سایت شعرناب محیطی صمیمی و ادبی برای شاعران جوان و معاصر - نقد شعر- ویراستاری شعر - فروش شعر و ترانه اشعار خود را با هزاران شاعر به اشتراک بگذارید

منو کاربری



عضویت در شعرناب
درخواست رمز جدید

معرفی شاعران معاصر

پر نشاط ترین اشعار

انتشار ویژه ناب

تبلیغات متنی

♪♫ صدای شاعران ♪♫

تقویم روز

سه شنبه 11 آذر 1399
  • شهادت ميرزا كوچك خان جنگلي، 1300 هـ ش
17 ربيع الثاني 1442
    Tuesday 1 Dec 2020
    • روز جهاني مبارزه با ايدز
    شخصیت یک ملت را، ادبای آن ملت می سازند.پروفسور حسابی

    سه شنبه ۱۱ آذر

    میزبان آفتاب

    شعری از

    مریم کاسیانی

    از دفتر سرای دل نوع شعر دلنوشته

    ارسال شده در تاریخ سه شنبه ۲۲ مهر ۱۳۹۹ ۱۳:۱۰ شماره ثبت ۹۱۱۰۰
      بازدید : ۳۹۸   |    نظرات : ۵۱

    رنگ شــعــر
    رنگ زمینه
    دفاتر شعر مریم کاسیانی

    باران...پشتِ پنجره پیداست !
    اما
    هوایِ خانه آفتابی‌ست...
    وقتی
    چشم‌هایِ تو 
    به افق نگاه من
    با عشق
    تکبیر محبت می‌زنند 
    تو لبخند میزنی، خورشید می شکفد
    و پلک های تو زمان مرا تعیین میکنند
    پلک‌های تو...
    پلک‌های تو...

    پَ.نَ.پَ  از درون ابریم و بیرون آفتاب

    جان‌ودل، زنده به‌عشق‌است 
    جانِ دل، عشق به پیمانه کن...
     
    مریم‌کاسیانی
    ۱۷
    اشتراک گذاری این شعر

    نقدها و نظرات
    عباسعلی استکی(چشمه)
    چهارشنبه ۲۳ مهر ۱۳۹۹ ۰۹:۱۴
    درود بانو
    زیبا و پر احساس بود خندانک
    مریم کاسیانی
    مریم کاسیانی
    چهارشنبه ۲۳ مهر ۱۳۹۹ ۱۲:۳۰
    سلام استاد استکی بزرگوار🌺
    سپاسگزارم از توجه و حضور گرم شما🌺🙏🏻🌺
    ارسال پاسخ
    عیسی نصراللهی ( سپیدار )
    حدود ۱ ماه پیش
    اول اینکه قبل از واکاویِ سروده تان، بارانِ پشتِ پنجره پیداست
    اما هوای خانه آفتابیست

    بخش اول شعرتان، من را به سیزده سال پیش بُرد
    آنوقت، در یزد سرباز بودم. سالی بدون بارش باران و سردی وحشتناکش. صبحگاه که میشد و بایست به پرچم ادای احترام نماییم و رژه برویم، ابرهای سیاهی می آمدند و تیره میکردند و میرفتند ( بدون هیچ امید و بارشی گریز داشتند) من هم بدون معطلی با صدایِ بلند شعری از اخوان ثالث می خواندم:

    « فضا را تیره می سازد .... ولی هرگز نمی بارد »

    آن شعر به قرار زیر است،سروده یِ زیبایی از اخوانِ ثالث:

