سایت شعرناب محیطی صمیمی و ادبی برای شاعران جوان و معاصر - نقد شعر- ویراستاری شعر - فروش شعر و ترانه اشعار خود را با هزاران شاعر به اشتراک بگذارید

منو کاربری



عضویت در شعرناب
درخواست رمز جدید

معرفی شاعران معاصر

انتشار ویژه ناب

محل انتشار اشعار شاعران دارای اشتراک

تبلیغات متنی

♪♫ صدای شاعران ♪♫

تقویم روز

چهارشنبه 13 اسفند 1399
    20 رجب 1442
      Wednesday 3 Mar 2021

        پر نشاط ترین اشعار

        ذهن شما مانند کارخانه است. افکار شما مدیر تولید آن و نظرات دیگران مواد خام این کارخانه می باشد. پرمودا باترا

        چهارشنبه ۱۳ اسفند

        پست های وبلاگ

        شعرناب
        مرغ مقلد (داستان کوتاه)
        ارسال شده توسط

        بهمن بیدقی

        در تاریخ : چهارشنبه ۹ مهر ۱۳۹۹ ۱۱:۳۳
        موضوع: آزاد | تعداد بازدید : ۱۳۵ | نظرات : ۷

        مرغ مقلد
         
        دوستِ جدیدش  کاملیا ، نفوذ بسیار زیادی بر او داشت . دختر دِردو  و پُرجنبشی که در مقابل بزرگسالان ظاهری تأیید شده داشت وشیطونی هایش درمیان همسن وسالانش قابل کتمان نبود . دختر شانزده ساله ای بود که علائم شرّ وشوری در او مشهود ، و روزبروز بیشتر و بیشتر هم میشد .
         
        زینب یه روز به خانه آمد و به مادرش گفت : من اسمم را نمی پسندم ، می خواهم عوضش کنم . مادرش متعجب گفت : زینب به این زیبایی ، آخه چرا ؟
        گفت : دوست دارم اسمم گلوریا باشه . از امروز باید همه منو گلوریا صدا بزنند .
        مادر درحالی که هنوز متعجب بود به آرامی گفت : اتفاقاً خیلی خوبه ، به دردِ این روزهای  کرونایی هم میخوره، مجموعه ای ست از" گلو و ریه ها " که خوراکِ ویروس کروناست وهیچکس خوشش نیاد لااقل  او خیلی ازاین اسم خوشش خواهد آمد .
        با ناراحتی گفت : مامان اذیتم نکن . همین که گفتم .
        کسی متوجه نشد که چرا اوازتغییرهویتش آغازکرده بود.
        مادرهنوز ازانقلابِ ناخوشایندی که در شُرُف وقوع بود، بی اطلاع بود . انقلابی که قراربود ، دخترش و کل خانواده را به تباهی بکشانَد. هنوز کاملیایی مطرح نشده بود . کاملیایی که ناقصیا بیشتر برازنده ی او بود .
        مادرگفت : حرفهای تازه توو این خونه میشنوم : "مامان اذیتم نکن" ، قبلاً  اگه هم میخواستی بگویی این جمله رو محال بود که به این صورت ادا کنی . می گفتی : مامان اذیتم نکنید . احترام قدیمی شد ، آره ؟
        میگی همین که گفتم . انگار دیکتاتوری رضاخانی راه انداخته . که اینطور "همین که گفتم" ؟
        پس دموکراسی چی میشه ؟ دختره ی چشم سفید .
        چند تا از اون حرفهای مامانا که همه گُله و هرکی نشنوه خُله . از اون حرفهایی که خیلی دلتنگِ شنیدنش هستم . حرفهایی که شنیدنش از زبان ملکوتیِ مادر، حسابی کِیف میده ، وهمشون راهِ منتهی به خدا را به آدم نشون میده ، به دخترش گفت .
        اما دخترکه انگارشیطان توی جلدش نفوذ رفته بود ، به مسخره گفت : خیلی هم دموکراسی درجهان وجود داره ، فقط یه اسمه مادرِ من ، پوزخندی زد و رفت .
         
