سایت شعرناب محیطی صمیمی و ادبی برای شاعران جوان و معاصر - نقد شعر- ویراستاری شعر - فروش شعر و ترانه اشعار خود را با هزاران شاعر به اشتراک بگذارید

منو کاربری



عضویت در شعرناب
درخواست رمز جدید

معرفی شاعران معاصر

پر نشاط ترین اشعار

انتشار ویژه ناب

تبلیغات متنی

♪♫ صدای شاعران ♪♫

تقویم روز

جمعه 26 مهر 1398
  • روز تربيت بدني و ورزش
20 صفر 1441
  • اربعين حسيني
Friday 18 Oct 2019
    مردم زماني به دانايي شما اهميت مي دهند كه بدانند به آنها اهميت مي دهيد. جان ماکسول

    جمعه ۲۶ مهر

    ماهیگیر

    شعری از

    بهمن بیدقی

    از دفتر شعرناب نوع شعر آزاد

    ارسال شده در تاریخ ۸ روز پیش شماره ثبت ۷۷۷۹۱
      بازدید : ۳۲   |    نظرات : ۶

    رنگ شــعــر
    رنگ زمینه
    دفاتر شعر بهمن بیدقی

     ماهیگیر
     
     وقتی به هوش آمد کنارش بود ، خیره ماند ، ازهیبتش ترسید
     زمانی را که او را مرده یافت ، دیگر نترسید
     
     ماجرا این بود :
     هنوز نورشفق درآسمان دیده نمیشد
     ز خوابی ناز برخاست ، اعداد قشنگ فسفریه ساعتش ، خوب دیده میشد
     مؤذن که اذان می گفت
     مرد جز یاخدا چیزی نمی گفت
    .
    .
     نماز را خواند ، و اهل خانه همدل ، اینچنین کردند
     سماورتا که غُل غُل کرد ، سفره ی نون چایی را آماده کردند
    .
    .
     
     مرد ماهیگیر چهل را نگذرانده بود ولی از سختی بسیار
     تقریب دیگران شصت بود از سِنش ، که کارش سخت بود بسیار
     پوستش از شدت گرمای خورشید ، سوخته بود و رنگِ ظلمت داشت
     گرچه از شدتِ پاکی ، قلب او رنگ سفیدی داشت
     چشمانش به تکرار زمان ، از بس ز فرط نورخورشید ، میشدش مخفی
     میان دره ابرو و گونه ، پس همانجا ماند ، شدش مخفی
     یک اسکلت بود که به رویَش پوستی چرمی به رنگ قهوه ای پوشانده بودند
     ولی انگار برجسمش بجزآن اسکلت و پوست ، گوشتی برتن ، دگرنشانده بودند 
     
     مثل همیشه با  وداعی نو ، خانه تنها میشد از جسمش
     ولیکن موج میزد خانه ازتکرارهای نام او، یکریز و یکریز، بردنِ اسمش
     همسرش با نام او آن خانه را بس رهبری میکرد
     هِی اگر بابا بیاید اینچنین گردد چنان گردد ، همی یکریز میکرد
     خلاصه یادِ ماهیگیر امیری می‌نمود برخانه ، جایی که پُراز دل بود
     و خانومش روح سیالی میان کلبه ی داغون ، که بند بندش همه ول بود
     کودکانِ خوب خوابیده ، پُرنشاط ، شادان دویدند سوی باباشان
     سیل بوسه گونه هاشان را همه پرکرد ولیکن سیرنگشتند ،
     اجازه خواستند گردند همه همراهِ باباشان
     
     مدتی بعد ، صحنه دریا بود و یک قایق به سان پَر... و دستی که تکان میخورد
     و اینسو نیز دهان بچه ها بود - که شیرین بود و خوشمزه - همش داشت آبنبات میخورد
     پس از بای بایِ طولانی ، پدر از دیدگان گم شد
     همه برگشتند خانه ، صدای بچه ها دیگر درون کلبه شان پُرشد
     
     ساعتها گذشت ، ناگه صدای رعدی دهشتزا ، خانه را ترساند
     بارانی بسان سیل ، و رعدی وحشیانه ، خانه را لرزاند
     مادرکه دعا میخواند ... یادِ بی سقفیه شویش بود
     پنجره هم که نگاه کودکانِ منتظر،  یکریز سویش بود
     