    سياهي از درون كاهدود پشت درياها
    برآمد با نگاهي حيله گر، با اشكي آويزان
    به دنبالش سياهيهاي ديگر آمدند از راه
    بگستردند برصحراي عطشان، قيرگون دامان
     سياهي گفت: اينك من، بهين فرزند درياها
    شما را اي گروه تشنگان! سيراب خواهم كرد!
    چه لذت بخش ومطبوع است مهتاب پس از باران
    پس از باران جهان را غرقه درمهتاب خواهم كرد
     بپوشد هر درختي ميوه اش را در پناه من
    ز خورشيدي كه دايم مي مكد خون و طراوت را
    نبينم واي... اين شاخك چه بي جان است و پژمرده
    سياهي با چنين افسون مسلط گشت بر صحرا
     زبردستي كه دايم مي مكد خون و طراوت را
    نهان در پشت اين ابر دروغين بود و مي خنديد
    مه از قعر محاقش پوزخندي زد بر اين تزوير
    نگه مي كرد غار تيره با خميازه ي جاويد
     گروه تشنگان در پچ پچ افتادند: " ديگر اين
    همان ابراست كاندر پي هزاران روشني دارد"
    ولي پير دروگر گفت با لبخندي افسرده:
    "فضا را تيره مي دارد، ولي هرگز نمي بارد"
     خروش رعد غوغا كرد با فرياد غول آسا
    غريو از تشنگان برخاست: "باران است؛ هي! باران
    پس از هرگز خدا را شكر . . . چندان بد نشد آخر"
    ز شادي گرم شد خون در عروق سرد بيماران
     به زير ناودانها تشنگان، با چهره هاي مات
    فشرده بين كفها كاسه هاي بي قراري را
    "تحمل كن پدر". . ."بايد تحمل كرد مي دانم"
    تحمل مي كنم اين حسرت و چشم انتظاري را
     ولي باران نيامد! "پس چرا باران نمي آيد؟"
    "نمي دانم ولي اين ابر باراني ست، مي دانم
    ببار اي ابر باراني! ببار اي ابر باراني...
    شكايت مي كنند از من لبان خشك عطشانم
     شما را، اي گروه تشنگان! سيراب خواهم كرد
    صداي رعد آمدباز، با فرياد غول آسا
    ولي باران نيامد، پس چرا باران نمي آيد؟
    سر آمد روزها با تشنگي بر مردم صحرا
     گروه تشنگان در پچ پچ افتادند: "آيا اين
    همان ابراست كاندر پي هزاران روشني دارد؟"
    و آن پير دورگر گفت با لبخند زهر آگين
    فضا را تيره مي دارد، ولي هرگز نمي بارد

    _________________________________


    وقتی
    چشم‌هایِ تو 
    به افق نگاه من


    مزیّن به واکاوی شعری از آقای فکری احمدی زاده که پیشتر داشته ام. به گمانم حال و هوای همان افق و غروب و باران است:

    اُفُق، غروب، خورشید، سایه ( تناسبِ واژگان و مواخات و مراعاتِ نظیرند)

    تو لبخند میزنی
    خورشید میشکفد

    اُفق_ نیم دایره ای که در امتدادش میتوان زمین را بر پهنه یِ آسمان رسانید و تقاطعِ بینشان شد و همگرایی و واگراییشان را هویدا ساخت.

    این نیم دایره آیا ابروانِ نازکِ خیالِ در هم تنیده یِ اوست که بر غروب،چیره شده است؟ تا خورشیدِ روشنگرش به تار بتازد و به یار،ناز .
    سایه یِ اِفراغ،گُل تراود و مغربانِ چشمانِ سیاهِ تو بود ( هاشوری محال بر کدامین کج اندودِ افقْ سَرایِ یکرنگیِ اَفراغِ رخشندگیست؟)
    مهتابِ چشمانِ طلوع درآمده بود
    خورشیدِگان،به عاریتی
    در مَکرِ مکررِ کرانه هایِ ابدیت
    هُرمِ عبورِ ساحل بود و ماهیانِ سادِگی
    کُشته میشُدند