        آرامش خانه که مُزیّن بود به صدای ملایمِ آهنگهایی سنگین ، یکباره مبدل شد به  آهنگهای بلند و جلف و گوشخراش .
        اعصاب ها درتلاطم سونامی های صدا بهم میریخت . دیگر خانه ، آرامشش بهم ریخته بود .
        نظم خانه ، به لطف دخترک !!! ازبین رفته بود و اینک نتیجه اش خانه ای بود درب و داغون .
        آلودگیِ صوتی فقط یک از رهاوردهای دوست جدیدش بود . هروقت هم که مادر، از کوره در میرفت و  مجبور میشد صدایش را بلندتر از آن صدای نکبت بار کند تا به گوشِ دخترش برسد تا صدا را کم کند ،
        کم کردن اصواتِ تکراریِ مواج درفضا ، فقط چند دقیقه ی انگشت‌ شمار بطول می کشید و پس از آن ، همان آش بود و همان کاسه .
        از مادرش پرسید : اینهمه آهنگهای زیبای خارجیِ باحال میذارم و اینطور رفتار میکنی ؟ واقعاً که  چه
        بی احساسی . راستی شما از صدای کدام خواننده ها خوشِت میاد ؟
        مادر گفت : با صدای متناسب و آرام ، میشه همه رو تحمل کرد .
        دخترگفت : نه اسم بگو . انتخاب کن
        مادر گفت : ازمیان خانمها : گوگوش ، آقایون : داریوش
        دخترگفت : واقعاً که . هردو مزخرفن .
        مادرگفت : دیگه شورِشو درآورده ای وتازگی ها خیلی بی تربیت شدی. به شما یاد نداده بودم قبل ازاینکه خواستی حرف بزنی ، قبلش حرفتو  مزه مزه کن و بعد بگو . وقتی نظرمن رو سؤال میکنی و طبعاً نظر هرکسی برای خودش مهمه ، وقتی میگویی مزخرفن  یعنی علاوه برآنها که من دوستشان دارم ، نظر من را هم به چالش میکشی و به من هم توهین میکنی .
        مادر بعدها فهمید که کاملیا از این دوصدا که هردو خوبند خوشش نمی آید .
        مادرگفت : دخترم ! قبلاً خیلی خانم بودی، اصلاً اینجوری نبودی میخواهی درمورد تغییر روحیاتِت با هم صحبت کنیم ؟
        دخترگفت : حالا حوصلشو ندارم  . تازگی ها خیلی به من گیر میدیا . بس کن دیگه  . مادرِمن ! من دیگه بزرگ شدم و مستقلم و هرکاری دلم بخواد میکنم ... من شونزده سالَمه
        مادربا نراحتی تکرار کرد : شونزده سالَمه . ادامه داد : لابد به کسی هم مربوط نیست ؟
        دختر باز با بی ادبی راهش را کشید و رفت .
         