     اطراف قایق ، بجز دریایی از آب ... چیزی ، دیده نمیشد
     داخل قایق ، بجز آن مرد ، چند ماهی به حال کندن جان ... دیده میشد
     شدت باران ، باعث شد که مردِ پرتلاش ما ، تور صیدش را زودتر، جمع نماید
     ولی امواج آن دریا مخالف بود با رأیش ، می بایست حواسش را، بیشترجمع نماید
     تلاشش را دوچندان کرد که تا تورش به قایق بازگردانَد
     ولی غافل از اینکه دست او برید ،
     خون جاری شد از دستش ، نتوانست که خون رفته را باز بازگردانَد
     تازه چشمش قطره های خون خود را دید در دریا
     تور را جمع کرده بود اما ، کوسه ی پرهیبتی را دید در دریا
     خون تازه کارِخود را کرده بود دیگر
     آن مثلثِ شناور، درکنارِ قایقش بود ، اکنون چه میباید نمود دیگر؟
     نیزه اش برداشت ، ورجه وورجه ی آن فطرتِ وحشی را ... باید چه میکرد ؟
     ضربه های بی امان کوسه را که مملو از شهوتِ خوردن بود را باید چه میکرد ؟
     موجهای بی امان و سخت ، قایق را بمانند پَری میبرد
     کوسه هم در فکرخود ، بیچاره ماهیگیر را میخورد
     جنگ مرد با موجهای وحشی دریا ، وَ کوسه ای  وحشی تر از دریا ، از یک سو
     قایق فرسوده که داشت می شکست ، پر میشد از آب هم ، یک سو
     سطل سطل آب را به بیرون می فرستاد او
     در آن سرما وسوز، ازفرط سعی و کوششِ بسیار، عرق میکرد ، هردم او
     خلاصه جنگی بود آنجا ، جنگ یک تنها ، با صعوبتهای یک دنیا
     ولی آنچه مهم بود ، بسی آرامشش بود ازجهان دیگر وعُقبی
     پاکیَش او را چنین کرد که بیارامد
     ولی اینک جهانی خشم بنا داشت که او، اینجا نیارامد
     ناگهان درهم شکست آن قایقِ چوبی
     ولیکن باقی ماند از آن ، فقط یک پاره ی چوبی
     غیر نیزه که دستش بود ، همه دارو ندارش رفت
     خودش هم روی آن چوب شناوررفت
     کوسه به او گیرداده بود ، خون او میخواست
     ولیکن او پدر بود ، مرگ را حالا نمیخواست
     جنگ مرد و نیزه ، کوسه و موج ، ترس و وحشت ، آن فضا پُر کرد
     کوسه هم ازشدت نیزه بسان مَرد ، خونش آب را پُر کرد
     تن به تن بود جنگ آندو ، تا که شب طی شد
     پیکرِ جنگجویشان بی حال و بی حس شد
     
    .
    .
     در دلِ همسر... وَ فرزندان ، سیر وسرکه بود انگار، که میجوشید
    ناهار دردیگ خریداری نداشت ، فقط برای خود همش غُل زد ، میجوشید
     موقع شام بود ولی آن کلبه ، واویلا
     مادر با خودش می‌گفت : چه کاری باید کرد ، حالا ؟
     
     چگونه میتوانست ، ردّی از مردش بدست آرَد ؟
     جز خدا کس نیست تا گرمیّ ی دل ، با چاشنی امید بهم آرَد
     
    خلاصه ماجرایی بود ، مردی اسیرِ اضطرابِ وحشیِه دریا
    خانواده هم اسیرِ اضطرابِ وحشیِه ساحلِ آن دریا
     
     سحر بود که دو لاشه در کنارهم قرارداشتند درساحل
     از بالا که میدیدی نماد اچ (H) تداعی میشد آنهم درهمان ساحل
     تهِ نیزه درون دست ماهیگیرِما قفل بود درساحل
     سرنیزه درون کوسه جا ماند ، حتی درساحل
     
     وقتی به هوش آمد کنارش بود ، خیره ماند ، ازهیبتش ترسید
     زمانی را که او را مرده یافت ، دیگر نترسید
     
    بهمن بیدقی 98/7/16
     
    ۰
    اشتراک گذاری این شعر

    نقدها و نظرات
    عباسعلی استکی(چشمه)
    ۶ روز پیش
    درود بزرگوار
    داستان زیبایی است خندانک
    بهمن بیدقی
    بهمن بیدقی
    ۵ روز پیش
    ممنون از لطفتون
    بزرگوارید
    ارسال پاسخ
    محمد باقر انصاری دزفولی
    ۷ روز پیش
    بداهه ای تقدیم شما
    هر روز هوای شعرت
    در دل گرم شاد است
    شاعر به دل نگیر تو
    مستی ما مدام است
    خندانک خندانک خندانک خندانک
    بهمن بیدقی
    بهمن بیدقی
    ۷ روز پیش
    احسنت، عالی
    درود بر شما شاعر گرامی
    ارسال پاسخ
    منوچهر منوچهری (بیدل)
    ۷ روز پیش
    ب خندانک خندانک خندانک ب،سیار زیبا درودتان باد همیش زیبا میسرایید خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک
    بهمن بیدقی
    بهمن بیدقی
    ۷ روز پیش
    ممنون از شما استاد گرامی
    به من خیلی لطف دارید
    ارسال پاسخ
    تنها کابران عضو میتوانند نظر دهند.



    ارسال پیام خصوصی

    آموزش و نقد شعر

    نظرات

    مشاعره

    کاربران اشتراک دار

    محل انتشار اشعار شاعران دارای اشتراک
    کلیه ی مطالب این سایت توسط کاربران ارسال می شود و انتشار در شعرناب مبنی بر تایید و یا رد مطالب از جانب مدیریت نیست .
    استفاده از مطالب به هر نحو با رضایت صاحب اثر و ذکر منبع بلامانع می باشد . تمام حقوق مادی و معنوی برای شعرناب محفوظ است.
    0