    از سویی هایکویِ طرحیست که احساس میشود که پیرنگیست به گمانم
    اصولاً پیرنگ بیشتر و پیشتر در عمقِ نقاشی و پرتره نمود داشته و دارد که گویی از رویِ یک شاکله یِ اصلی، فرعِ آن«اینجا... نمایشِ شعر» زایِش می یابد.
    اما ما اینجا بحثمان بر یک سِنترِ گنگ و مخفی یا شاید ابتری نهفته است که مایل است که مخاطب، خودش آن را بشناساند-بشوراند-بِپریشاند و زنده اش کند.... چرا که من معتقدم که با خلق هر سُرایش و اثری، راوی اش مُرده است
    یا بهتر است بگوئیم که:
    خط السیرِ سورئالی در دنیایِ پراگماتیسمیست که گویی در پریشِ و پستویِ هزاره ها گم شده است
    هَم اوست که بی ابایی در مداهنه و اذهانِ راوی خودنمایی میکند...هکذا و هکذا
    خُب، پارادایمی شاید و تقلیدِ گیرایی( به نظرم البته)...
    این را در باورها و آمالِ یک اتوپیایِ رنگین، واکاوی نمود و نگره و واگویه در این باب مثلِ علاقه به موسیکال و حتی چه بسا مفاهیم سکشوال و...غیر را در بستری یافت که جامعه بَران عادت یا پذیرفته باشد.... گو اینکه ارتجاع و مدرنیته هماره یکدیگر را کوبیده اند و هر شِق برای خویش حقی و اهدافی متصورند.
    ما بازیگر بد داریم، بازیگر خوب داریم... سیاستمدار قوی و پَست همچنین. هنر هم همینطور است و علی الخصوص سرایش. آحاد با وجودِ روزمره گی و روزْمَرگی اما بسیار زیرکند و زیبایی سطحی را از بطنی میشناسند
    آن یکی ناپویا و میرا و این یکی در مخیله یِ تاریخ می ماند
    بسته به اینکه دِل کدام یک را میپذیرد و دنبال میکند.
    بهترین قاضی را من دِل و احساس مینمامم.
    مهم شورانیدنِ قلبِ آدمیست، قلبی که نمیخواهد گذشته و ریتمِ نوستالش را فراموش کند. اما گاهی بسمتِ هارمونی و داینامیکِ روزمره کشیده میشود. ولی دستِ آخر، انعطاف و اعتدال و زیبایی را میپسندد.

    و
    پلکهایِ تو ...

    نور به قبرِ حسینِ پناهی ببارد👇

    شب در چشمان من است
    به سیاهی چشمهایم نگاه کن
    روز در چشمان من است
    به سفیدی چشمهایم نگاه کن
    شب و روز در چشم های من است
    به چشمهایم نگاه کن
    پلک اگر فرو بندم
    جهانی در ظلمات فرو خواهد رفت




    با این تضاد که پِلک بستنِ اینجا،پلکهایِ راوی.پلکهایِ لولی،جهانی را تغییر میدهد و امید میبارانَد
    ولی پلکهایِ پناهی، ظلمات را میزاید
    چشم اگر ببندد،جهانی در در تاریکی فرو میخیزد



    موفق باشی_ عیسی نصراللهی


    مریم کاسیانی
    مریم کاسیانی
    حدود ۱ ماه پیش
    هزاران درود و زیبایی بر شما باد جناب نصراللهی ارجمند🌺
    اول اینکه سپاسگزارم از حضور سبز و نگاه شعرنواز شما🙏🏻🌺
    و دوم قدردانم برای واکاویی که بر دانش من افزود🙏🏻🌺🙏🏻مانا باشید در شعرو شاعرانه هایتان🌺🌺
    ارسال پاسخ
    رسول علی محمدی
    چهارشنبه ۲۳ مهر ۱۳۹۹ ۰۸:۵۸
    سلام خواهر بزرگوارم
    زیبا بود و دلنشین
    ماناو تواناباشید خندانک خندانک خندانک
    مریم کاسیانی
    مریم کاسیانی
    چهارشنبه ۲۳ مهر ۱۳۹۹ ۱۲:۳۲
    سلام جناب علی محمدی گرامی🌺
    سپاسگزارم از توجه و دعای خیر شما🌺🙏🏻🌺
    ارسال پاسخ
    دانیال شریفی ( دادار تکست )
    چهارشنبه ۲۳ مهر ۱۳۹۹ ۰۹:۱۵
    خندانک خندانک دلنوشته ای دلنشین خندانک خندانک

