سایت شعرناب محیطی صمیمی و ادبی برای شاعران جوان و معاصر - نقد شعر- ویراستاری شعر - فروش شعر و ترانه اشعار خود را با هزاران شاعر به اشتراک بگذارید

منو کاربری



عضویت در شعرناب
درخواست رمز جدید

معرفی شاعران معاصر

انتشار ویژه ناب

محل انتشار اشعار شاعران دارای اشتراک

♪♫ صدای شاعران ♪♫

پر نشاط ترین اشعار

کانال تلگرام شعرناب

تقویم روز

پنجشنبه 14 فروردين 1404
    5 شوال 1446
      Thursday 3 Apr 2025

        حمایت از شعرناب

        شعرناب

        با قرار دادن کد زير در سايت و يا وبلاگ خود از شعر ناب حمايت نمایید.

        انسان راستگو برجسته ترین اثر خداوند است.الكساندر پوپ

        پنجشنبه ۱۴ فروردين

        پست های وبلاگ

        شعرناب
        خواب این اواخر
        ارسال شده توسط

        فرامک سلیمانی دشتکی(مازیار)

        در تاریخ : چهارشنبه ۶ فروردين ۱۳۹۳ ۲۱:۳۹
        موضوع: آزاد | تعداد بازدید : ۸۳۴ | نظرات : ۱۲

        هر شب خواب یه اسب رو می بینم که توی بارون شیهه میکشه ، هر شب توی خواب یه اسب رو میبینم که روی پاهاش بلند میشه و با دو دستش بر یه در چوبی بزرگ می کوبه، رعد و برق میاد و چهره ی اسب در نور رعد سفید سفید میشه به صورتی که فقط چشماش طبیعیا ، البته نه چندان طبیعی چون انگار رنگشون قرمزه یا مثل خون ، مثل زمانی که فلاش در تاریکی مطلق با عث میشه در عکس ما چشمامون قرمز بشن. نور آبی مهتاب پس از رعد همه جا رو آبی میکنه ، همه جا را مه می گیره و اسب همچنان بر در می کوبه، بعد اسب رو می بینم که سر یه نوزاد از دهانش بیرون زده و خون تمام صورت نوزاد رو گرفته ، سر نوزاد کنده میشه و میفته روی زمین ، جلوتر میرم احساس می کنم دارم خودم را می بینم که روی زمین افتادم و یه خون به رنگ بنفش از نوک انگشتام بیرون میزنه ، بعد اسب رو در اسمون می بینم که به سمت آفتاب میره و ناگهان جزغاله میشه ، خورشید مثل یه عقاب میشه و به سمت زمین میاد و من احساس می کنم سوار خورشید شدم در حالیکه یه نوزاد در دستمه ، ناگهان نوزاد بال در میاره و شکل یه موجود عجیب میشه با خورشید گلاویز میشه و من میفتم در فضا و همینجور تو آسمون می مونم ، هی احساس میکنم که به سمت پایین به سرعت میام و هیچوقت به زمین نمیرسم، یه زن رو میبینم که با چتر تو یه خیابون خیس داره همه درها رو میزته ولی کسی در باز نمیکنه ، یه امبولانس رو میبینم که خودم رانندشم و اون زن درحالیکه شکمش پاره شده رو تخت آمبولانس دراز کشیده و داره میخنده ، ناگهان همون نوزاد از شکمش میاد بیرون و میپره پشت گردنم و محکم گلوم رو فشار میده بعد از خواب بیدار میشم و هرشب دارم این خواب رو میبینم

        ارسال پیام خصوصی اشتراک گذاری : | | | | |
        این پست با شماره ۳۵۸۷ در تاریخ چهارشنبه ۶ فروردين ۱۳۹۳ ۲۱:۳۹ در سایت شعر ناب ثبت گردید

        نقدها و نظرات
        تنها کابران عضو میتوانند نظر دهند.



        ارسال پیام خصوصی

        نقد و آموزش

        نظرات

        مشاعره

        مهدی سمیاری

        یک روز می آیی که من دیگر دچارت نیستم ووو از صبر ویرانم ولی چشم انتظارت نیستم ووو یک روز می آیی و من نه عقل دارم نه جنون ووو نه شک به چیزی نه یقین مست و خمارت نیستم ووو شب زنده داری میکنی تا صبح زاری میکنی ووو تو بی قراری میکنی من بی قرارت نیستم ووو پاییز تو سر میرسد قدری زمستانی و بعد ووو گل می دهی نو میشوی من در بهارت نیستم ووو زنگارها را شسته ام دور از کدورتهای دور ووو آیینه ای رو به تو ام اما کنارت نیستم ووو دور دلم دیوار نیست انکار من دشوار نیست ووو اصلا منی در کار نیست امنم حصارت نیستم
        شاهزاده خانوم

        دلت گرفته از این دنیا ااا دلت گرفته برای خودت گاهی
        مهدی سمیاری

        معشوقه ی ما بود دل آرام جهان شد
        شاهزاده خانوم

        توی زنجیر هم نمی خواهم ااا پیش ِ آدم فروش گریه کنیم ااا بغلم کن شقایق غمگین ااا تا که با داریوش گریه کنیم
        یدالله عوضپور آصف

        انقلاب دوچشم تو در راه ست هرکه باشد مخالفش فانی ست اضطراب آورست این جنبش موجهایش بلند و طوفانی ست

        کاربران اشتراک دار

        محل انتشار اشعار شاعران دارای اشتراک
        کلیه ی مطالب این سایت توسط کاربران ارسال می شود و انتشار در شعرناب مبنی بر تایید و یا رد مطالب از جانب مدیریت نیست .
        استفاده از مطالب به هر نحو با رضایت صاحب اثر و ذکر منبع بلامانع می باشد . تمام حقوق مادی و معنوی برای شعرناب محفوظ است.
        امارفا - آمارگیر رایگان سایت
        1
        در حال بارگذاری