        چند روزبعد، دختردرحالیکه دامن نامناسبی که دست کمی ازمینی ژوپ نداشت را به تن کرده بود و بلوز رکابی  خفنی را پوشیده بود ، به  آشپزخانه آمد و بی آنکه  قبلاً  با مادرش هماهنگ  کرده باشد ، گفت : امروز تولد یکی ازدوستامه ، شب منتظرم نباش چون دیروقت نمیخوام برگردم ، شب خونه شون میمونم وفردابرمیگردم مادرکه چشمش به آرایش غلیظ و لباس نیمه عریان او ماسیده بود  با لکنت زبان که همه ناشی ازآچمزشدنی سخت بود گفت : زینب، باورم نمیشه ، آن ابهت لباسات که آنهمه حجب وحیا وخانمی ازآن می بارید ، و حال این تیپ و قیافه ، نه باورم نمیشه .
        دخترگفت : اولاً گلوریا ، ثانیاً  دوباره  شروع  نکنا . من که اینطوری توی خیابون نمیرم . رووش  مانتو میپوشم . خودم  حالیمه ، مهمونی دخترونه س . می بینی همه حساب کتاباشو کردم . گفتم که دیگه بزرگ شدم .
        مادرگفت : نه خواهش میکنم همینطوری توخیابون راه بیفت برو. دختره ی ابله، معلومه که  چقدر بزرگ شدی . دختره نفهم ، قدرِ ... استغفرالله . مگه دوستت برادر نداره ؟
        زینب گفت : فکر میکنم یکی داشته باشه ، منظور؟
        میخواهی شب اونجا بمونی ؟
        : آره ، منظور؟
        تواین دوره زمونه که همه موبایل دارند، نمیفهمی فیلمتو بااین وقاحت و لباس زننده به همه نامحرمهاشون نشون میدن و ازکجا میدونی با دوربین مخفی لحظه هاتون شکار نشه ؟
        و شب ، میخواهی خواهر دومیِ قیصر بشی ؟
        وقتی که گفت : بشم ، مادر همچنان سیلی محکمی که لایقش بود به او زد که جای تک تک انگشتانش به روی گونه هایش برنگ سرخ ترسیم شد .
        دختر هم به سوی اتاقش دوید و با برداشتن کیف و مانتواش ، ازخانه فرار کرد .
        مادرش سریع لباسش را پوشید و به دنبالش دوید ، همه اطراف را گشت ولی انگار بخار شده بود .
         
        فردا که به خانه آمد هیچکس خانه نبود . به سمت رختخوابش رفت و خوابید .
        دیگر از آن روز ، دخترک پُر از رمز وراز بود .
        مادر وقتی گوشی موبایل  گرانقیمت تری  دستش دید به خود لرزید . از او پرسید گوشی ات چه شد . او دیگر کوتاه کوتاه جواب میداد . گفت : شکست
        و این گوشی ؟
        برادر کاملیا به من هدیه داد .
        مادر گفت : اینکه چندمیلیون می ارزه ، درقبالِ ؟
        درحالی که مادر را بسمت در هدایت میکرد ، گفت :
        خوابم می آد و میخوام بخوابم و درب را ازپشت قفل کرد .
        هجوم افکار وحشتناک پاهای مادر را بی حس کرد و نقش زمینش کرد .
        دختر صدای افتادنی را شنید ومحل نگذاشت .
        مادرفکرش ، در حدود  بی حیثیتی دوُر میزد . آخر دراین دوره زمونه گربه ، محضِ رضای خدا موش نمیگیره و کنون چندمیلیون ؟ آخر در ازای چه ؟
        و مادر کاملاً غش کرد .
        آن بی غیرت در را باز نکرد تا حتی ازمرگ مادرش جلوگیری کند .
         
        وقتی مادربهوش آمد سرش گیج میرفت، حس میکرد چند گنجشک جیک جیک کنان دُورسرش میچرخند.
        اولین  حرفی که پس از بهوش آمدن بر زبانش آمد اینها بود : خدایا کمکم کن . انشاءالله  که  اشتباه کرده باشم .
         
        یکماه بود که دخترافسرده بود واکثراً میخوابید. مادر دلیل اینهمه پوچی را دراثنای صحبت او با دوستانش بصورت اتفاقی فهمید ، کاملیا یکماه بود که به مسافرت خارج ازکشور رفته بود .
        واقعاً دختر دیگریک عروسک کوکی بیش نبود . کاملیا که بود کوک بود و اوکه نبود نا کوک، میخوابید. مادر هیچگاه دلیل اینهمه انقیاد مطلق را نفهمید .
        آخراینهمه تاثیر دوست بریکنفر، نگران کننده ودلهره آوربود . به قول قدیمیا انگار چیزخورش کرده بودند  هرعقیده و نظری ، غیر ازعقیده و نظر کاملیا برایش چرت و پرت وبدرد نخور بود . او که قبلاً آنهمه به مادرش احترام میگذاشت الآن برای گفته‌هایش تره هم خرد نمیکرد . لج ولجبازی معمولِ لحظه هایش شده بود . سر هر موضوع ساده و بی ارزشی همه ش بحث میکرد و اوقات همه را تلخ میکرد .
        یواشکی عکسها و فیلم های نامناسب می دید .
        برخوردهای نامناسبش تازه برای مادرِ دوست داشتنی اش بود بقیه که واویلا .
        انگار جادو شده بود .
         