    لایک شد شعرتون دوست عزیز👍🌹
    مریم کاسیانی
    مریم کاسیانی
    چهارشنبه ۲۳ مهر ۱۳۹۹ ۱۲:۳۵
    سپاسگزارم از توجه و حمایت صمیمانه ی شما🙏🏻🌺🙏🏻
    ارسال پاسخ
    محمد حسین اخباری
    چهارشنبه ۲۳ مهر ۱۳۹۹ ۱۶:۱۴
    باسلام
    بسیار بسیار زیباست و ناب
    با آرزوی بهترینها برا ی شما
    مریم کاسیانی
    مریم کاسیانی
    چهارشنبه ۲۳ مهر ۱۳۹۹ ۲۱:۲۷
    درود بیکران بر شما جناب اخباری🌺
    سپاسگزارم از مهرو توجه شما🙏🏻🌺🙏🏻
    ارسال پاسخ
    اجمل وثیق
    چهارشنبه ۲۳ مهر ۱۳۹۹ ۱۶:۳۵
    سلام بانو کاسیانی
    زیبا و دلنشین⚘⚘
    همیشه سبز باشید🍀
    مریم کاسیانی
    مریم کاسیانی
    چهارشنبه ۲۳ مهر ۱۳۹۹ ۲۱:۲۸
    سلام بزرگوار🌺
    سپاسگزارم از توجه ومهر شما🙏🏻🌺🙏🏻
    ارسال پاسخ
    محمد باقر انصاری دزفولی
    چهارشنبه ۲۳ مهر ۱۳۹۹ ۱۷:۱۱
    واقعا دلنشین است
    لذت بردم
    دستمريزاد
    در پناه حق
    درود درود شاعر گرامی
    خندانک خندانک خندانک
    مریم کاسیانی
    مریم کاسیانی
    چهارشنبه ۲۳ مهر ۱۳۹۹ ۲۱:۲۹
    سلام جناب انصاری مهرنواز🌺
    سپاسگزارم از توجه و حضور گرم شما🙏🏻🌺🙏🏻
    ارسال پاسخ
    تندیس تنهایی
    چهارشنبه ۲۳ مهر ۱۳۹۹ ۲۱:۵۰
    تصویرسازی زیبایی بود شاعر گرامی .
    فقط قسمت پ ن پ ان را متوجه نشدم ، البته به نظرم طنز به کار بردید ولی خود شعر که عالی بود مخصوصا و پلکهای تو زمان مرا تعیین میکند . درود بر شما
    مریم کاسیانی
    مریم کاسیانی
    پنجشنبه ۲۴ مهر ۱۳۹۹ ۰۶:۲۸
    با سلام و تشکر از حضور متوجه شما🌺

    بله طنز بود😊☺😊خواستم تاکید کنم واقعا حالم خوبه نه مثل جناب صائب که در واقع ناخوش بودند

    والبته که این مصرع متعلق به جناب صائب هست
    خنده می‌بینی ولی از گریه‌ی دل غافلی
    خانه‌ی ما از درون ابر است و بیرون آفتاب
    ارسال پاسخ
    مریم رامجردی
    پنجشنبه ۲۴ مهر ۱۳۹۹ ۰۰:۲۵
    درود بر شما بانو جان
    بسیار زیبا سرودید خندانک خندانک
    مریم کاسیانی
    مریم کاسیانی
    پنجشنبه ۲۴ مهر ۱۳۹۹ ۰۶:۲۰
    سلام مریم بانو جان 🌺
    سپاسگزارم از توجه و مهر شما🌺🙏🏻🌺
    ارسال پاسخ
    سحر غزانی
    جمعه ۲۵ مهر ۱۳۹۹ ۱۵:۳۹

