اثر و ذکر منبع بلامانع می باشد . تمام حقوق مادی و معنوی برای شعرناب محفوظ است.
      0