        روزبروز اوضاع واحوال تغییرات روحی اش و شیطنت‌های روباهانه اش بیشتر میشد وتا آنجا پیش رفت که اکثراً غیرقابل تحمل بود . انگار این بشر، دیگر از خودش عقیده و هدفی ، جز عقیده وهدف پیشوایش  کاملیا نداشت .
        مادر باخود می اندیشید : اگر آدمها تا این حد مطیع خدا بودند همانطوری که دخترش مطیع شیطنتها بود ، دنیا گلستان میشد . حیف که نیستند .
         
        تک کلاف های رنگارنگ  کاموای عادات ناپسندش را که سرش را بدست می گرفتی ، انتهایش به کاملیا  می رسید ، وعجیب اینکه برای هیچیک از آنهمه بی منطقی ها هم جواب قانع کننده و عاقلانه ای نداشت فقط و فقط تقلید میکرد . انگار مرغ مقلدی بود که طوطی وار،  فقط تکرار میکرد و همه آنچه را که  به خوردش داده بودند ، آنهمه کراهت ها را نشخوار میکرد .
        دیگر تحمل کوچکترین پندهای قشنگ مادرش را هم نداشت .
        رفتارهایش دیگرخیلی زشت شده بود .
         
        روزی روی درگاهی پنجره به موازات پنجره نشسته بودوکتابی روی زانوانش بود، ظاهراً کتاب میخواند ولی معلوم بود که حواسش کاملاً پرت است . مادر که دیگر از دست او کلافه شده بود و مدتی بود که او را برای  کمک میخواند و او  گفته های مادرش را به هیج می انگاشت ، با دیدن حضورِ مادر در اتاقش ۹۰ درجه چرخید طوری که دیگر پشتش به پنجره بود .
        مادر که دل مادرانه اش برای آینده ی دخترش شورمیزد بسمت او رفت. به فکرش افتاده بود که به نوعی دیگر رفتار کند شاید اثر بخشد . پیش خود فکر کرد که اول  در آغوشش کشد و بعد ببوسدش  و حرفهای گرانبهایش را درگوشش زمزمه کند حتی سرش را بر پای خویش گذارد و موهایش را نوازش کند .
        با این نیات به او نزدیکترشد. دختر فکرمیکرد که دوباره باید توضیح حرف گوش نکردنش را بدهد بقول خودش استنطاق . با عصبانیت مادررا به کشتنِ خویش تهدید کرد . مادردلیل این حرف بی معنا را نفهمید پس باز نزدیکتر شد . به یکباره بدونِ فکر و باحرکتی سریع و خیلی ابلهانه انگار که بخواهد  به پنجره‌ای که باز بود تکیه بزند ، چنین کرد و از بالای ساختمان به حیاط افتاد .
        مادرکه اینهمه بلاهت را از او انتظار نداشت اول خشکش زد وسپس چون کسی که توانش برود بر زمین به زانو درآمد و چند لحظه بعد که به خود مسلط ترشد به زحمت خودش را کشان کشان به دختر رساند . او هنوز زنده بود ولی چرخش شدید صورت نسبت به تن ، خبر از حادثه ای وحشتناک میداد .
        مادر که چون گنجشککی که جوجه اش درحال مرگ باشد چه میکند همان بیتابی ها را میکرد . پیش خود گفت : نکند گردنش شکسته باشد؟ که چنان شده بود . نکند قطع ... نمی توانست ادامه اش را بگوید ، ولی چه میشد کرد ، آری دخترش قطع نخاع شده بود .
         