    و پلک های تو زمان مرا تعیین میکنند

    سلام مریم بانو جان
    شعر بسیار زیبایی بود
    نمیدونم چرا اینقدر مهرتون به دلم نشسته خندانک خندانک
    قلمت نویسا عزیزم خندانک خندانک خندانک خندانک
    مریم کاسیانی
    مریم کاسیانی
    شنبه ۲۶ مهر ۱۳۹۹ ۰۱:۱۷
    سلام سحر عزیزم💟
    زیبایی در صورت و سیرت شماست💕
    دل به دل راه داره عزیزم💞
    ارسال پاسخ
    علی معصومی
    سه شنبه ۲۹ مهر ۱۳۹۹ ۰۵:۲۰
    خندانک خندانک خندانک
    درودها بانو کاسیانی ارجمند
    ◇◇◇
    خامه از کلک تو
    جان می گیرد
    چامه هایت زیباست
    و لطیف است نگاهی که به ذوقت جاریست
    آفتابت رخشان
    و دلت آینه پرتو خوبی ها باد خندانک
    مریم کاسیانی
    مریم کاسیانی
    سه شنبه ۲۹ مهر ۱۳۹۹ ۱۲:۴۹
    درود بیکران بر شما جناب معصومی بزرگوار🌺
    سپاسگزارم از توجه و نگاه زیبای شما🌺🙏🏻🌺
    ارسال پاسخ
    اصغر ناظمی
    سه شنبه ۲۹ مهر ۱۳۹۹ ۱۱:۳۰
    درودبانوی گرامی
    زیباست ولبریزازاحساس خندانک خندانک خندانک
    مریم کاسیانی
    مریم کاسیانی
    سه شنبه ۲۹ مهر ۱۳۹۹ ۱۲:۵۰
    سلام و عرض احترام خدمت شما بزرگوار🌺
    سپاس از توجه و نگاه زیبای شما🌺🙏🏻🌺
    ارسال پاسخ
    منیژه قشقایی
    چهارشنبه ۳۰ مهر ۱۳۹۹ ۰۴:۴۴
    درود بانومریم عزیز

    سرشاراز احساس و زیباییست خندانک خندانک خندانک
    مریم کاسیانی
    مریم کاسیانی
    چهارشنبه ۳۰ مهر ۱۳۹۹ ۱۶:۳۴
    سلام بانو قشقایی مهرنواز💕
    سپاسگزارم از حضور گرم و نگاه مهربانت💕
    ارسال پاسخ
    مسيحا الهیاری
    چهارشنبه ۳۰ مهر ۱۳۹۹ ۱۳:۳۲
    باران گرد و غبار شیشه‌ها را شست اما چه کسی یاد تو را از دل من خواهد شست

    عالی بود شعرتان
    مریم کاسیانی
    مریم کاسیانی
    چهارشنبه ۳۰ مهر ۱۳۹۹ ۱۶:۳۵
    درود بر شما جناب الهیاری ارجمند🌺
    سپاسگزارم از شعرنوازی شما🙏🏻🌺🙏🏻
    ارسال پاسخ
    محمد قنبرپور(مازیار)
    چهارشنبه ۳۰ مهر ۱۳۹۹ ۱۴:۱۳
    بازهم میگویم
    باران که میبارد گم میشوم
    میان واژه های خیس
    میان احساسی شگرف
    مثل شما شاعر مهربان
    زیبا بود عمیق و با احساس
    هزاران درود خندانک
    مریم کاسیانی
    مریم کاسیانی
    چهارشنبه ۳۰ مهر ۱۳۹۹ ۱۶:۳۸
    درود بیکران بر شما جناب مازیار بزرگوار🌺
    سپاسگزارم از توجه و درک عمیق شما🙏🏻🌺🙏🏻
    در پناه حق مانا باشید🙏🏻🌺
    ارسال پاسخ
    سینا خواجه زاده
    چهارشنبه ۳۰ مهر ۱۳۹۹ ۲۰:۱۴
    و پلک های تو زمان مرا تعیین میکنند
    خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک
    درود بسیار محضرتان
    مهربانو کاسیانی
    سروده تان سرشار از عاطفه است، و اشاره های
    دلنشین و ظریف.
    مریم کاسیانی
    مریم کاسیانی
    چهارشنبه ۳۰ مهر ۱۳۹۹ ۲۰:۵۴
    سلام جناب خواجه زاده بزرگوار🌺
    سپاسگزارم از توجه و نگاه پرمهر شما🙏🏻🌺🙏🏻
    ارسال پاسخ
    سعید صادقی (بیدل)
    چهارشنبه ۳۰ مهر ۱۳۹۹ ۲۲:۲۰
    سلام و عرض ادب خانم کاسیانی عزیز
    سپید بسیار زیبایی بود لذت بخش
    درود برقلمتان خندانک خندانک خندانک
    مریم کاسیانی
    مریم کاسیانی
    حدود ۱ ماه پیش
    درود بیکران بر شما جناب بیدل ارجمند🌺
    سپاسگزارم از توجه و نگاه زیبای شما🙏🏻
    درپناه حق مانا باشید🙏🏻🌺
    ارسال پاسخ
    رحیم نیکوفر   ( آیمان )
    پنجشنبه ۱ آبان ۱۳۹۹ ۰۱:۱۷
    درود بر شما خندانک
    صمیمی و دلنشین خندانک
    مریم کاسیانی
    مریم کاسیانی
    حدود ۱ ماه پیش
    سلام جناب آیمان ارجمند🌺
    سپاس از توجه و نگاه زیبای شما🙏🏻🌺🙏🏻
    ارسال پاسخ
    عیسی نصراللهی ( سپیدار )
    حدود ۱ ماه پیش
    اول اینکه قبل از واکاویِ سروده تان، بارانِ پشتِ پنجره پیداست
    اما هوای خانه آفتابیست

