سایت شعرناب محیطی صمیمی و ادبی برای شاعران جوان و معاصر - نقد شعر- ویراستاری شعر - فروش شعر و ترانه اشعار خود را با هزاران شاعر به اشتراک بگذارید

منو کاربری



عضویت در شعرناب
درخواست رمز جدید

معرفی شاعران معاصر

پر نشاط ترین اشعار

انتشار ویژه ناب

تبلیغات متنی

♪♫ صدای شاعران ♪♫

تقویم روز

دوشنبه 3 تير 1398
    22 شوال 1440
      Monday 24 Jun 2019
        هر چه بیشتر به کسی عشق میورزیم ، بیشتر در اسرار هر چیز نفوذ می کنیم . مولانا

        دوشنبه ۳ تير

        پست های وبلاگ

        شعرناب
        به مناسبت نمایشگاه کتاب(طنز)
        ارسال شده توسط

        سعید مطوری

        در تاریخ : پنجشنبه ۱۸ ارديبهشت ۱۳۹۳ ۰۱:۲۹
        موضوع: آزاد | تعداد بازدید : ۷۴۴ | نظرات : ۳


        به مناسبت نمایشگاه کتاب (طنز شایدم حقیقی )
        با نگاهی به دور و برم بلند شدم آرام  و آهسته مثل اون وقتایی که میخواستم مامانم با صدای من بلند نشه ولی حالا فرق میکرد طوری باید بدون سرو صدا بلند می شدم که خانمم نفهمه ولی  صد رحمت به مادرم این یکی گوشش تیز تره  ،بلند شد و بی سلام گفت: کجا؟  گفتم : میخواستم برم صبحانه بخرم هوس کله پاچه کردم ، و اون نگاه معنا داری کرد و گفت:
        -          از کی تا حالا بدون دیگ میرن کله بخرن !
        -          میدونی خانم دنیا عوض شده جدیدا در ظرف یکبار مصرف هم کله می فروشند
        -          جدی ؟! پس اون کیف توی دستت چیه؟!
        خلاصه تا از دستش در اومدم صدای رستم پهلوان رو شنیدم که بهم می گفت: الحق که بالاتر از منی هفت خوان منم زحمتش از این کمتر بود ،  درب خونه ی دوستم رسیدم با هم قرار گذاشته بودیم اول وقت بریم نمایشگاه کتاب ، در زدم خمیازه کنان گفت: کیه این اول صبحی؟!
        گفتم: منم رشیدم درو باز کن
        -          رشید این وقت صبح!
        -          آره بابا در و بازکن تازه از دست زنم خلاص شدم گیر تو افتادم زود باش لباستو عوض کن تا بریم.
         
        بعد از ده دقیقه کمال پایین اومد و با هم به طرف نمایشگاه کتاب رفتیم ، گفتم :کمال از کجا شروع کنیم غرفه های دوستان شاعر و داستان نویسمون یا بقیه ؟ و او پاسخ داد اول دوستان چون اگر جایی دیگه اول رفتیم
        دیگه جون نداریم به دوستان سر بزنیم . خلاصه اول به طرف غرفه های دوستان رفتیم ، چه غوغایی بود
        هر کسی رو که توی دنیای حقیقی و مجازی دیده بودی بیشترشونو میشد اینجا ببینی همه به هم نگاه میکردند و سلام و احوال پرسی خصوصا اونایی که بعد از چندین سال دیدن عسکهای هم تازه در دنیای حقیقی همدیگرو دیده بودند بعضی با  تعجب می گفتند : این همون . خانم و آقای... نیست ؟، خلاصه بعد از احوال پرسی تازه خرید کتاب از غرفه دوستان  شروع شد ،  و من یاد حرف خانمم افتادم که می گفت: ای مرد
        خدا بگم چیکارت کنه آخه چقدر پول بی زبون مارو میدی کتاب از این و اون خریدن ، اون حافظ و سعدی رو توی برنامه ی موبایل با پانصد تومان برنامشو نصب می کنند و یا بزرگترین داستان نویسا رو بعد تو
        هی کتاب میخری نخونده اون گوشه میندازی ، ای خدا بگم چیکارت کنه، ای خیر نبینی، ای ...
        دست توی جیبم کردم برای خرید کتاب چهل و نهم که دیدم پولم کمه دوست نویسنده ام گفت نداری اشکال نداره هدیه به شما گفتم : نه یک دقیقه صبر کن کتابارو بشمارم آها اینم چهل و هشتم به تعداد سالهای زندگیم ، میدونی نیتم امروز خرید کتاب به اندازه سنم بود  بذار برای فردا و اون اصرار که ببر و من گفتم: نیتم رو خراب نکن و خسته و کوفته و جیب بدون پول دنبال کمال میگشتم و بلند فریاد میزدم خسته و کوفته  از صورتم و تمام بدنم عرق می ریختم به سمت اطلاعات رفتم و گفتم لطفا صدای دوستم کمال ایزدی بزنید و بلندگو با صدای بلند کمال را صدا زد و اون به سرعت پیدا شد و مثل اینکه ناجی خودشو می دید رو به من گفت: خدا رو شکر تو رو پیدا کردم چون یه ریال پول توی جیبم نمونده نگاه کن کلی از کتاب دوستان رو خریدم تازه چندتا هم به من هدیه دادند ،من  با دستم زدم روی پیشانیم و گفتم: ای داد باید پیاده بریم ، کمال گفت بذار با تخفیف کمی از کتابارو بفروشیم به اندازه ی کرایه مون ، گفتم فکر خوبیه ولی مگر مشتری پیدا می شد حتی با نصف قیمت ، کلافه بودم سرم پایین بود که خانمی گفت : آقا این کتاب چند؟ با بی میلی گفتم به اندازه  ی کرایه مون تا خونه ، گفت :یعنی چند گفتم شما این کتاب ده هزار تومنه  ، سه هزار تومن بده خیرشو ببینی ، که فریاد زد ای مرد نا حسابی حق زن و بچه هاتو اینطور حروم می کنی ، و من تازه فهمیدم صدای زنمه و گفتم بدبخت شدم ، کمال نامرد که فرار کرد من موندم و به مشتی کتاب که همشونو خانمم پرت کرد به اطراف و یک زن خشمگین که حالا چند روزه که آرام و قرار نداره و هی غر میزنه و گریه می کنه...
         
