سایت شعرناب محیطی صمیمی و ادبی برای شاعران جوان و معاصر - نقد شعر- ویراستاری شعر - فروش شعر و ترانه اشعار خود را با هزاران شاعر به اشتراک بگذارید

منو کاربری



عضویت در شعرناب
درخواست رمز جدید

معرفی شاعران معاصر

پر نشاط ترین اشعار

انتشار ویژه ناب

تبلیغات متنی

♪♫ صدای شاعران ♪♫

تقویم روز

يکشنبه 24 شهريور 1398
    17 محرم 1441
      Sunday 15 Sep 2019
        امام حسين (ع) فرمود: «شيعه ما كسى است كه دلش از هرگونه خيانت و نيرنگ و مكرى پاك است».

        يکشنبه ۲۴ شهريور

        ها

        شعری از

        بردیا امین افشار

        از دفتر گل سنگ نوع شعر مثنوی

        ارسال شده در تاریخ چهارشنبه ۲ مرداد ۱۳۹۸ ۲۱:۳۵ شماره ثبت ۷۵۷۱۳
          بازدید : ۶۳   |    نظرات : ۵

        رنگ شــعــر
        رنگ زمینه
        دفاتر شعر بردیا امین افشار
        آخرین اشعار ناب بردیا امین افشار

        ها می کنم ، بر یخِ روی شیشه
        گوئی  می خورد تبر به جان ریشه
        دیگر نمانده از گل های سرخ نشان
        پر کشیده ابدیت از دنیا و از انسان
        می کُنم با حسرت نظر به سوی باغ
        هوا تاریک است و نمی یابم چراغ
        چه کنم تا به کِی می توان نشستن
        چشم بر هم نهادن و لبها را بستن
        تا کِی می توان با خاطره کرد زندگی
        در دل دروغها گفت با خود به سادگی
        تا گشودم پنجه را از کفم پرواز کرد
        عاشق بودم و او فتنه را آغاز کرد
        تا برکشیدم گونه به آستان خانه اش
        غرق کرد مرا در شیرینی افسانه اش
        می خواستم باشد آن دم که من نیستم
        بگوید از من به من ، تا بدانم کیستم
        لبخند شود بر گونۀ اشکبار چهره ام
        بگوید در لامکان هم به عشق شهره ام
        بگوید از مرزها ، رازها و ترس ها
        از تاریخ سرخگون از انسان و درس ها
        تا به کی غیب می گشت از میان
        گاه با زمینیان بود و گاه با افلاکیان
        تا به کی می گشت سخن مرعوب نگاهش
        تا به کی خورشید بود بازیچۀ پگاهش
        در سرابِ دنیایِ آکنده از بود و نبود
        همدم که بود ، کِی بود و کِی نبود ؟
        تو بودی چون پُتک در دستم
        تا بدانم با تو پُر قدرت هستم
        تو میگشتی قلم تا بنویسم از عشق
        سرایم بیت از شبهایِ خرامانِ دمشق
        تو می شدی در گلو برایم فریاد
        تا جنگ با ظلم را نبرم هرگز از یاد
        با تو می پریدم در باغ چون پروانه
        می ساختند گلها از عشق ما افسانه
        روزی اما چون گشودم چشم نبودی
        می دانستم ، نمی بینمت دیگر به زودی
        گفته بودی چون بخوانمت می آیی
        از دورادور هم که شده  مرا می پایی
        آنقدر خواندمت که گشت گیسم سفید
        افسوس که رُژ وجودت را دستم نچید
        نامت را گر چه دیگر نراندم بر زبان
        یادت اما در قلبم ، می تپد در هر آن
        می جویمت در کاغذ و نوشتۀ سیاه
        شاید بخوانی مرا ، در میان ناله و آه
        ۲
        اشتراک گذاری این شعر

        نقدها و نظرات
        عباسعلی استکی(چشمه)
        جمعه ۴ مرداد ۱۳۹۸ ۱۶:۱۳
        درود بزرگوار
        بسيار زيبا و جالب بود خندانک خندانک خندانک
        ابوالحسن انصاری (الف رها)
        پنجشنبه ۳ مرداد ۱۳۹۸ ۱۷:۵۸
        خندانک خندانک خندانک
        همایون طهماسبی (شوکران)
        پنجشنبه ۳ مرداد ۱۳۹۸ ۲۰:۴۸
        درودتان
        خندانک خندانک خندانک
        منوچهر منوچهری (بیدل)
        پنجشنبه ۳ مرداد ۱۳۹۸ ۲۲:۲۰
        زیبا سرودید تشکر از شما نازنین خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک
        سارا شیخ محمدی(سیندخت)
        جمعه ۴ مرداد ۱۳۹۸ ۰۸:۰۷
        درود
        زیبااااا خندانک
        خندانک خندانک خندانک
        تنها کابران عضو میتوانند نظر دهند.


        ارسال پیام خصوصی

        آموزش و نقد شعر

        نظرات

        مشاعره

        کاربران اشتراک دار

        محل انتشار اشعار شاعران دارای اشتراک
        کلیه ی مطالب این سایت توسط کاربران ارسال می شود و انتشار در شعرناب مبنی بر تایید و یا رد مطالب از جانب مدیریت نیست .
        استفاده از مطالب به هر نحو با رضایت صاحب اثر و ذکر منبع بلامانع می باشد . تمام حقوق مادی و معنوی برای شعرناب محفوظ است.
        1