    بخش اول شعرتان، من را به سیزده سال پیش بُرد
    آنوقت، در یزد سرباز بودم. سالی بدون بارش باران و سردی وحشتناکش. صبحگاه که میشد و بایست به پرچم ادای احترام نماییم و رژه برویم، ابرهای سیاهی می آمدند و تیره میکردند و میرفتند ( بدون هیچ امید و بارشی گریز داشتند) من هم بدون معطلی با صدایِ بلند شعری از اخوان ثالث می خواندم:

    « فضا را تیره می سازد .... ولی هرگز نمی بارد »

    آن شعر به قرار زیر است،سروده یِ زیبایی از اخوانِ ثالث:

    سياهي از درون كاهدود پشت درياها
    برآمد با نگاهي حيله گر، با اشكي آويزان
    به دنبالش سياهيهاي ديگر آمدند از راه
    بگستردند برصحراي عطشان، قيرگون دامان
     سياهي گفت: اينك من، بهين فرزند درياها
    شما را اي گروه تشنگان! سيراب خواهم كرد!
    چه لذت بخش ومطبوع است مهتاب پس از باران
    پس از باران جهان را غرقه درمهتاب خواهم كرد
     بپوشد هر درختي ميوه اش را در پناه من
    ز خورشيدي كه دايم مي مكد خون و طراوت را
    نبينم واي... اين شاخك چه بي جان است و پژمرده
    سياهي با چنين افسون مسلط گشت بر صحرا
     زبردستي كه دايم مي مكد خون و طراوت را
    نهان در پشت اين ابر دروغين بود و مي خنديد
    مه از قعر محاقش پوزخندي زد بر اين تزوير
    نگه مي كرد غار تيره با خميازه ي جاويد
     گروه تشنگان در پچ پچ افتادند: " ديگر اين
    همان ابراست كاندر پي هزاران روشني دارد"
    ولي پير دروگر گفت با لبخندي افسرده:
    "فضا را تيره مي دارد، ولي هرگز نمي بارد"
     خروش رعد غوغا كرد با فرياد غول آسا
    غريو از تشنگان برخاست: "باران است؛ هي! باران
    پس از هرگز خدا را شكر . . . چندان بد نشد آخر"
    ز شادي گرم شد خون در عروق سرد بيماران
     به زير ناودانها تشنگان، با چهره هاي مات
    فشرده بين كفها كاسه هاي بي قراري را
    "تحمل كن پدر". . ."بايد تحمل كرد مي دانم"
    تحمل مي كنم اين حسرت و چشم انتظاري را
     ولي باران نيامد! "پس چرا باران نمي آيد؟"
    "نمي دانم ولي اين ابر باراني ست، مي دانم
    ببار اي ابر باراني! ببار اي ابر باراني...
    شكايت مي كنند از من لبان خشك عطشانم
     شما را، اي گروه تشنگان! سيراب خواهم كرد
    صداي رعد آمدباز، با فرياد غول آسا
    ولي باران نيامد، پس چرا باران نمي آيد؟
    سر آمد روزها با تشنگي بر مردم صحرا
     گروه تشنگان در پچ پچ افتادند: "آيا اين
    همان ابراست كاندر پي هزاران روشني دارد؟"
    و آن پير دورگر گفت با لبخند زهر آگين
    فضا را تيره مي دارد، ولي هرگز نمي بارد