        - درنتیجه ی یک حماقت، مادرسالیان سال بودکه مادرانه ازاوپرستاری میکرد. دختری که دیگر ازگردن به پائین کاملاً فلج بود و هیچ امیدی به بهبودش نبود .
         
        زنگ تلفن به صدا درآمد، صدای خانمی موقر ومتین گفت : سلام خانم ، من فاطمه یکی از دوستانِ زینب جان هستم چندسالی بود که درایران نبودم میخواستم بدانم مزاحم نیستیم به همراه خانواده چند دقیقه مزاحم  شویم و برای عیادت خدمت برسیم ؟
        مادرخیلی محترمانه گفت: تشریف بیارید قدمتون روی چشم . اتفاقاً زینب هم خیلی روحیه اش افسرده شده خوشحال میشیم  . او به  دخرش گفت  که  دوستت فاطمه بهمراه  خانواده برای عیادتت می آیند. دختر که دوستی به نام فاطمه داشت ، برای دینش ثانیه ها را شمرد .
        وقتیکه  آمدند ، مادر، خانم مؤدب و با وقار و خوش بیان وعاقل و محجبه ای را مشاهده کرد که  بهمراه شوهرش که با او ، هم سنخ بود و دو کودکشان ، باتعارف خوش اخلاقانه ی مادر وارد خانه شدند .
        جعبه ی شیرینی و دسته گل را به مادر دادند و آماده ی دیدن دوست بودند .
        مادر آنها را به اتاق دخترش هدایت کرد و خود رفت که وسائل پذیرایی را آماده کند .
        وقتی که وارد شدند ، حالتی برای دختر پیش آمد که قابل بیان نیست . مخلوط  لبخند و اشک و خجالت  و شرمندگی و خنده و گریه . نمیدانم این حالت اسمش چیست ؟
        زینب پس از جواب سلامها ، به دوستش گفت : کاملیا خوبی ؟ مامان گفت فاطمه ، منتظر فاطمه بودم . آره زینب جان اسممو چندسالی هست که گذاشتم فاطمه ، علی آقا دوست داشت و من هم اطاعت امر کردم زینب گفت : اون عروسکای خوشگلو ببین قربونتون بشم الهی . یک پسر و دختر دوقلو شبیه عروسک ، یکی بغل مامانش بود و دیگری بغل باباش .
        زینب به دوستش گفت : چقدر تغییرکردی ، چادری شدی و چقدر خانم . آنهمه بلاگیری ها چه شد ؟
        دوستش که با شرمندگی نیم نگاهی به همسرش داشت و نیم نگاهی به دوستش ، با حجب و حیایی آسمانی گفت : آدما چه دورانی را ازسرمیگذرانند . درجایی میخواندم بچه های شرّ وشوروقتی بزرگ میشن آرام می شوند و آرام ها شرّ و شور .
        بعد اضافه کرد انگار شرارت یه جایی باید شعله بکشه وگرنه اگر نهفته بمونه می‌سوزونه ، بعد شیطنتش گُل کرد و ادامه داد : کجا را میسوزونه  معلوم نیست ، شاید  قلب را ، شاید  مغز را ، بالاخره یه جا رو میسوزونه . بگذریم خودت چطوری ؟
        زینب گفت می بینی که . اینهم نتیجه ی حماقت .
        عجیب است که فاطمه از اینکه روزگاری پیشوای چنین پیروی که کورکورانه اورا بگونه ای می پرستیده بی خبر بود . درواقع کاملیا فرد آزادی بود که ایده های خودش را (خوب یا  بد ) داشت و آنها را  آزادانه بیان میداشت و هیچگاه  کسی را برای اطاعت از ایده هایش مجبور نکرد ، و زینب نیز در این چند سالی که تنش برای همیشه آرام گرفته بود اقرار میکرد .
        زینب حتی فهمید برداشتهایش از دوستش ، غلط بوده است .
        و بیاد آورد که درهر چیز شورَش را درآورده بود .
         
