سایت شعرناب محیطی صمیمی و ادبی برای شاعران جوان و معاصر - نقد شعر- ویراستاری شعر - فروش شعر و ترانه اشعار خود را با هزاران شاعر به اشتراک بگذارید

منو کاربری



عضویت در شعرناب
درخواست رمز جدید

معرفی شاعران معاصر

انتشار ویژه ناب

♪♫ صدای شاعران ♪♫

تقویم روز

شنبه 19 آذر 1401
  • تشكيل شوراي عالي انقلاب فرهنگي به فرمان حضرت امام خميني -ره-، 1363 هـ ش
18 جمادى الأولى 1444
    Saturday 10 Dec 2022

      بیشترین مخاطب

      کانال تلگرام شعرناب

      بنویس تا زنده بمانی ،هر که نوشت پادشاه می شود. فکری احمدی زاده(ملحق)

      شنبه ۱۹ آذر

      پست های وبلاگ

      شعرناب
      خاطرات سفر ۱
      ارسال شده توسط

      محمدحسن پورصالحی

      در تاریخ : ۲ هفته پیش
      موضوع: آزاد | تعداد بازدید : ۲۵۲ | نظرات : ۱۸

           کاروانی که می خواستم با آن به مشهد بروم از یکی از روستاهای شهرمان قرار بود حرکت کند ، پدر و مادرم به دلایل ِ شغلی نمی توانستند مرا دراین سفر همراهی کنند اما خوشبختانه رضایت دادند که تنهایی مرا به دیدار ِ امام رضا ( ع) بفرستند ، البته سماجت ِ خودم هم بی تاثیر نبود . در این سفر هیچ یک از هم سفرانم را از قبل نمی شناختم ، مسافران به صورت ِ خانوادگی آمده بودند و فقط پیرمرد ِ ۸۸ ساله ای شرایط ِ مشابه من را داشت یعنی او هم مثل ِ من تنها بود ، پدرم قبل از رفتن تمام ِ مسائل ریز و درشت سفر را برانداز کرده بود ؛ از محل ِ اقامتان در مشهد گرفته تا مدل ِ اتوبوسی که قرار بود با آن برویم ، آمار ِ تمام مسافران را از بر بود و می‌دانست فقط همان پیرمرد ، شرایط ِ همراهی با من را دارد ، بنابراین قبل از حرکت مرا با او آشنا کرد البته من به پدرم گفتم تنهایی راحت ترم اما ...
               من و حاجی در اولین ردیف ِ صندلی ِ اتوبوس نشسته بودیم ، ماشالا حاجی ۱/۹۰ قدش بود و مثل ِ یه ستون سَرِپا! رسما کنارش مچاله شده بودم حاجی انگار نه انگار که صندلی دونفره ست قشنگ لم داده بود و هر پنج دقیقه یبار با کف دستش به زانوی من می زد و طوری به من نیگا میکرد که انگار می خواست بگه : کور خوندی جوون دل!
      هوا تاریک شده بود ولی من اصلا نمی تونستم تو اتوبوس بخوابم اگه یه درصدم احتمال داشت حاجی نمیزاشت ، هندزفری رو گذاشتم تو گوشم و شروع کردم به گوش دادن دکلمه های شاملو ...
      اتوبوس نگه داشت برای نماز و ... من سریع یه نگاهی به پشت انداختم و دیدم که دو تا صندلی اون پشت خالیه فورا کیف و چمدونم رو برداشتم و کوچیدم به عقب ِ اتوبوس ...
             تو نمازخونه بودم و داشتم نمازمو تموم می کردم که دوباره ضربه ی کف ِ دست به زانوم خورد ، بازم حاجی بود ، با همون نگاه ِ معنادارش گفت : هارا اکیلدون؟ ( کجا فرار کردی؟ ) من که قلبم داشت از جا کنده می شد گفتم : گتدیم دالدا بیراز یاتام ( رفتم پشت یکمی بخوابم ) و سریع از نمازخونه خارج شدم ...
            حدود ۲۴ ساعت تو راه بودیم یعنی یک شبانه روز کامل و بلاخره رسیدیم به شهر ِ عشق ...
            از همون پنجره ی اتوبوس که چِشَم به گنبد ِ طلایی ِ حرم افتاد حالم دگرگون شد😔 زبونم بند اومد🥺 آخه اصلا باورم نمی شد ، یعنی واقعا من تو مشهدم!؟ همین چن روز پیش تو خونه داشتم از دلتنگی دق می کردم و میگفتم خدایا ینی میشه منم زائر ِ آقا بشم؟ ولی الان پیش ِ امام رضام شایدم دارم خواب می بینم ؛ سرم رو تکیه دادم به پنجره و همونطوری بیصدا فقط اشک ریختمخندانک ...
       
      پی نوشت 
      ادامه دارد ...
       
       
       

      ارسال پیام خصوصی اشتراک گذاری : | | | | |
      این پست با شماره ۱۲۷۶۳ در تاریخ ۲ هفته پیش در سایت شعر ناب ثبت گردید

      نقد و آموزش

      نظرات

      مشاعره

      کاربران اشتراک دار

      حمایت از شعرناب

      شعرناب

      با قرار دادن کد زير در سايت و يا وبلاگ خود از شعر ناب حمايت نمایید.

      کلیه ی مطالب این سایت توسط کاربران ارسال می شود و انتشار در شعرناب مبنی بر تایید و یا رد مطالب از جانب مدیریت نیست .
      استفاده از مطالب به هر نحو با رضایت صاحب اثر و ذکر منبع بلامانع می باشد . تمام حقوق مادی و معنوی برای شعرناب محفوظ است.
      0