    _________________________________


    وقتی
    چشم‌هایِ تو 
    به افق نگاه من


    مزیّن به واکاوی شعری از آقای فکری احمدی زاده که پیشتر داشته ام. به گمانم حال و هوای همان افق و غروب و باران است:

    اُفُق، غروب، خورشید، سایه ( تناسبِ واژگان و مواخات و مراعاتِ نظیرند)

    تو لبخند میزنی
    خورشید میشکفد

    اُفق_ نیم دایره ای که در امتدادش میتوان زمین را بر پهنه یِ آسمان رسانید و تقاطعِ بینشان شد و همگرایی و واگراییشان را هویدا ساخت.

    این نیم دایره آیا ابروانِ نازکِ خیالِ در هم تنیده یِ اوست که بر غروب،چیره شده است؟ تا خورشیدِ روشنگرش به تار بتازد و به یار،ناز .
    سایه یِ اِفراغ،گُل تراود و مغربانِ چشمانِ سیاهِ تو بود ( هاشوری محال بر کدامین کج اندودِ افقْ سَرایِ یکرنگیِ اَفراغِ رخشندگیست؟)
    مهتابِ چشمانِ طلوع درآمده بود
    خورشیدِگان،به عاریتی
    در مَکرِ مکررِ کرانه هایِ ابدیت
    هُرمِ عبورِ ساحل بود و ماهیانِ سادِگی
    کُشته میشُدند

    از سویی هایکویِ طرحیست که احساس میشود که پیرنگیست به گمانم
    اصولاً پیرنگ بیشتر و پیشتر در عمقِ نقاشی و پرتره نمود داشته و دارد که گویی از رویِ یک شاکله یِ اصلی، فرعِ آن«اینجا... نمایشِ شعر» زایِش می یابد.
    اما ما اینجا بحثمان بر یک سِنترِ گنگ و مخفی یا شاید ابتری نهفته است که مایل است که مخاطب، خودش آن را بشناساند-بشوراند-بِپریشاند و زنده اش کند.... چرا که من معتقدم که با خلق هر سُرایش و اثری، راوی اش مُرده است
    یا بهتر است بگوئیم که:
    خط السیرِ سورئالی در دنیایِ پراگماتیسمیست که گویی در پریشِ و پستویِ هزاره ها گم شده است
    هَم اوست که بی ابایی در مداهنه و اذهانِ راوی خودنمایی میکند...هکذا و هکذا
    خُب، پارادایمی شاید و تقلیدِ گیرایی( به نظرم البته)...
    این را در باورها و آمالِ یک اتوپیایِ رنگین، واکاوی نمود و نگره و واگویه در این باب مثلِ علاقه به موسیکال و حتی چه بسا مفاهیم سکشوال و...غیر را در بستری یافت که جامعه بَران عادت یا پذیرفته باشد.... گو اینکه ارتجاع و مدرنیته هماره یکدیگر را کوبیده اند و هر شِق برای خویش حقی و اهدافی متصورند.
    ما بازیگر بد داریم، بازیگر خوب داریم... سیاستمدار قوی و پَست همچنین. هنر هم همینطور است و علی الخصوص سرایش. آحاد با وجودِ روزمره گی و روزْمَرگی اما بسیار زیرکند و زیبایی سطحی را از بطنی میشناسند
    آن یکی ناپویا و میرا و این یکی در مخیله یِ تاریخ می ماند
    بسته به اینکه دِل کدام یک را میپذیرد و دنبال میکند.
    بهترین قاضی را من دِل و احساس مینمامم.
    مهم شورانیدنِ قلبِ آدمیست، قلبی که نمیخواهد گذشته و ریتمِ نوستالش را فراموش کند. اما گاهی بسمتِ هارمونی و داینامیکِ روزمره کشیده میشود. ولی دستِ آخر، انعطاف و اعتدال و زیبایی را میپسندد.