        وقتی میهمانها رفتند ، مادر گفت : دوستت چقدر خوب بود . از او هیچوقت برایم نگفته بودی . چقدرهم  ثروتمند بودند . ماشین اشرافی و ...
        دخترش گفت : آره مامان خیلی ثروتمندن . عوض شدنِ موبایلمو یادتونه ؟ ماجراش  این بود که اون روز که رفته بودم تولد دوستم ، تا خواستم وارد خونشون بشم ، برادرش چون مهمونی دخترونه بود داشت  از خونه خارج میشد . اتفاقاً همون وقتی که با ماشین از خونه بیرون اومد موبایلم از دستم افتاد و رفت  زیر ماشینشو خرد وخاکشیر شد . جیغ کوتاه وبی ثمرم اونو ازماشین بیرون کشوند و وقتی موضوع را  فهمید پس از معذرتخواهی های مکرر، همراه  با خجالتی عجیب ، به من  گفت : خواهش میکنم  فقط  خودتونو ناراحت نکنید وبسمت داخل خانه دوید واین موبایلو دودستی به من داد وگفت : تقدیم  به شما ، این گوشیِ  قبلی منه ، قابل شما رو نداره و پس از چندبار معذرتخواهی ، سوار ماشینش شد و ازآنجا دور شد . دیگه من هیچوقت ندیدمش . آن شب هم به خانه نیامد . کاملیا می گفت : برای اینکه به او گفته بودم دوستم شب خانه ی ما میمونه و اوهم شب خانه ی دوستش ماند .
        مادرکه گیج شده بودبه دخترگفت: مثل اینکه قاطی کردی داشتم راجع به ماشین فاطمه اینا صحبت میکردم  تو داری راجع به ماجرای کاملیا صحبت میکنی ؟
        دختر که  تازه  دوزاریش افتاده بود یادش اومد که موضوع را به مامانش نگفته ، پس از خنده ی بانمکی گفت : یادم رفت به شما بگم : اون کاملیا بود . به خواسته ی شوهرش اسمش را عوض کرده .
        مادر که بهت زده به او مینگریست گفت : کاملیا ؟
        و موضوع موبایلی که جانِ من را گرفت و چندساله که مرا پیر کرده باید الآن به من بگویی ؟
        امان از این غُدّی وغرور کوفتیِ شما جوونا ، نمیتونستی زودتر این ماجرا را برام تعریف کنی که  فکرم هزارجای کوفتی نره ؟
         
        زینب درحالیکه شرمنده و حسرت زده ، بغض کرده بود و حتی قورت دادنِ آب دهانش برایش معظل شده بود گفت : بچه هاشو دیدی چقدر خوشگل بودن ؟ و شوهرش که حتی  چشمش را از من که  نامحرم بودم میدزدید .
        دختر یکباره خاموش شد ودرافکارش درحالِ غرق شدن بود وعذاب وجدانش آرامش موقتش را باز از او گرفت  . پیش خود فکر کرد  دیگر نه میتواند  مثل بقیه زندگی کند ، نه  حتی میتواند تا مدتی که حدش را نمیدانست ، بمیرد .
         
        مادرکه هیچ عیبی دردوستِ دخترش ندیده بود، درحالیکه خون خونش را میخورد به او زل زد و بی آنکه صدایش درآید در دلش به دخترش گفت : احمق
         
        دختر با بغض و اشکی که چشمانش را خیس کرده بود فقط دوکلمه گفت و نتوانست ادامه دهد .
        فقط به زحمت گفت : مامان ببخشید
         
        مادر هم که دل مادرانه اش همیشه آماده ی بخشیدن بود . هیچ کلمه ای را نیافت ، خم شد و گونه ی خیس دخترش را بوسید و اشکهای مادر و دختر ، روی صورت پشیمانِ دختر به هم آمیخت .
         