        از سری داستانهای کوتاه
         
        سعید مطوری / مهرگان

        ارسال پیام خصوصی اشتراک گذاری : | | | | |
        این پست با شماره ۳۸۱۸ در تاریخ پنجشنبه ۱۸ ارديبهشت ۱۳۹۳ ۰۱:۲۹ در سایت شعر ناب ثبت گردید

        نقدها و نظرات
        منوچهر مجاهدنیا
        پنجشنبه ۱۸ ارديبهشت ۱۳۹۳ ۱۰:۳۱
        خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک
        با سپاس از شما که واقعیت های نمایشگاه کتاب را در قالب طنز گفتید .

        پایدار باشید .

        آقا بنده 50 جلد مجموعه اشعارم را مجانی برایتان پست می کنم آدرس بفرستید . نا سلامتی مثلأ نفر اول شعر سپید " همایش و تجلیل از خادمان مکتوب " در سال 92 اداره ارشاد اصفهان هم شده ، لوح سپاس را هم برای تان همراه کتاب ها می فرستم اما جایزه را شرمنده مال خودمه خندانک فقط حد اقل پول کرایه پست اش را شما بدید
        خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک
        سعید مطوری
        پنجشنبه ۱۸ ارديبهشت ۱۳۹۳ ۱۷:۳۴
        سلام جناب مجاهدنیا عزیز
        مبارکتان باشد من که در جامعه کتاب خوان درست حسابی ندیدم بیشتر یا با موبایل مشغولند یا با اینترنت به قول قدیمی ها گل بود به سبزه هم آراسته شد البته از نوع کنایه آمار کتابخونهای ما خیلی زیاد بود حالا این موبایل و اینترنت هم مزید بر علت شد یادم میاد یک کتاب نخونده در کتابهایم نداشتم اما حالا برعکس شده یعنی نخونده های کتاب موجود یک نفر بیشتره حالا چرا بر می گردد به شرایط موجود جامعه و اینکه کمیت می چربد بر کمیت و یا کم حوصله بودن جامعه ماو... خلاصه گفتیم آنچه باید می گفتیم.با تشکر از نظر و لطف شما خندانک
        تنها کابران عضو میتوانند نظر دهند.



        ارسال پیام خصوصی

        آموزش و نقد شعر

        نظرات

        مشاعره

        کاربران اشتراک دار

        محل انتشار اشعار شاعران دارای اشتراک
        کلیه ی مطالب این سایت توسط کاربران ارسال می شود و انتشار در شعرناب مبنی بر تایید و یا رد مطالب از جانب مدیریت نیست .
        استفاده از مطالب به هر نحو با رضایت صاحب اثر و ذکر منبع بلامانع می باشد . تمام حقوق مادی و معنوی برای شعرناب محفوظ است.
        0