    و
    پلکهایِ تو ...

    نور به قبرِ حسینِ پناهی ببارد👇

    شب در چشمان من است
    به سیاهی چشمهایم نگاه کن
    روز در چشمان من است
    به سفیدی چشمهایم نگاه کن
    شب و روز در چشم های من است
    به چشمهایم نگاه کن
    پلک اگر فرو بندم
    جهانی در ظلمات فرو خواهد رفت




    با این تضاد که پِلک بستنِ اینجا،پلکهایِ راوی.پلکهایِ لولی،جهانی را تغییر میدهد و امید میبارانَد
    ولی پلکهایِ پناهی، ظلمات را میزاید
    چشم اگر ببندد،جهانی در در تاریکی فرو میخیزد



    موفق باشی_ عیسی نصراللهی






    مریم کاسیانی
    مریم کاسیانی
    حدود ۱ ماه پیش
    🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹
    ارسال پاسخ
    مهرداد مانا
    حدود ۱ ماه پیش
    سلام و درود ....
    سه بار لهجه تان در این سروده عوض شده و بنظرم در هر سه مورد هم عملکرد موفقی داشتید خندانک
    مریم کاسیانی
    مریم کاسیانی
    حدود ۱ ماه پیش
    ودرود بیکران برشما جناب مانا دربزگواری🌺
    سپاسگزارم از حضور سبز ونگاه شعر نوازشما🌺🙏🏻🌺
    ارسال پاسخ
    معصومه خدابنده
    حدود ۱ ماه پیش
    سلام وارادت ماه بانوی نازنین
    بسیار زیبا
    🌹🌷🌹
    مریم کاسیانی
    مریم کاسیانی
    حدود ۱ ماه پیش
    سلام بانوی مهربان 💕
    زیبا حضور شماست در نگاه زیبایی بین شما💕
    ارسال پاسخ
    قربانعلی فتحی  (تختی)
    ۲ هفته پیش
    سلام درود برشما شاعر گرانقدر کاسیانی عزیز
    بزرگوار
    بسیار عالی سرودید
    موفق باشید وسرفراز
    خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک ؟
    مریم کاسیانی
    مریم کاسیانی
    ۲ هفته پیش
    سلام و سپاس از حضور و توجه شما🌺🌺
    عالی حضور شماست🙏🏻🌺🙏🏻
    ارسال پاسخ
    حدیث عبدلی (یارا)
    ۲ هفته پیش
    تو لبخند میزنی، خورشید می شکفد
    و پلک های تو زمان مرا تعیین میکنند
    پلک‌های تو...
    پلک‌های تو...


    سلام و درود بی نهایت مریم عزیزم خندانک


    به سرایی به مهر

    قلمتون سبز خندانک
    مریم کاسیانی
    مریم کاسیانی
    ۲ هفته پیش
    سلام عزیزم💕
    ممنونم از حضور گرم و نگاه مهربانت💕
    ارسال پاسخ
    تنها کابران عضو میتوانند نظر دهند.


    (متن های کوتاه و غیر مرتبط با نقد، با صلاحدید مدیران حذف خواهند شد)
    ارسال پیام خصوصی

    نقد و تحلیل شعر شاعران

    نظرات

    مشاعره

    کاربران اشتراک دار

    محل انتشار اشعار شاعران دارای اشتراک
    کلیه ی مطالب این سایت توسط کاربران ارسال می شود و انتشار در شعرناب مبنی بر تایید و یا رد مطالب از جانب مدیریت نیست .
    استفاده از مطالب به هر نحو با رضایت صاحب اثر و ذکر منبع بلامانع می باشد . تمام حقوق مادی و معنوی برای شعرناب محفوظ است.
    0