        بهمن بیدقی 99/6/16    

        ارسال پیام خصوصی اشتراک گذاری : | | | | |
        این پست با شماره ۱۰۳۹۴ در تاریخ چهارشنبه ۹ مهر ۱۳۹۹ ۱۱:۳۳ در سایت شعر ناب ثبت گردید

        نقدها و نظرات
        حسین راستگو
        چهارشنبه ۹ مهر ۱۳۹۹ ۲۰:۳۹
        سلام وعرض ادب
        بسیار زیبا می نویسید بزرگوار
        خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک
        بهمن بیدقی
        بهمن بیدقی
        چهارشنبه ۹ مهر ۱۳۹۹ ۲۱:۱۳
        با سلام وعرض احترام
        سپاسگزارم از اظهار اینهمه مهر و محبت دوست عزیز
        فقط از شما یک خواهشی داشتم ، البته یک خواهش برادرانه . امیدوارم اینرا ناشی از دخالتی بیجا ندانید . قبل از مطرح نمودنش از شما معذرت میخواهم . کاش عکس پروفایلتون را با عکس یک گل ، عوض میکردید . هماهنگی گل با روح قشنگ هنرمندانه تان ، مجموعه ای زیبا می سازد . مرا ببخشید . اینرا گفتم چون دوستتان دارم . خندانک خندانک
        ارسال پاسخ
        حسین راستگو
        حسین راستگو
        پنجشنبه ۱۰ مهر ۱۳۹۹ ۱۰:۰۳
        عرض ادب
        درک می کنم چرا می فرمایید. شاید در آینده به حیوانات و نباتات دیگری هم اندیشیدم خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک
        بهرام معینی (داریان)
        پنجشنبه ۱۰ مهر ۱۳۹۹ ۰۱:۳۷
        درود فراوان دوست فرزانه وادیب وارسته 🌷
        چه نثر وچه شعر همیشه زیبا قلم میزنید🌷
        دستمریزاد 🌷
        ایام بکام 🌷
        بهمن بیدقی
        بهمن بیدقی
        پنجشنبه ۱۰ مهر ۱۳۹۹ ۰۳:۵۶
        با سلام و عرض ادب واحترام استاد بزرگوار
        سپاسگزارم از لطفتان که بی پایان است
        روزگارتان پر از سلامتی و شادی
        ارسال پاسخ
        قربانعلی فتحی  (تختی)
        پنجشنبه ۱۰ مهر ۱۳۹۹ ۱۰:۱۰
        سلا م ودر ود بینهایت استاد بیدقی
        چه کرده ای شانامه فردوی شد
        بسیار عالی وزیبا ومتین
        موفق باشید خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک
        بهمن بیدقی
        بهمن بیدقی
        پنجشنبه ۱۰ مهر ۱۳۹۹ ۱۲:۵۶
        باسلام وعرض ادب بزرگوار
        سپاسگزارم
        ارسال پاسخ
        تنها کابران عضو میتوانند نظر دهند.



        ارسال پیام خصوصی

        نقدو تحلیل شعر شاعران سایت

        نظرات

        مشاعره

        کاربران اشتراک دار

        حمایت از شعرناب

        شعرناب

        با قرار دادن کد زير در سايت و يا وبلاگ خود از شعر ناب حمايت نمایید.

        کلیه ی مطالب این سایت توسط کاربران ارسال می شود و انتشار در شعرناب مبنی بر تایید و یا رد مطالب از جانب مدیریت نیست .
        استفاده از مطالب به هر نحو با رضایت صاحب اثر و ذکر منبع بلامانع می باشد . تمام حقوق مادی و معنوی برای شعرناب محفوظ است.
        0